پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های نشانه ها نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند.
پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. بقیه شعرهای علی بداغی هم خیلی قشنگ هستند، وقت داشتید حتما به وبلاگی که شعرهاش رو منتشر میکنه سر بزنید.
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده وحیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم!
باز هم خندیدم.
گفت:”دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،
پنجِ وارونه به مینو می داد.”
ادامه ی نوشته
یکشبنه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰، دارم میرم خونه، از سرویس شهرک پیاده میشم، فلکه دانشگاه (میدان استقلال) رو میام این طرف، یه ماشین مدل بالا جلوم میزنه رو ترمز، میگم شاهین شهر، میگه بیا بالا، سوار میشم، ماشین تر و تمیزی هست و راننده هم شیک و با کلاس، عطر خوبی هم زده! تو ماشین هم یه آلبوم آهنگ خارجی گذاشته که من نمی فهمم چی داره میخونه! نزدیک شاهین شهر میشیم ، گوشی اون زنگ میخوره، جواب میده، به نظر میاد داره با خانومش حرف میزنه: «عزیزم چند دقیقه دیگه میرسم … قلب منی … » منو سر فردوسی پیاده میکنه، کرایه هم قبول نمیکنه، مرام گذاشته منو سوار کرده ظاهرا …
میرم آرایشگاه که موهام رو کوتاه کنم، انگار آرایشگاهی که همیشه می رفتم صاحبش عوض شده، نمیدونم! در هر صورت دو تا آرایشگر جدید اونجا هستند! میشینم و میگم دورش رو کپ بزن، روش رو نمیخواد کوتاه کنی، میگه سفید بشه، میگم آره، میگه خطش مشخص باشه، میگم آره، مشغول میشه، وسط اصلاح مو پیامک رد و بدل میشه و گوشیاش زنگ میخوره: «عزیزم باشه دارم میام خونه میخرم و …»
از آرایشگاه میام بیرون، دارم پیاده از کنار فضای سبز خیابون علامه میرم به سمت خونه، یه کارگر یا بنا رو می بینم که با لباس گچی و درب و داغون سوار یه دوچرخه داره از کار میره به سمت خونه و رو دوچرخه که دست کم مال بیست سال پیش باید باشه داره با تلفن همراهش حرف میزنه: «عزیزم … »
همه اینا پشت سر هم اتفاق می افته، شاید هم نشونه نیست و من دارم اشتباه میکنم، اما خوب خود همین موضوع که همه اینا که از تیپهای مختلف و در شرایط مختلف هستند دارند زندگی میکنند، خیلی هم اهمیت نداره که چقدر با کلاس و بی کلاس و پول دار و فقیر هستند …. شاید هم واقعا نشونه بوده دیدن پشت سر هم این اتفاقات …
خوب به لطف خدا، ما هم بالاخره در عین ناباوری خودمون رفتیم سفر و برگشتیم، گفتنی از سفر خیلی زیاده، هر لحظهاش رو بخوام بگم یه دنیا حرف هست، قصد دارم خلاصه اتفاقاتی که برامون افتاد رو بنویسم مثل یه سفرنامه یا یه همچین چیزی ولی خوب از اونجا که می ترسم این مورد هم مثل اون سفر عمره بمونه و نهایتا دو سه تا پست بنویسم و دیگه بعد چیزی ننویسم، ترجیح میدم الان یه پست کلی در مورد سفر بنویسم.
خوب اول اینکه این سفر فوق العاده هست، این قدر که میتونم بگم هر کس که میتونه بره و نمیره داره به خودش ظلم میکنه، حتی برای آدم بدایی مثل من هم این سفر خیلی چیزا داره که نمیشه به این راحتی ها بیان شون کرد. همین قدر بگم یه کتاب بود اونجا بود که توش احادیث مختلفی در مورد آداب زیارت و … امام حسین بود و اولش چند تا حدیث بود که زیارت امام حسین(ع) رو واجب دونسته بودن. منم به عنوان تجربه میگم اگه مکه رفتن رو واجب میدونیم زیارت امام حسین(ع) هم برای همه مون ضروری هست، اگه میتونیم و نمیریم داریم کوتاهی میکنیم. ادامه ی نوشته
صبح اومدم دیدم پلاک نود یه پست گذاشته که سفر عقب افتاد. به خاطر اینکه بچه ها مدارک نظام وظیفه و اینا رو به موقع نبردند و اینکه سامانه حج و زیارت مشکل پیدا کرده. این طوری یه بخشی از سفرمون می افته تو ماه رمضون، نمیدونم بگم خوب میشه یا بد میشه … . در هر صورت باید دید خدا چی میخواد، خیلی نمیشه حساب کرد رو اینکه این سفر کی انجام بشه یا آدم کی بره، همون طور که قبلا هم نوشتم، انگار تا نرسیدی حق نداری باور کنی که زائر شدی!
بگذریم ، گفتم یه جستجویی بکنم ببینم سفرنامه ای چیزی پیدا میکنم که تا یه حدی بهتر بدونم تو سفر چه اتفاقاتی می افته، یه چیزایی پیدا کردم، بعد گفتم بد نیست کنار هم بزارم شون شاید بعدا یکی دیگه هم خواست بره و قبل رفتن سفرنامه رفته ها رو بخونه.
عمره دانشجویی که رفتیم و برگشتیم قصد داشتم سفرنامه بنویسم که نصفه کار موند، امیدوارم این دفعه اگه خدا خواست قسمت بود، بعد برگشت یه سفرنامه خوب خودم بنویسم. خوب دیگه لینک ها رو میزارم قبل از اینکه نوشته خیلی طولانی بشه، فقط قبلش باید دوباره سالروز میلاد اما زمان (عج) رو به همه تبریک بگم.
سفرنامه از سایت تبلیغات دینی
سفرنامه از وبلاگ عطر ریحون
سفرنامه ها و مطالب مرتبط از سایت حاجی (حوزه نمایندگی ولی فقیه در اموز حج و زیارت)
تو این وبلاگ هم دو تا سفرنامه مختصر هست:
سفر دوم -۱
سفر دوم -۲
سفر اول -۱
سفر اول -۲
سفر اول -۳
سفر اول -۴
دوباره یه مدت شد که نتونستم بنویسم، مشغله زیاد و قطعی اینترنت خونه و بی حوصلگی و هزار تا چیز دیگه! بگذریم، خواستم با تبریک یکجای اعیادی که تبریک نگفتم و گذشتند و تبریک عید بزرگ نیمه شعبان که در پیش هست شروع کنم. عید همه تون مبارک.
خواهد آمد ای دل دیوانهام- – – – او که نامش بالبانم آشناست
من گل نرگس برایش چیدهام – – – – باورم کن خواهد آمد با وفاست
امشب از فرط جنون در سینه دل – – – – از عطش سجاده را بو میکند
آخر این دل، این دلِ دیوانهام- – – – دست احساس مرا رو میکند
نذر کردم لحظه تنگ غروب – – – – نذر یک شب، اشکِ نیلی ریختن
بر سر هر کوچه شهر خیال – – – – شب چراغی از سکوت آویختن
باز میسایم نگاهم را به راه – – – – خیره بر آن دربهای نیمه باز
گام را فرسودهام در کوچهها – – – – کوچههای خاکی دور و دراز
آه من سرگشته چشم توام – – – – چون کویری تشنه و لب سوخته
رحم کن بر این دل دیوانهام – – – – بغض در من آتشی افروخته
بیقرارم، ناشکیبم، مستِ مست – – – – امشب ازشوق تو لبریزم بیا
آه میخواهم که قبل از مرگ خویش – – – – دست بر دامان تو آویزم بیا
خواهد آمد ای دل دیوانهام – – – – او که نامش با لبانم آشناست
من گل نرگس برایش چیدهام – – – – باورم کن خواهد آمد با وفاست
تولد امسال روز ۵ شنبه ۱۹ خرداد، برگزار شد، طبق برنامهریزی قبلی اطلاع رسانی به دوستان صورت گرفت و قرار بود برنامه از سه قسمت تشکیل بشه، یه قسمت اهدای خون، یه قسمت دور هم بودن به صرف بستنی! و یه قسمت هم یه شام جمع و جور! خوب با توجه به مطالبی که تو سایت سازمان انتقال خون بود به نظر میرسید که انتقال خون اصفهان تا ساعت ۱۹:۳۰ پنج شنبه باز باشه، منم برا همین رستوران رو نزدیک پل خواجو انتخاب کردم که دوستانی که برای انتقال خون میان دیگه بعدش جای دیگه نخوان برن و بستنی محفل هم که نزدیک بود، مزید بر علت شد.
روز چهارشنبه رفتم برای رزرو کردن رستوران، رستوران گپ رو به پیشنهاد دوستان رزرو کردم (در کل بد نبود، به لحاظ خلوت بودن و فضا خوب بود، اما کیفیت غذاش به هزینه ای که گرفت نمی ارزید، در واقع کیفیت غذاش زیر متوسط یا نهایتا متوسط بود، حداقل میکش رو که من خوردم این طور بود)، بعد رفتم سارمان انتقال خون که مطمئن بشم مشکلی نیست، اما برنامه ریزیم به هم خورد! گفتند که سازمان تا ۱۸:۳۰ بیشتر باز نیست و تا ۱۷ بیشتر هم پذیرش نمیکنه! خلاصه مجبور شدم برنامه اهدای خون رو به ساعت ۱۶:۵۰ منتقل کنم. بقیه برنامه هم ۱۸:۳۰ پل خواجو به صرف بستنی و ۲۱ به صرف شام بود. برای برنامه اهدای خون فقط من و مرتضی و محمد رفتیم که از من و مرتضی خون نگرفتن، اما محمد موفق شد خون اهدا کنه. جالبیش هم این بود که محمد بعد از دادن خون انگار انرژی بیشتری پیدا کرده بود و این شده بود مایه شوخی و خنده ما! بگذریم که چرا از من خون نگرفتند! فقط تا ۲۰ بهمن ۹۰ (هشت ماه بعد از اون روزی که رفتیم خون اهدا کنیم) گفته شده که برای اهدای خون مراجعه نکنم! از مرتضی هم به خاطر استفاده از قلیون و … گفتند خونش دور ریز میشه و آدرس یه مطب رو دادند که بره اونجا خون بده. البته یه نیمچه قراری با مرتضی گذاشتیم که اگه شد با هم بریم حجامت. ادامه ی نوشته
چند روز پیش نتایج نهایی پلاک ۹۰ اعلام شد، تو اتوبوس تو راه تهران بودم که پیامک اومد نتایج اعلام شده، همونجا یکی از دوستان که باهام بود با GPRS وصل شد و سعی کردیم تو گوشی اون ببینیم نتایج رو، اسم من هم بود، حقیقتش باورم نشده بود! فرداش تهران بودیم، باز چک کردیم، اما انگار بازم باورم نشده بود. تا از تهران برگشتیم و رسیدم خونه، حدود ساعت یازده شب بود، خودم با سیستم خودم نشستم به چک کردن نتیجه، بله! اسم منم بود، هنوزم باورم نمیشه! هنوزم انگار نشنیدم این خبر رو که شاید منم بتونم برم. یادم هست که تو یکی از جلسات سخنرانی گفته شد تا وقتی نرسیدین کربلا خیلی محکم فکر نکنین که حتما شما میرین، نمی دونم شاید رفتن منم وسط کار ناقص بمونه، شاید منو راه ندند، اما تا همین جا رو هم نمیتونم باور کنم که اسم منم در اومده. نفر بیستم آقایون:

فعلا مدارکی که رو که خواسته بودند، یعنی کپی گذرنامه و کارت ملی و واریز ۲۰ هزار تومن پول تحویل دادم، گفته میشه کل هزینه سفر ۴۳۰ تومن هست که ان شاء الله تو پرداخت اون هم مشکلی نخواهد بود و سفر هم اواخر تیر یا اوائل مرداد خواهد بود. هنوزم نمیتونم باور کنم، یعنی باید من هم این جمله رو فریاد بزنم: «کربلا کربلا ما داریم می آییم» با همون شور و حالی که تو دوره جنگ این جمله رو فریاد میزدند. یعنی میتونم؟ میتونم زائر حرم عباس(ع) باشم؟!؟ خدایا کرمت رو عشقه، هر چی تو بخوای، ما دربست نوکریم.