امروز دوباره یک انفجار اتفاق افتاد و یک خانواده داغدار شد و یک نفر به جرم اینکه میخواهد کشورش وابسته نباشد به شهادت رسید

هیچ تامل کردهایم که فقط در ۱۰ سال گذشته چه تعداد انسان توسط دولت آمریکا کشته شدهاند؟ همین کشور عراق کنار گوش مان از ۲۰۰۴ تا حالا طبق آماری که ویکی پدیا میدهد و اعداد مختلفی در آن ذکر شده از منابع مختلف بالای صد هزار نفر غیر نظامی کشته شدهاند. این یکی از کشورهاست، افغانستان هم یک نمونه و …
حالا هیچ تامل کردهایم که چه تعدادی از جوانان ما بهترین سال های عمرشان را در آمریکا می گذرانند و خدمت میکنند به توسعه کشوری که این همه آدم را به راحتی و بدون پاسخ گویی به هیچ کس میکشد؟ آیا این یاری ظالم نیست و آیا کسی که ظالم را به هر اندازه یاری کند در ظلم او شریک نخواهد بود؟!؟
حرف دیگری نیست که هر چه بگویم تکرار است و تکرار ملال آور، اما آنکه می رود نه به کشورش که به انسانیت خیانت میکند، خیانتی که نسل های بعد باید تاوان آن را بدهند بدون آنکه بدانند تاوان رفتار چه کسانی را پرداخت میکنند …
دو عکس دیگر در ادامه مطلب … ادامه ی نوشته
قبلا یکی یا شاید دو تا مطلب در مورد یاد گرفتن از نیما نوشتم (برای اونایی که ممکنه تازه اومده باشن تو این وبلاگ، نیما برادرزاده من هست و چند روزی میشه که دو سالش شده)، و حالا دو تا درس دیگه، این چند وقته پیش اومده که کسی یا چیزی تا از اطراف برداشته میشد شروع به داد و بیداد میکرد و تقاضا میکرد که فلان چیز یا فلان شخص رو میخواد، مثلا اگه مامانش میرفت تا در مغازه و بیاد که سر جمع ۱۰ دقیقه هم نمیشد کلی جیغ و داد و گریه زاری که من مامانم رو میخوام و مامان، مامان مامان! و … بعد من یه خورده مطالعه کردم دیدم تو روان شناسی میگن که توحدود سن دو سالگی بچه ندیدن یک شیء یا یک شخص رو با نبودنش یک مفهوم درک میکنه، یعنی الان مامانش اینجا نیست، براش معنا نداره که اینجا نیست، معناش این هست که نیست! البته فهمیدنش سخته! ولی خوب این طوریه دیگه! تا مامانش میره، حس میکنه مامانش نیست و شروع میکنه جیغ و داد کردن هر چقدر هم بگی که الان اینجا نیست و چند دقیقه دیگه میاد یا رفته فلان و جا و میاد فایده نداره تا وقتی که درکش به حدی برسه که این موضوع رو بفهمه که میشه چند ماه بعد از دو سالگی ظاهرا … ادامه ی نوشته
شده تا حالا از خودت بپرسی کجا اشتباه شده؟ چرا اینجا قرار گرفتم؟ خدایا مگه من چیکار کردم؟!؟ یا اینکه یکی دور و برت همچین سوالی ازت بپرسه، یهو بیاد و بگه (مثلا) محسن! وضعیت منو ببین، فلان شده و بهمان شده و … مگه من چه کار بدی کردم که مستحق این همه مصیبت باشم؟!؟ و … . احتمالا شده! یعنی اصولا میشه! یا خود آدما به این موضوع فکر میکنند یا دور و اطراف شون یکی پیدا میشه که همچین چیزی رو مطرح کنه که بابا به خدا من آدم بدی نیستم این همه از اول عمرم زحمت کشیدم و … ولی الان وضعم اینه …
خوب جواب دادن به این سوال دو تا نکته داره! اول از همه این هست که لزوما قرار نیست هر اتفاقی برا ما می افته دقیقا نتیجه اعمال مون باشه، یعنی اکثرش اون طوریه اما یه جاهایی هم اون طوری نیست. من این فلسفه نقاشی رو خیلی دوست دارم، فلسفه ای که جایی نخوندمش خودم فهمیدمش، ولی خوب حرف جدیدی هم نیست که بخوام بگم من گفتم، از هو المصور بگیر تا هزار و یک شعر و داستانی که در این مورد هست، بگذریم، با این طرز نگاه ، تو این دنیا همه ما نقاش هستیم، و یه نقاش بزرگ هم اون بالا نشسته، یه جاهایی رو اون میزنه و ما رو میزاره تا تکمیل کنیم، حالا اینکه اون چرا این نقش رو زده و من رو گذاشته داخلش یه جا جوابش نتیجه اعمال ماست و یه جا هم اسمش رو میزارن امتحان یا … ، این جاها مهم این هست که دنبال این نگردیم که چرا تو این نقاشی قرار گرفتیم، بلکه سعی کنیم کار خودمون رو بکنیم و تو همون شرایط هم باز نقاش خوبی باشیم و طرح رو به سمت بهترین حالت ممکن ببریم. ادامه ی نوشته
شاید بیش از ده بار شده که تو یکی دو سال اخیر دلم خواسته در این مورد بنویسم و همیشه نوشته ام نصفه مونده، حتی یه چند تاییش تو پیش نویسهای وردپرسم هنوز موجوده، نمیدونم لابد قسمت نبوده و حالا لابد وقتش شده که می نویسم، شاید این اولی آخری هم باشه، اما چون فکر میکنم این مساله خیلی کار داره برا تحلیل به رسم احتیاط یه یک گذاشتم جلوش که یه روزی ۲ و۳ و … رو هم بنویسم. خوب اینجا حرفم رو با این موضوع که اعمال بر اساس نیت هاشون ارزیابی میشن شروع میکنم.
اگه میخوای بری، نیتت چیه؟ چرا میخوای بری؟ دنبال چی میخوای بری؟ خوب این سوال خیلی تکلیف رو روشن میکنه، من برا کسی که میخواد بره چون اینجا بساط عشق و حالش جور نیست نمی نویسم و فکرهم نمیکنم اونی که همچین وضعی داره سر از وبلاگ من در بیاره، ولی اگه هم در آورد خوب تکلیف معلومه! میخواد بیرون از چارچوب دین اسلام و فرهنگ ایرانی زندگی کنه و خوب دیگه نمیشه بهش گفت کجا میخوای بری! لابد باید بهش گفت حتما برو! ادامه ی نوشته
حقیقتش خودم هم نمی دونم تو این پست چی می خوام بنویسم، یه کم دلتنگم، دل تنگ حرم حضرت عباس (ع)، اسمی که نمی دونم کی اولین باروارد زندگی من شد ولی می دونم هر چی دارم یا هر چی هستم یا شاید باید بگم هر چی بدی که نیستم (چون تو خوبی ها واقعا هم چیزی ندارم نه مادی و نه معنوی …) همه از برکت این اسم هست، نمیدونم چی شد واقعا که من خیلی وقتا مسیر زندگیم عوض شد، اما حضور این اسم رو همیشه این جور وقتا احساس کردم.
میگن کسی که کربلا میره وقتی برمیگرده چیزی نمی فهمه اما اولین دهه محرم که شد تازه آتیش میگیره، دهه امسال نشد چیزی بنویسم، خیلی حال معنوی نداشتم اما گاهی که یاد کربلا می افتادم آتیش می گرفتم واقعا، نمیدونم انگار حکمتی هست که من یه چیزایی رو ننویسم، اما نمی تونم ننویسم که اگه اول نجف نبود و اگه اول نمی رفتم حرم حضرت عباس(ع) ، حتما دم حرم امام حسین (ع) می مردم، این قدر که فضا سنگین بود و من … . نمیتونم بنویسم از من بر نمیاد، شاید یه هنرمند بتونه با نقاشی با فیلم با شعر یا با … حس اینجا رو منتقل کنه ولی با این متن ساده واقعا واژه ها کم میارن … . چی میشه گفت که بیان کننده این باشه که وقتی میرسی بین الحرمین چی میشه؟ چی میشه گفت واقعا؟!؟ مگه شوخیه اسمی که میشنوی دلت به لرزه در میاد و اسم دیگه ای که معادل واقعی عشقه، اینا اینجا هستن و حالا تو رو هم این جا راه دادن! حقیقا فکر میکنم اگه اول نجف نمی رفتیم و اگه اول نمی رفتم حرم حضرت عباس(ع) و اگه موقع رسیدن مون نمیشد موقع نماز ظهر که مجبور باشم برم تو صف نماز بایستم یعنی اگه از راه می رفتیم کربلا و اگه یهویی بی هوا وارد بین الحرمین می شدم می مردم! بیشتر از این حرفی نمیتونم بزنم.
دارم فکر میکنم چه حرفی هست برای زدن وقتی از عباس حرف نمی زنم و چه حرفی هست برای زدن وقتی از علی نمیگم؟!؟ چه جایی هست برای حرف زدن درباره درس و کار و … وقتی حرفی از حضرت عباس (ع) نباشه. و از اون طرف چه حرفی میشه زد که نگران ادا شدن حق مطلب نبود؟!؟ نمیشه هیچی نوشت، شاید جز اینکه از خیلی پیشتر دلم میخواست یه کاری برای حضرت عباس(ع) بکنم، یعنی برا خاطر حضرت عباس(ع) اگه نه من که برا حضرت عباس(ع) کاری نمیتونم بکنم! دلم میخواست شغلم، کارم و کلا زندگیم وقف حضرت عباس(ع) باشه، اما خوب تا حالا که شاید یک هزارم درصد هم یا حتی صفر هم نتونستم این کار رو بکنم، نمیتونم مسیرش رو پیدا کنم، یه راهی که به حضرت عباس (ع) ختم بشه یا راهی که بوی حضرت عباس (ع) رو بده، بوی اون آبی که ریخته شد و خورده نشد، بوی اون آقایی که تو طلاکاری گلدسته ها هم باز داره درس ادب میده و … .
گاهی فکر میکنم این راهی که دنبالش میگردم لیاقت میخواد و همینکه هر از گاهی یادم بیفته دنبالش میگردم اصلا کفایت نمیکنه، من کجا و خدمت به حضرت عباس (ع) کجا؟!؟ گاهی هم فکر میکنم حداقل اگه نمی تونم چه اشکالی داره که به فکرش باشم؟ همین قدر دل خوشی هم برای من کافیه، نمیدونم واقعا … شاید الان اینجا دارم مینویسم، که کسی بخونه ، آهای اونایی که دارین می خونین! من دلم میخواد برا خاطر حضرت عباس(ع) زندگی کنم، کار کنم، حرکت کنم، اگه هر پیشنهادی دارین، بسم الله! شاید یکی پیدا بشه که بدونه چیکار میشه کرد برا این اسم، چیکار میشه کرد … ؟!؟
ماه رمضون رو می گن ماه مهمونی خدا، یه جورایی میگن خدا همه رو تو این ماه به مهمونی فراخونده، میگن دست و پای شیاطین بسته شده، میگن همه میتونن بیان … . اما خوب که نیگاه کنیم یه مهمونی دیگه هم خدا هر سال داره، تو ماه ذی حجه، وقتی مردم برای مراسم حج میرن خونه ی خدا ..، زمانی که خدا به طور ویژه مردم رو به خونه خودش فراخونده …. .
تو قرآن هم دو تا عبارت به کار رفته با عنوان ایام معلومات و ایام معدودات، که یکیش ظاهرا به دهه ی اول ماه ذی حجه اطلاق میشه و دیگری به دو سه روز بعدش، و خدا صراحتا خواسته که ذکرش گفته بشه «و اذکروا الله فی ایام معدودات» … خیلی به بحث روز و تعداد روز و … کار نداریم، امروز روز عرفه هست، تو تقویم ما نوشته روز نیایش و میگن امروز روز دعا کردنه و فردا روز عید قربان هست و این چند روز رو خدا گفته ذکر منو بگید، این روزها روزهای عجیب و غریبی هست، از یه طرف ظاهرا این همون ده روزی هست که موسی اضافه تر موند و قومش به بیراهه رفتند و از یه طرف دیگه روز قربانی اسماعیل که ذبج عظیم رو به دنبال داشت و از اون طرف چند روز بعدش عید ولایت هست و از یه طرف دیگه داریم میرسیم به محرم …. از یه طرف مردم میرن خونه خدا و از یه طرف خونه خدا دل ما آدم هاست و از اون طرف امام امروز دعای عجیبی تو عرفه می خونه و میره و اون واقعه فراتاریخی رخ میده … نمیدونم …. نمی فهمم … نمیتونم بنویسم، چقدر دلتنگ کربلا هستم …. یا امام حسین(ع) … یا حضرت عباس (ع) … خدایا به حق شهدای کربلا، امروز این توفیق رو بهمون بده که در کنار اینکه این روز برای ما روز نیایش و دعا میشه واقعا برامون روز عرفه باشه، خدایا یه ذره هم شده، هر چقدر کم هم که شده، شناخت بیشتری از خودت به ما عطا کن …. از گمراهی هر چقدر که ممکنه دورمون کن … خدایا …
عید همگی پیشاپیش مبارک، التماس دعا …
دوباره مدتی میشه که ننوشتم و حرف های زیادی که برای نوشتن بوده و هست، اما شرایط اقتضاء میکنه که فعلا ننویسم، برای مدتی که خودم هم نمیدونم آخرش کی خواهد بود ….
بگذریم … تولد امام خوبی ها و عالم آل محمد(ص) رو به همه شما تبریک میگم، خدا به حق امام رضا(ع) عاقبت همه ی ما رو به خیر و ما رو به مقام رضایت نزدیک کنه …

(برای مشاهده تصویر در اندازه بزرگ تر روی اون کلیک کنید)