بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘فرهنگی اجتماعی’

رفتن یا نرفتن (۳)

۱۳ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

تو این مدت اتفاق های جدیدی افتاده، از وضعیت پایان نامه و رفتار استاد راهنما و … تا انتخابات و … ، تا پروژه ipe و سر و کله زدن با پلیس فتا و … و تو همه اینا فشار به این سمت بوده که فکر کنم خیلی راحت می تونم برم، میتونم از شرایطی محیطی که ازشون راضی نیستم فاصله بگیرم، اما این یک خودخواهی محض هست، اگه من برم، دیگری هم بره و دیگری هم، فضا برای اونایی که جایی که نباید باشن، بازتر و بازتر میشه و تاوان این رفتن خودخواهانه من رو همواره آیندگانی باید بدند و من باید در آینده جواب گوی اون ها باشم، چطور بعضی ها میتونن فکر کنن که در برابر نگهداری محیط زیست و … برای نسل های بعد مسئولیت دارن و بعد وطن رو بزارن کنار و فکر کنند در برابر نسل های بعدی وطن به واسطه تلاشی که برای اصلاح شرایط نکردن، هیچ مسئولیتی ندارن و … . هر چی بیشتر میگذره مصمم تر میشم که رفتن، فقط برای رفاه طلبی و خودخواهی هست و نه برای هر دلیل منطقی و عقلانی دیگه ای …

دروغ

وقتی تو پایان نامه‌ات دروغ می‌نویسی (حتی یه جمله) مثلا کاری رو که انجام ندادی ادعا میکنی که انجام دادی، اون وقت تاثیر این موضوع بر چی خواهد بود؟!؟ اگه با همین مدرک ادامه تحصیل بدی، اگه با این مدرک جایی مشغول به کار بشی و … ؟ تا چند نسل باید تاوان یک دروغ رو پس بدن؟!؟ لعنت به این دنیا!

مربی

امروز دومین مسابقه پرسپولیس با مربیگری مصفطی دنیزلی بود که خوب با نتیجه ۴-۱ به نفع پرسپولیس تموم شد اون هم در شرایطی که پرسپولیس ۱۰ نفره شد و … حالا اگه اول فصل این مربی کنار پرسپولیس بود خیلی چیزا فرق می کرد … نمیخوام راجع به فوتبال صحبت کنم و البته اگه هم بخوام صحبت کنم یه برد برای حرف زدن در مورد یه تیم خیلی زود قضاوت کردن خواهد بود اما امروز بازیکن ها بازیکن های دیگه ای بودن و … میخوام در مورد مربی حصبت کنم !

از بین حرفای زیادی که در مورد مربی از وقتی بازی تموم شده تا حالا به ذهنم رسیده دو تا مطلب هست که میگم و برای گفتن بقیه شاید وقت دیگه ای مناسب تر باشه. اولی این هست که همه ما به مربی نیاز داریم برای اینکه بتونیم قابلیت هامون رو به نحو احسن استفاده کنیم و به جایی که تواناییش رو داریم برسیم، یه وقتایی خودمون مجبور میشیم نقش مربی رو برای خودمون بازی کنیم اما طولانی شدن این موضوع اصلا خوب نیست، بودن مربی خیلی تاثیر شگرفی میتونه تو زندگی ما داشته باشه. در مورد خودم شاید تنها مقطعی که واقعا حس کردم مربی دارم دوران دبیرستان و سال اول دانشگاه بود ولی باز تا زمانی که سر کلاس میرفتم تا همین دو سال پیش دو مقطع ارشد غیر مستقیم هم که بود از اساتید چیزایی یاد میگرفتم اما این دو سالی که شاگرد نبودم خیلی جاها اشتباه رفتم و البته الان که دقت میکنم یه بخشی از این موضوع هم مربوط به عمل نکردن به توصیه ها مربی های قبلی یا دقت نکردن در این توصیه ها بوده . از طرف دیگه هر چی متنوع تر تدریس داشتم حس اینکه مربی هستم برای عده ای رو بیشتر داشتم و الان خیلی کمتر این حس رو دارم. الان احساس میکنم که هم باید یه مربی کنارم باشه و هم باید سعی کنم برای همه اونایی که میتونم یه مربی باشم.
دومین نکته در مورد کار کردن هست، یه مدیر موفق تو یه کسب و کار به خصوص اگه کسب و کار مال خودش باشه، مدیری هست که زیردستاش حس کنن این یه مربی هست، یه مربی خوب یه مربی که داره به خوبی از توانایی های اون ها استفاده میکنه و توانایی هاشون رو روز به روز بارزتر میکنه این احساس کارایی رو میبره به سمت بی نهایت! و البته انرژی رو هم فکر میکنم حداقل دو برابر میکنه …

 

رفتن یا نرفتن (۲)

امروز دوباره یک انفجار اتفاق افتاد و یک خانواده داغدار شد و یک نفر به جرم اینکه میخواهد کشورش وابسته نباشد به شهادت رسید

هیچ تامل کرده‌ایم که فقط در ۱۰ سال گذشته چه تعداد انسان توسط دولت آمریکا کشته شده‌اند؟ همین کشور عراق کنار گوش مان از ۲۰۰۴ تا حالا طبق آماری که ویکی پدیا میدهد و اعداد مختلفی در آن ذکر شده از منابع مختلف بالای صد هزار نفر غیر نظامی کشته شده‌اند. این یکی از کشورهاست، افغانستان هم یک نمونه و …
حالا هیچ تامل کرده‌ایم که چه تعدادی از جوانان ما بهترین سال های عمرشان را در آمریکا می گذرانند و خدمت میکنند به توسعه کشوری که این همه آدم را به راحتی و بدون پاسخ گویی به هیچ کس میکشد؟ آیا این یاری ظالم نیست و آیا کسی که ظالم را به هر اندازه یاری کند در ظلم او شریک نخواهد بود؟!؟
حرف دیگری نیست که هر چه بگویم تکرار است و تکرار ملال آور، اما آنکه می رود نه به کشورش که به انسانیت خیانت میکند، خیانتی که نسل های بعد باید تاوان آن را بدهند بدون آنکه بدانند تاوان رفتار چه کسانی را پرداخت میکنند …
دو عکس دیگر در ادامه مطلب … ادامه ی نوشته

دوباره یک درس از نیما

قبلا یکی یا شاید دو تا مطلب در مورد یاد گرفتن از نیما نوشتم (برای اونایی که ممکنه تازه اومده باشن تو این وبلاگ، نیما برادرزاده من هست و چند روزی میشه که دو سالش شده)، و حالا دو تا درس دیگه، این چند وقته پیش اومده که کسی یا چیزی تا از اطراف برداشته میشد شروع به داد و بیداد میکرد و تقاضا میکرد که فلان چیز یا فلان شخص رو میخواد، مثلا اگه مامانش میرفت تا در مغازه و بیاد که سر جمع ۱۰ دقیقه هم نمیشد کلی جیغ و داد و گریه زاری که من مامانم رو میخوام و مامان، مامان مامان! و … بعد من یه خورده مطالعه کردم دیدم تو روان شناسی میگن که توحدود  سن دو سالگی بچه ندیدن یک شیء یا یک شخص رو با نبودنش یک مفهوم درک میکنه، یعنی الان مامانش اینجا نیست، براش معنا نداره که اینجا نیست، معناش این هست که نیست! البته فهمیدنش سخته! ولی خوب این طوریه دیگه! تا مامانش میره، حس میکنه مامانش نیست و شروع میکنه جیغ و داد کردن هر چقدر هم بگی که الان اینجا نیست و چند دقیقه دیگه میاد یا رفته فلان و جا و میاد فایده نداره تا وقتی که درکش به حدی برسه که این موضوع رو بفهمه که میشه چند ماه بعد از دو سالگی ظاهرا … ادامه ی نوشته

کجا اشتباه شده …؟!؟

شده تا حالا از خودت بپرسی کجا اشتباه شده؟ چرا اینجا قرار گرفتم؟ خدایا مگه من چیکار کردم؟!؟ یا اینکه یکی دور و برت همچین سوالی ازت بپرسه، یهو بیاد و بگه (مثلا) محسن! وضعیت منو ببین، فلان شده و بهمان شده و … مگه من چه کار بدی کردم که مستحق این همه مصیبت باشم؟!؟ و … . احتمالا شده! یعنی اصولا میشه! یا خود آدما به این موضوع فکر میکنند یا دور و اطراف شون یکی پیدا میشه که همچین چیزی رو مطرح کنه که بابا به خدا من آدم بدی نیستم این همه از اول عمرم زحمت کشیدم و … ولی الان وضعم اینه …
خوب جواب دادن به این سوال دو تا نکته داره! اول از همه این هست که لزوما قرار نیست هر اتفاقی برا ما می افته دقیقا نتیجه اعمال مون باشه، یعنی اکثرش اون طوریه اما یه جاهایی هم اون طوری نیست. من این فلسفه نقاشی رو خیلی دوست دارم، فلسفه ای که جایی نخوندمش خودم فهمیدمش، ولی خوب حرف جدیدی هم نیست که بخوام بگم من گفتم، از هو المصور بگیر تا هزار و یک شعر و داستانی که در این مورد هست، بگذریم، با این طرز نگاه ، تو این دنیا همه ما نقاش هستیم، و یه نقاش بزرگ هم اون بالا نشسته، یه جاهایی رو اون میزنه و ما رو میزاره تا تکمیل کنیم، حالا اینکه اون چرا این نقش رو زده و من رو گذاشته داخلش یه جا جوابش نتیجه اعمال ماست و یه جا هم اسمش رو میزارن امتحان یا … ، این جاها مهم این هست که دنبال این نگردیم که چرا تو این نقاشی قرار گرفتیم، بلکه سعی کنیم کار خودمون رو بکنیم و تو همون شرایط هم باز نقاش خوبی باشیم و طرح رو به سمت بهترین حالت ممکن ببریم. ادامه ی نوشته

رفتن یا نرفتن! (۱)

شاید بیش از ده بار شده که تو یکی دو سال اخیر دلم خواسته در این مورد بنویسم و همیشه نوشته ام نصفه مونده، حتی یه چند تاییش تو پیش نویس‌های وردپرسم هنوز موجوده، نمیدونم لابد قسمت نبوده و حالا لابد وقتش شده که می نویسم، شاید این اولی آخری هم باشه، اما چون فکر میکنم این مساله خیلی کار داره برا تحلیل به رسم احتیاط یه یک گذاشتم جلوش که یه روزی ۲ و۳ و … رو هم بنویسم. خوب اینجا حرفم رو با این موضوع که اعمال بر اساس نیت هاشون ارزیابی میشن شروع میکنم.
اگه میخوای بری، نیتت چیه؟ چرا میخوای بری؟ دنبال چی میخوای بری؟ خوب این سوال خیلی تکلیف رو روشن میکنه، من برا کسی که میخواد بره چون اینجا بساط عشق و حالش جور نیست نمی نویسم و فکرهم نمیکنم اونی که همچین وضعی داره سر از وبلاگ من در بیاره، ولی اگه هم در آورد خوب تکلیف معلومه! میخواد بیرون از چارچوب دین اسلام و فرهنگ ایرانی زندگی کنه و خوب دیگه نمیشه بهش گفت کجا میخوای بری! لابد باید بهش گفت حتما برو! ادامه ی نوشته