بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘فرهنگی اجتماعی’

آلودگی محیط کار …

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

شنبه پیش یک بنده خدایی به مجموعه کاری ما اضافه شد، دو سه روز آمد و بعد کم کم سرفه‌هایش شدت گرفت و بعد هم رفت و خلاصه زنگ زد که رفته‌ام دکتر و گفته هوای آن جا آلوده است و من نمی‌توانم دیگر بیایم! بگذریم از بحث‌هایی که امروز داشتیم درباره آلودگی هوای محیط کار و خرید دستگاه هواساز و … تا عدم آلودگی آن و بهتر بودن هوای آن نسبت به شهر و … .
داشتم از منظر دیگری به هوای محیط کار نگاه می‌کردم، از این منظر که هر کسی با چه انگیزه و هدفی آن جاست و در چه راستاهایی تلاس میکند و اگر بتواند چه تغییراتی محتمل است و … . حقیقتش این است که هوای آپا نسبت به این هوایی که حالا در آن هستیم خیلی پاک‌تر بود، (البته از دور به نظر میرسد که آن محیط هم با وضعیت فعلی‌اش دیگر برای امثال من مطبوع نخواهد بود!). هر چند آنجا هم یک لکه‌هایی بود که لکه‌های سابقه‌داری بودند اما در مجموع هوا خیلی مطبوع تر بود از این محیط چند شرکت فعلی! گاهی یک اتفاق‌هایی می‌افتد که باید خیلی تفسیر کرد این اتفاق‌ها را و دنبال منظور اصلی افراد گشت از حرف‌ها و حرکات‌شان. انگار اینجا هم مثل زمان انتخابات برای ما شده یک میدان جنگ. هم باید با کارفرما بجنگیم تا ثابت کنیم که کارمان را درست انجام داده‌ایم و هم باید گاهی حواس‌مان باشد که در داخل خودمان هم عده‌ای ممکن است مقاصد متفاوتی با آنچه نشان می‌دهند داشته باشند …. .
کاش دست خودم بود که محیط را عوض کنم و کاش من هم میتوانستم نفهمم که رفتنم ممکن است لطمه بزرگی به فرد یا افرادی بزند که برای‌شان احترام قائلم یا اینکه واقعا این طور نبود و میتوانستم راحت بروم. این آلودگی این یکی دو ماه اخیر آن قدر زیاد شده که کم کم برای من هم نفس کشیدن سخت می‌شود و ممکن است لازم شود به پزشک مراجعه کنم …. امیدوارم از پس این مورد حداقل تا آنجا که موجب صدمه دیدن شدید دیگران نشود بر بیایم.
تمام!

دوست داشتن

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۵ دیدگاه

نمی‌دانم اولین کتابی که از دکتر شریعی خواندم کدام کتاب بود، یعنی به خاطر ندارم. ولی یادم هست که اولین متنی که در خاطرم ماند حکایتی بود در آن کتاب که فردی وارد مسجدی شد و گفت خرش گم شده و دنبال آن میگردد و … . حالا که داشتم دنبال این حکایت می‌گشتم دیدم در متون مختلفی به کار رفته با بیان‌های نسبتا متفاوت. یکی از آن‌ها را با هم ببینیم:
«مردی از روستائیان شیراز که برای انجام کاری به شیراز آمده بود خرش را گم کرد. هر چه گشت نشانی از آن نیافت. به در مسجدی رسید که شیخی بر بالای منبر سخن از عشق ، مهربانی و دوست داشتن می گفت. مرد روستایی بدون هیچ توجهی وارد مسجد شد. آن قدر گشته بود که از شدت گرما لب هایش از خستگی و تشنگی ترک خورده بود و بدنش از عرق خیس شده بود. با همان آشفتگی به شیخ گفت:(( ای بزرگوار! خرکی داشتم که هر چه از خوبی های آن برایتان بگویم باز هم کم گفته ام. زیبا ، چاق ، خوش اخلاق و قوی بود. جز او در زندگی ام چیزی نداشتم . همیشه و هر کجا که می رفتیم با هم بودیم تا این که امروز برای گشت و گذار به بازار شهر شما آمدم و در شلوغی بازار ، بی انصاف ها خر نازنینم را دزدیدند. حالا از شما خواهش می کنم از این جماعت بپرسید که آیا کسی خرم را ندیده است.)) حاضران از صحبت های مرد روستایی ناراحت شده بودند و می خواستند او را مورد اذیت و آزار قرار دهند که شیخ پا در میانی کرد و به روستایی خر گم کرده گفت:(( گوشه ای بنشین و استراحت کن تا شاید چاره ای برایت پیدا کنم.)) روستایی پای دیوار نشست و شیخ به حاضران گفت:(( امروز برای شما از عشق ، محبت ، مهربانی و دوست داشتن نکته های زیادی گفته ام اکنون می خواهم از شما بپرسم آیا در میان شما کسی هست که تا کنون عاشق نشده باشد و معنی محبت را نداند.)) همه ساکت شدند . ناگهان کسی از آن میان برخاست. شیخ از او پرسید:(( آیا به راستی در زندگانی خود محبت کسی را در دل خود نداشته ای؟)) مرد گفت:(( آری شیخ.)) حاضران متعجب بودند و نمی دانستند که منظور شیخ از این کار چیست و منتظر بودند که چه اتفاقی خواهد افتاد. شیخ به مرد روستایی گفت:(( دیگر نگران نباش خرت را پیدا کردم. افساری بیاور و او را با خود ببر.)) – از کتاب خرنامه! – گردآوری و بازنویسی: لقمان دهقانی رحیم آبادی »
زیاد ننویسم که حرف برای نوشتن زیاد است! این روزها که دوباره یک سال دیگر دارد می گذرد و کم کم خرداد میرسد و … به چیزهای مختلفی فکر میکنم، درست مثل هر سال این وقت ها! یکی از آنها هم دوست داشتن است.
حرف زیاد است در این خصوص، اما آنچه که اکنون میخواهم بگویم این است که متاسفانه شرایط روز جامعه برای من (و شاید امثال من) به گونه‌ای است که نمی‌شود به خودت اجازه بدهی کسی را دوست داشته باشی! یعنی اول باید دو دو تا چهار تا کنی که اگر این دوست داشتن کمی جدی شد آن وقت چه مشکلاتی سر راه آن هست و چه مشکلاتی به واسطه آن برای طرفین و خانواده‌های‌شان خواهد بود و … بعد اجازه بدهی که یک دوست داشتن شروع بشود! به طور ویژه باید نگران باشی که چه مشکلاتی برای آنکه می‌خواهی دوستش داشته باشی ممکن است ایجاد شود و …
خلاصه کنم پیش‌تر که در مورد ازدواج مطالعه میکردم و … یک بار یادم هست که یک صحبتی بود که مثلا ازدواج مثل انتخاب غذا اگر باشد، فقط خوش آمدن از ظاهر غذا مهم نیست و باید بدانی داخل آن چه موادی هست که ممکن است به یکی از آن ها آلرژی داشته باشی و … . حالا حکایت ما این طوری شده که اصلا به خودمان اجازه ندهیم از ظاهر غذایی خوش مان بیاید! اول می بینیم داخل آن چیست و بعد که سبک سنگین میکنیم که ما به آن آلرژی داریم یا پول مان نمی رسد یا … به خودمان اجازه نمی دهیم که ظاهرش را هم دوست داشته باشیم و به طور ویژه‌تر به هیچ وجه اجازه نمیدهیم که آن غذا بفهمد ما حتی از ظاهرش خوشمان آمده!
کمی بد و پیچیده گفتم! بگذریم! با اینکه خودم شناخت دارم از خودم و اطرافیان هم شناخت کافی دارند، اصلا بعید نیست که برداشت بدی بشود از همین متن، شرایط ماست دیگر! خلاصه خلاصه‌اش این است که ما به خاطر شرایط جامعه به خودمان اجازه نداده‌ایم که اظهار کنیم بعضی چیزها را و از این بابت کمی تا قسمتی ناراحت می‌باشیم! شاید بشود گفت در این مورد چاردیواری ما این قدر کوچک شده که دیگر چیزی از آن نمانده عملا!

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد …

نورالدین پسر ایران …

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

«… با صورت به زمین خوردم. صداها، بوها، طعم خاک و خون … همه چیز قاطی شده بود و من در حالی که روی زمین افتاده بودم با همه‌ی توانم سعی میکردم بدانم چه شده است. سرم را به زحمت از زمین بلند کردم، اما هیچ جا را نمی دیدم. دستم را به صورتم بردم تا خاک و خون را از چشمانم کنار بزنم اما ناگهان دستم توی صورتم فرو رفت!
مایعی گرم و لزج انگشتانم را خیس کرد. دلم ریخت. آیا صورتم له شده است؟ در اولین لحظه …»

بی مقدمه بگم، با پیشنهاد مطالعه کتاب نورالدین تقریبا یکی دو ماه پیش مواجه شدم اما کتاب دم دست نبود، این اواخر تصمیم گرفتم هم برا خودم و هم به عنوان هدیه برا دو تا از دوستان تهیه کنم که با لطف یکی از دوستان از نمایشگاه کتاب تهیه شد و بالاخره امروز دستم رسید و البته با امضای خود سید نورالدین ….

ادامه ی نوشته

دل بستن و دل بریدن/من/ایران/ …

۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه

دل بستن و دل بریدن که به اختیار و اراده نیست، اشک که به اختیار جاری و متوقف نمی‌شود. تپش قلب که با تصمیم قبلی پایین و بالا نمی‌رود، مغز که تصمیم نمی گیرد رگ خون بیشتری ببرد یا خون رسانی را متوقف کند، روح که با اراده ما سیر نمی کند …
دل بستن و دل بریدن حکایت جدیدی نیست، دست کم من بارها در این شرایط بوده ام و نمی فهمم چه معنا دارد که اشک بریزم، در این سن و سال و در این شرایط که دست کم برای خودم به اندازه یک مرد چهل و چند ساله پختگی قائل هستم، اما دل است دیگر، می گیرد، ابری می‌شود، می‌بارد، می‌شکند، زخم بر می دارد، اما باز می‌تپد، گاهی باز برای همان هایی می‌تپد که از آن‌ها زخم خورده و گاهی برای آنها که زخمش را التیام بوده اند، اگر غیر این بود که دل نبود همان منطق و عقل بود و میشد تحلیل کرد و دلیل آرود … ادامه ی نوشته

ساخت ایران …

۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه

کم کم این سریال های شبکه خانگی دارن جای خودشون رو باز میکنن و میشه به جای دیدن چرندیاتی که اون وری ها به اسم سریال تحویل‌مون میدن، بشینم سریال های ساخت خودمون رو ببینیم! بعد از قهوه تلخ و قلب یخی کم کم اوضاع فروش این ها هم بهتر شده و مسائل کپی رایت کمی بیشتر رعایت میشه و … بگذریم!
یکی از سریال هایی که برای شبکه خانگی تهیه شده، «ساخت ایران» نام داره! نویسنده خشایار الوند و مشاور فیلمنامه پیمان قاسم خانی و کارگردان هم محمدحسین لطیفی. تا الان ۶ تا قسمتش اومده، منم این دو روز دیدم و خیلی هم به دلم نشست. داستان از اونجا شروع میشه که یه دانشمند ایرانی (بهنام تشکر-دکتر افشارجم) یه پودر ساخته که میتونه هر آبی رو به آب گوارای نوشیدنی تبدیل کنه و این آب نوشیدنی در عین حال کار سوخت رو هم میکنه و به جای بنزین قابل استفاده هست، اون هم بدون آلودگی …! ادامه ی نوشته

قلاده های طلا …

۲۰ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

این فیلم قلاده های طلا اکرانش که شروع شد انواع و اقسام تخریب ها علیه اش بود، عده ای این طور جا انداخته بودن که فیلم قصد داره بگه که ملتی که بعد انتخابات رفتن تو خیابون یا معترض بودن یا … قلاده گردن شون بوده یا … و خلاصه انواع و اقسام تخریب ها علیه این فیلم و عواملش بود و … . من خیلی کم سینما میرم ولی خوب این فیلم رو دوست داشتم ببینم و خودم در موردش قضاوت کنم. هفته پیش ۵ شنبه سیمنا سپاهان این فیلم رو دیدم. بین حرف هایی که در موردش زده میشه و خود فیلم فاصله زیادی هست. فیلم از ماجرای بمب گذاری تو هواپیمای حامل خاتمی شروع میشه و بعد ورود یه جاسوس انگلیسی به ایران که با عده ای از مخالفان مشخص نظام مثل بهایی ها سلطنت طلب ها و … (یه جورایی وابستگان سفارت انگلیس) یه جا کنار هم جمع شدن تا حکومت ایران رو تغییر بدن و وجه تسمیه فیلم هم همون اوائل فیلم هست که همین جاسوسی که از خارج اومده به اون همدست هاش میگه که ما هر کدوم یه جور قلاده گردن مون هست و … . ادامه ی نوشته

خانواده، وظیفه و …

۱۰ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

امشب جایی مهمون بودیم بعد یه سری حرف بین من و چند تا از بچه های فامیل رد و بدل شد، داشتم می دیدم که یه تصمیم که مثلا پدرم گرفته یا مثلا یه تصمیم که باید می گرفته و نگرفته ممکن تا دو سه نسل بعدش رو خیلی زیاد تحت تاثیر قرار بده.
البته از یه طرف اونا تحت شرایط و تابلو نقاشی قرار می گیرن و طبیعتا انتظاری بیرون از نقشی که می تونند بزنند ازشون نمی ره و از اون طرف هم دنیا هدف نیست که بگیم حالا اینا به خاطر این نقشی که پدر یا پدربزرگ شون زده به یه جاهایی نمی تونن برسن، اما از طرف دیگه این پدر یا پدربزرگ در مقابل نقشی که زده و دیگران رو توش قرار داده چقدر انتخاب هاش تاثیر گذار هست و چقدر وظیفه اش سنگینه! واقعا پیچیده هست! البته این دومی هم با در نظر گرفتن اینکه دنیا هدف نیست یه مقدار از بارش کاسته میشه! در حقیقت فرد نباید خیلی نگران این باشه که تصمیم احتمالا اشتباهش زندگی مادی نسل های بعدش رو هم می تونه تحت الشعاع قرار بده، هر چند در این زمینه هم باید حتی الامکان سعی کنه که کوتاهی نکنه!

بعد اومدم این مطلب رو بنویسم این به ذهنم رسید که تو خونواده های بزرگ تر مثل محیط کار یا شهر یا کشور هر کسی بسته به مسئولیتی که داره باید حواسش به عواقب تصمیم هاش روی دیگران باشه، ممکنه یه تصمیم ساده افراد زیادی رو تحت تاثیر قرار بده! این طوری نگاه کردن انتخاب رو تا حدی غیر ممکن میکنه! و باز نقطه امید این هست که دنیا هدف نیست! ما قرار نیست محاسبه کنیم که این تصمیم چه کسانی رو و چقدر تو دنیا تحت تاثیر قرار میده! در حقیقت اعتقاد به خدا و اینکه تلاش باید در جهت رضای خدا باشه تا حد زیادی این موضوع رو حل میکنه، ما باید در جهت رضای خدا حرکت کنیم و چیدین بقیه چیزا رو خدا انجام بده تا اینکه خودمون سعی کنیم همه چیز رو هندل کنیم!

باز یاد اون مطلبی افتادم که قبلا در مورد افراد فرا زمانی و فرامکانی و … در خصوص امام حسین(ع) زدم ….

واقعا بهترین نقطه اتکا در تصمیم گیری ها و جهت دهی های زندگی فقط و فقط می تونه رضایت نقاش بزرگ باشه و اگه بخوایم هر ملاکی رو جایگزینش کنیم درگیر محاسبات با فرمول هایی میشیم که هنوز تعریف نشدن و حالا حالاها هم خیلی بعید هست که کسی بتونه این فرمول ها و روابط رو درست تعریف کنه …