بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘آپا’

این روزها …

۲ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

۲۵ فروردین آزمون ورودی دکترا هست، اصلاحات پایان‌نامه‌ام مونده و بهتر هست که در اولین فرصت انجام شون بدم تا هر کاری که میخوام انجام بدم، حداقل گواهی موقت فارغ التحصیلی دستم باشه، پذیرش بدون آزمون دانشگاه صنعتی هم هست که باید در موردش اقدام کنم و …
حالا تصویر زیر هم کتاب‌هایی رو نشون میده که دارم این چند روز می‌خونم، خودم هم خیلی رفتار خودم رو نمی‌فهمم!

راه شناسی …

۲۴ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

چند روز بود که میخواستم برم دنبال دادن قسط‌های وام دوره کارشناسی چون آخر اسفند سر رسیدش بود، ولی به دلایل مختلف نمیشد، بالاخره سه شنبه صبح از خونه که راه افتادم گفتم امروز برم این قسطا رو بدم و بعد برم سر کار، تو راه همه اش داشتم به این فکر میکردم که چند تا قسط رو پرداخت کنم، مثل دفعه قبلی ۱۰ تا رو یا هر ۳۰ تای مونده رو پرداخت کنم و برم یه باره دنبال کارای تحویل دادن فیش های واریز و تسویه حساب با صندوق رفاه دانشجویان، با اینکه موضوع چندان مهمی نبود ولی خوب ذهنم رو درگیر کرده بود و کلا ذهنم به این سمت رفت که چرا دفعه قبلی که دستم از لحاظ مالی بازتر بود نکردم هر ۴۰ قسط رو بدم ، تو همین فکرها بودم که رسیدم جلوی بانک تجارت دانشگاه و ناچار تصمیم گرفتم که ۲۰ قسط رو پرداخت کنم! چون از یه طرف اگه میخواستم هر ۳۰ قسط رو بدم و بعدش هم برم دنبال بقیه مراحل تسویه حساب، خیلی طول میکشید و به سر کار رفتن نمی رسیدم و از اون طرف هم یه مقدار دستم بسته تر میشد، بعدش ۱۰ قسط هم میدادم باید دوباره ۱۰ ماه دیگه می اومدم قسط بدم، خلاصه ۲۰ قسط دادم دیگه!
از بانک تجارت دانشگاه صنعتی که اومدم بیرون، زنگ زدم آژانس دانشگاه که یه سرویس داخلی بفرسته که برم شهرک، ولی گفت ماشین نداریم و منم تصمیم گرفتم برم ایستگاه اتوبوس شهرک، جلوی ساختمون مرکزی، اونجا که رسیدم انگار همین طوری یکی بهم گفت بی خیال پیاده می ریم! حالا تو راه هم شاید یکی رسید سوارمون کرد، خلاصه راه افتادم پیاده به سمت شهرک، تو راه همین طوری داشتم به شباهت اتفاق های اون روز و این چند سال زندگیم فکر میکردم، این وسط باد حسابی اذیت میکرد و یه جایی هم وسط جنگل یه چندتایی سگ کم مونده بهم حمله کنن! که این اتفاق‌ها هم یه چیزایی رو تو این یکی دو سال گذشته برام تداعی کردن.
وقتی رسیدم نزدیک محل کارم داشتم فکر میکردم که اگه مونده بودم تا آژانس ماشین بفرسته یا اینکه تو ایستگاه اتوبوس منتظر مونده بودم تو هر کدوم از این حالت ها هم زودتر میرسیدم سر کارم، هم با باد و سگ و این چیزا طرف نمیشدم و هم از لحاظ اقتصادی هم با توجه به زمانی که تو راه صرف کردم، باز اوضاع بهتر می بود. بعد در مورد سگ ها هم اون اتفاقی که افتاد یعنی اینکه یهویی شروع کردن به پارس کردن و همین که من سنگ برداشتم و نشون دادم که ازشون نترسیدم راه شون رو گرفتن و رفتن، مشابهت جالبی به خیلی از اتفاق هایی که این مدت افتاد داشت.
انگار اصلا این اتفاق ها رو چیده بودن که من این چند سال رو تو ذهنم مرور کنم. اگه سه سال پیش برای شروع کار عجله نمیکردم و اجازه میدادم پایان نامه‌ام به یه جای خوبی برسه و بعد به کار فکر کنم، اگه در مورد شروع کردن کار کمی صبر میکردم و با دم دست ترین افرادی که کنارم بودند کار رو شروع نمیکردم و سعی میکردم سنجیده تر عمل کنم، اگه در مورد پایان نامه هی با خوردن به چیزایی که کامل نمی فهمیدم یه مدت بی خیال موضوع نمیشدم و نشون میدادم که از چیزی نترسیدم و آماده جنگیدن با موضوع هستم، اگه دوباره و دوباره و دوباره برای کار کردن و رشد کردن تو کار قدم های بزرگ بر نمی داشتم حالا اوضاع می تونست خیلی متفاوت باشه، می تونستم اینجا باشم در حالی که یه سال از دفاعم گذشته و دو تا مقاله هم از پایان نامه ام در اومده و شاید دانشجوی دکترا هم بودم و خیلی از این هزینه هایی که تو این چند سال کردم، نکرده بودم و … . البته طبیعتا اگه اون مسیر رو می رفتم تو نقاشی های دیگه ای قرار میگرتم و خیلی از چیزهایی که این مدت یاد گرفتم و فهمیدم و … دیگه نبودن و به جاشون چیزای دیگه ای بودن. یه نکته دیگه هم این بود که تو راه کسی سوارم نکرد چون تا یه جایی اصلا کسی نمی فهمید که من از این مسیر دارم کجا میرم و مقصدم کجاست، از یه جایی تو جنگل رفتم و اصلا راه ماشین رو نبود و ماشینی از اونجا رد نمیشد و بالاخره از یه جایی به بعد هم که تو شهرک بودم و راه ماشین رو بود، راننده نمیتونست بدون ایستادن و پرسیدن از من که کدوم قسمت شهرک میخوام برم بفهمه که مسیرم باهاش مشابهت خوبی داره یا نه. این آخری با اینکه توقع داشتم یه افرادی کنارم باشند مشابهت جالبی داره، انگار دقیقا اونا هم مثل راننده هایی بودن که یه جاهایی خودم مسیری رو رفتم که نتونند کمکم کنند و یه جاهایی هم نمی دونستند چه قدر می تونند کمک کنند و …
کلیتا دلیلی نداره برای گذشته ناراحتی کنم چون واقعا هم نمیشه گفت اگه این مسیر رو نمی رفتم لزوما اوضاع بهتر می بود، ولی این رو می فهمم که نیاز به یه سری بازنگری ها هست و ادامه دادن این راه درست نیست. امیدورام این مدتی که آخر سال و اول سال دیگه فکر میکنم و سعی میکنم همه چی رو تجزیه و تحلیل کنم بتونم به خوبی و بدون برخورد احساسی و در عین حال با لحاظ کردن تاثیرات تصمیمی که میگیرم بر افرادی که محیطم رو تشکیل میدند، تصمیم های درستی بگیرم و به سمتی برم که چند سال دیگه دوباره فکر نکنم که یه جاهایی رو خیلی بهتر از اینی که رفتم می تونستم برم …

تیم فوتبال و تولید نرم افزار …!

۱۹ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

گاهی وقتا که دارم به مسائلی که تو محیط کار باهاشون مواجه هستیم فکر میکنم، هی برام سوال میشه که چرا کارای ما مثل تیم فوتبال نیست، چرا ما بازیکن ذخیره نداریم، بازیکنی که هی تمرین میکنه که تو ترکیب قرار بگیره و یا مثلا چرا هی ترکیب های مختلف نداریم و … . ولی خوب بعد خودم فکر میکنم می بینم که بین اینا فاصله زیاد هست، تو فوتبال هر بازی یه هدف جداست با یه حریف جدا اما تو پروژه انجام دادن هر پروژه یه هدف جداست و خوب حریف هم ظاهرا ثابت هست و کارفرما هست! شاید انجام دادن پروژه های کوچیک تر و چیدن ترکیب های متنوع و داشتن یار ذخیره تو برخی شرکت ها ممکن باشه اما تو پروژه های بزرگ مثل این پروژه هایی که من درگیرشون هستم و طول زمان پروژه دو سه سال هست خبری از این اتفاقات نیست. با همه اینا باز فکر میکنم باید یه ایده هایی از فوتبال گرفت، شاید یه موقعی وقت کردم بگردم ببینم تو مدیریت پروژه در این مورد مقاله ای بحثی چیزی هست یا نه … .
چیزی که تو این پست میخوام بگم، یه موقعی تو فوتبال یه بازیکن رو فرم نیست، ممکن هست بازیکن گرون قیمت و با ارزشی باشه، اما مربی باید یه مدت بهش بازی نده یا یه دقایقی ازش استفاده کنه یا هر طوری میدونه کمک کنه که از لحاظ روحی ریکاور بشه، اما این موضوع تو پروژه ها دیده نمیشه، توقع دارن که هر کی وارد شد از اول تا آخر با یه مسیر یکنواخت کار کنه و حتی اگه فرد خودش هم بخواد ریکاوری داشته باشه باز شرایط رو طوری نچیدن که همچین امکانی باشه … . به نظرم اینجا بین فوتبال و پروژه این قدر فاصله نیست چون در کل میشه گفت یه فصل فوتبال هم مثلا یه پروژه هست و وسط پروژه دارن یکی رو یه مدت از ترکیب خارج میکنن یا پستش رو عوض میکنن یا … .
همیشه یه مدیر پروژه باید بدونه که اینکه افراد مناسبی رو برای مسئولیت های پروژه انتخاب کنه کافی نیست، باید مدادم اونا رو ارزیابی کنه و هر وقت لازمه دست به ترکیب بزنه، اینکه یکی رو چون یه سری قابلیت ها داره بزاریم تو یه پست و بعد دیگه دست بهش نزنیم، لزوما نتیجه موفقی نداره، حالا اون آدم چندبار هم از نبود نیروی مناسب و از خسته و رو فرم نبودن خودش حرف میزنه، اما وقتی دست به ترکیب نمیزنن، خود اون آدم این وسط چقدر مقصره ؟!؟

کنفرانس رمز ۹۰

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

هفته پیش از دوشنبه شب تا ۵ شنبه عصر رو مشهد بودم، هشتمین دوره کنفرانس رمز که در جوار هشتمین امام شیعیان و در مشهد مقدس برگزار میشد، نکته‌های زیادی برام داشت که الان فکر میکنم موقع مناسبی برای بیان شون نیست، شاید اینکه قضاوت‌مون از آدم‌ها تا وقتی نرفتیم با خودشون حرف بزنیم کاملا میتونه واروونه باشه مهم ترین‌ش بود، اینکه چطور شد یهو من رفتم و اینکه اونجا چیا شد و چیا نشد بماند برای بعد! فقط میتونم بگم با دفعه های دیگه فرق داشت ….
اینم یه دونه عکس از من تو برنامه آپا که ارائه به عهده من بود، به عنوان حسن ختام این پست!

محسن نوروزی

من و همسفری که نیست …

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

به خودم نیگاه میکنم، از هر موقعی که بگی! همیشه دوست داشتم بجنگم، دوست داشتم تلاش کنم، دوست داشتم کار عجیب و غریب و سخت و ناممکن بکنم، اما این وسط همیشه همسفر هم داشتم، از دوره ارشد و لیسانس که یه هویی حمله میکردیم به کتاب و جزوه و همه رو تو یکی دو روز کامل می‌فهمیدیم تا پروژه ها و کارهای جنبی این دوره ها تا دوره دبیرستان و راهنمایی و … . به خونواده هم نیگاه میکنم اوضاع همین طوره ، اون داداشم که شغل آزاد داره یه شریک داره و اون داداشم هم که استاد دانشگاهه، روی همه‌ی کتاب هاش حداقل اسم یه نفر دیگه هم هست و …
بیشتر فکر میکنم این چند روزی که آخر اون هفته داشتم رو پروژه کار میکردم چرا این قدر داشت بهم فشار می اومد، بعد می بینم من هیچ مشکلی با کار کردن و اضافی کار کردن و نخوابیدن و … ندارم، اما اونجا چیزی که خسته ام میکرد یه دل نبودن و همسفر نبودن بقیه بود، به پایان نامه هم که نیگاه میکنم اینکه هیچ همسفری ندارم متوقفش کرده، نه استاد راهنما چیزی از موضوع میفهمه و نه وقتی صرف میکنه، کس دیگه ای هم که تو این فضا باشه دور و ورم نیست و … حتی وضعیت عدم پیشرفت درست و حسابی تسنیم رو هم از همینکه از یه جایی هیچ همسفری نبوده و از یه جایی هم خودم همسفر نبودم و … می بینم.
از کربلا که اومده بودم یه فکری به سرم زده بود که همه چی رو ول کنم و برم دوباره تو یه محیط قرار بگیرم که آدم هایی که کنار هستند با هم یکدل باشیم و دسته جمعی برای یه هدف واحد شروع به جنگیدن کنیم و … ولی خوب گذشت زمان از اون حالت منو آورد بیرون یعنی یه اتفاقاتی افتاد که کلا اون فکر رو بی خیال شدم، حالا هنوز این کلنجار رو با خودم دارم که چیکار کنم این مساله حل بشه من الان هیچ جایی با همسفری (حداقل یه دونه) برای هدفی نمی جنگم که سر حال باشم و قوی به چنگیدن ادامه بدم، شاید خیلی محدود با مجتبی رو پروژه های تو تسنیم ، اونم خیلی محدود ، فعلا به نظر میرسه نیاز به تغییر این شرایط دارم اگه نه خیلی زود از پا می افتم و تو همین فضاهایی هم که هستم همه رو خراب میکنم و از همه بدتر روح و وران خودم رو هم مرتب فرسایش میدم و …

پایان‌نامه ناتمام …

۲۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

بعد از یه وقفه ۲۰ روزه‌ی دیگه دوباره سلام! یه چندتایی نوشته هست که مال قبله ولی الان یا بعدا می‌نویسم
۱۳ شهریور بود، شب تا ساعت یک و دو داشتم فکر میکردم که چی باید به استادم بگم و چی نباید بگم و اینکه یه فهرست از پایان نامه ام به علاوه یه زمان‌بندی ادامه آماده کنم و ببرم بدم به استادم. خلاصه اون شبم صبح شد و ساعت ۹ همراه محمد به سمت دانشگاه اصفهان راهی شدیم، استاد به محمد گفته بود که بعد از ساعت ۹ هست ما هم رو حساب این حرف اون موقع داشتیم می رفتیم، ۱۰ رسیدیم دانشگاه، این رو که اتوبوس به خاطر تابستون بودن نبود و اون مینی بوسی هم که بود معلوم نبود کجا بود رو فاکتور میگیرم! پیاده با محمد از دم در دانشگاه تا فنی رفتیم، استاد نبود، محمد زنگ زد، گفتن که من ساعت ۹ دانشکده بودم شما نیومدین منم رفتم! و اینکه احتمالا ساعت ۱۲ به بعد میان! اون روز استادی که مسئول آموزش هست و چندتا استاد دیگه بودن تو گروه، ما هم تا ۱۲ رو وقت تلف کردیم تا استاد پیداش شد.
وقتی نوبت من شد که برم پیشش اخم‌هاش تو هم بود، یه کم درباره وضعیت پروژه توضیح دادم و بعد هم گفتم که از آموزش دانشگاه پرسیدم گفتن با دادن هزینه می تونیم یه ترم دیگه تمدید کنیم یه مقدار اخم هاش باز شد! بعد هم دیگه خیلی به حرفای من توجه نکرد فقط با یه مقدار تاکید بر اینکه باید برم و مرتب خروجی ببرم و از این حرفا پایین نامه تقاضای موارد خاص رو امضا کرد و بعد … خلاصه امضای استاد رو گرفتم بدون دادن برنامه زمان بندی که چند ساعتی روش فکر کرده بودم و …
قرار بود که برم پیش استادی که مسئول آموزش هست، اما ظهر شده بود و رفته بود و پشت در اتاق هم نوشته بود ساعت ۲٫۵ بر میگرده، دیدم اگه بخوام تا ۲٫۵ بمونم کارای محل کارم ممکنه رو زمین بمونه این هست که بی خیال شدم و گفتم باشه برا بعد از تحویل خروجی فاز اول تو محل کارم. رفتم سر کار و سه شنبه و چهارشنبه هم بودم اما خوب کار تموم نشد، خلاصه ۵ شنبه هم رفتیم سر کار و شب هم موندیم و بالاخره جمعه ساعت ۲ شب کار تموم شد، میخواستم شنبه برم دنبال کارا اما خوب من حدود سه رسیدم خونه و این قدر سرم دردمیکرد که خوابم نبرد و خلاصه صبح هم خواب موندم. بیدار شدم دیدم دیگه به دانشکده و گروه رفتن نمیرسم. یکشنبه ۲۰ شهریور صبح  ساعت ۸ خودم رو رسوندم گروه، انگار شهر ارواح بود! در همه‌ی اتاق های اساتید بسته بود، تا ۸ و نیم هی تو گروه قدم زدم و بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ دفتر گروه و بپرسم که مسئول آموزش میاد یا نه، جواب این بود که آره بعد از نه میاد، منتظر موندم، نه و نیم هم شد و هنوز از هیچ کس خبری نبود، کم کم یکی دو تا استاد اومدن ولی بازم مسئول آموزش خبری ازش نبود، قدم میزدم و اعصابم هی خراب‌تر میشد، بالاخره ۱۰ و خورده ای آقا تشریف آوردن! اما سر راه یه استاد رو دیدن شروع به حرف زدن کردند و بعد هم یه استاد دیگه و … تا بیان سمت اتاق شون که یه امضا به من بدن شد ۱۱ و خورده ای! یعنی دیگه داشتم می ترکیدم! پای ورقه نوشتن مطابق مقررات عمل شود و بعد دادنش دست من! بردم دادم به مسئول آموزش دانشکده و گفتن ۲۹ شهریور جلسه هست بررسی میشه، ۳۰ شهریور بیا نتیجه رو بگیر، اومدم خونه ناهار خوردم و وسائلم رو برداشتم و رفتم فرودگاه و از اونجا با یکی از همکارا رفتیم مشهد برای کنفرانس رمز (ماموریت کاری)، تا ۵ شنبه اونجا بودم و ۵ شنبه حدود ساعت ۱۰ رسیدم خونه، جمعه هم به خاظر خستگی زیاد ۵ شنبه ،  تا ۱۰-۱۱ خواب بودم و بعد هم که بیدار شدم تو خونه بنایی داشتیم! تا شب هم دستم بند بنایی بود، شنبه صبح هم رفتم سر کار و اومدم خونه شب شده بود! الانم که دارم وبلاگ آپدیت میکنم!!!
حالا این از روز ۱۳ شهریور تا ۲۶ شهریور روند کار کردن من رو پایان نامه بوده! دیگه چه طوری باید این پایان نامه ناتمام نباشه؟!؟ واقعا خودمم نمی دونم! باید دید نتیجه جلسه ۲۹ شهریور چی میشه، شاید اگه موافقت بشه بتونم با این سبک زندگی تمومش کنم، اما اگه موافقت نشه واقعا اینکه بخوام آماده اش کنم بیش از حد سخت به نظر میرسه، تا خدا چی بخواد.
گاهی فکر میکنم دانشگاه اصفهان اصلا با من سازگار نیست و گاهی هم فکر میکنم فقط مشکل تو انتخاب استاد راهنما بوده و بالاخره گاهی هم سبک زندگی خودم و رفتار و … خودم را عامل این وضعیت تاسف بار پایان نامه می بینم، اما کنار همه اینا همیشه حس میکنم یه اتفاق هایی هم می افته که جهت گیری منو عوض میکنه، نمیدونم شایدم این وسط اتفاقاتی افتاد که اگه سر وقت کارام رو کرده بودم و دفاع کرده بودم هیچ وقت نمی تونست اتفاق بیفته واقعا نمیدونم و فقط میتونم منتظر بمونم که گذشت زمان این موضوع رو هم به سمت و سویی ببره ….

شفافیت مالی و ….

پیشتر در مورد شفافیت مالی و ضرورت وجودش و … یکی دو تا مطلب نوشتم، چند وقت پیش، یه روز صبح که رفته بودم سرکار دیدم یه پاکت زیر صفحه کلیدم هست. باز کردم و دیدم بله! دستورالعمل محاسبه حقوق سال ۹۰ هست، به علاوه عدد ضرایب مختلف در مورد من و توضیحاتی در مورد نحوه محاسبه حقوق. نمی‌دونم نوشتن و مطرح کردن من چقدر تاثیر داشت در این مورد، اما جدا از این موضوع از اینکه این کار تا همین حد هم انجام شده بسیار خوشحال هستم. متاسفانه یا خوشبختانه پایین اون برگه نوشته که من نباید مطالبش رو منتشر کنم، پس نمی‌تونم ضرایب رو یا مقدار حقوق رو اعلام کنم، اما خوب به خودم اجازه میدم یه توضیحاتی در موردش بدم!
تو روش محاسبه حقوق یه ضریب سالانه حقوق وجود داره که برای همه همکارا یکسان هست که این ضریب سالانه  تو چهارتا ضریب یا متغیر ضرب میشه و حقوق شخص به دست میاد. یکی عامل سابقه که تقریبا به ازای هر سال یه واحد بهش افزوده میشه و مستقیما در ضریب سالانه حقوق ضرب میشه. سه تا عامل دیگه با هم جمع میشند و در حاصلضرب ضریب سالانه در سابقه کار، ضرب میشند. یکی عامل کارآیی،‌ یکی عامل تخصص و آخری هم عامل مدرک. به این  ترتیب سعی شده که هم سابقه، هم مدرک، هم تخصص و هم کارآیی در محاسبه حقوق دخالت داده بشند.
در مورد حقوق امسال و افزایشش نسبت به پارسال هم برخلاف چیزی که خودم طبق گفته رئیس مرکز حساب کرده بودم، حقوقم نه ۱۲ یا ۱۳ درصد بلکه ۱۶ درصد افزایش داشته. البته هنوزم فکر میکنم که با این افزایش حقوق و در نظر گرفتن تورم عملا مثل این هست که من افزایش حقوقی نداشتم! و اینکه سابقه و تخصص و … زیاد شده هیچ تاثیری نداشته،‌ اما خوب نمیشه شرایط مرکز رو هم ندید گرفت و توقع داشت که مثلا اول ۱۳ درصد برای تورم به حقوق اضافه کنند و بعد بیان برای اون حقوق ضرایب رو ارتقا بدند و … . شاید هم همه‌ی این کارها رو کردند! فقط من پارسال چون خودم در مورد حقوقم حرف زدم زیاد حقوق می‌گرفتم، اما امسال چون هی گفتیم شفافیت و فرمول و … دیگه زیاد حقوق نمی‌گیرم و همه طبق یک فرمول حقوق می‌گیرند و … . شاید هم اصلا یه حالت سومی هست که هنوز شفاف نشده! در هر صورت قدم مثبتی بوده که ان شاء الله اگه من زنده بودم و بعد هم تو آپا موندم، مثبت‌تر شدنش رو هم می‌بینم.

Categories: آپا Tags: