راه شناسی …

چند روز بود که میخواستم برم دنبال دادن قسط‌های وام دوره کارشناسی چون آخر اسفند سر رسیدش بود، ولی به دلایل مختلف نمیشد، بالاخره سه شنبه صبح از خونه که راه افتادم گفتم امروز برم این قسطا رو بدم و بعد برم سر کار، تو راه همه اش داشتم به این فکر میکردم که چند تا قسط رو پرداخت کنم، مثل دفعه قبلی ۱۰ تا رو یا هر ۳۰ تای مونده رو پرداخت کنم و برم یه باره دنبال کارای تحویل دادن فیش های واریز و تسویه حساب با صندوق رفاه دانشجویان، با اینکه موضوع چندان مهمی نبود ولی خوب ذهنم رو درگیر کرده بود و کلا ذهنم به این سمت رفت که چرا دفعه قبلی که دستم از لحاظ مالی بازتر بود نکردم هر ۴۰ قسط رو بدم ، تو همین فکرها بودم که رسیدم جلوی بانک تجارت دانشگاه و ناچار تصمیم گرفتم که ۲۰ قسط رو پرداخت کنم! چون از یه طرف اگه میخواستم هر ۳۰ قسط رو بدم و بعدش هم برم دنبال بقیه مراحل تسویه حساب، خیلی طول میکشید و به سر کار رفتن نمی رسیدم و از اون طرف هم یه مقدار دستم بسته تر میشد، بعدش ۱۰ قسط هم میدادم باید دوباره ۱۰ ماه دیگه می اومدم قسط بدم، خلاصه ۲۰ قسط دادم دیگه!
از بانک تجارت دانشگاه صنعتی که اومدم بیرون، زنگ زدم آژانس دانشگاه که یه سرویس داخلی بفرسته که برم شهرک، ولی گفت ماشین نداریم و منم تصمیم گرفتم برم ایستگاه اتوبوس شهرک، جلوی ساختمون مرکزی، اونجا که رسیدم انگار همین طوری یکی بهم گفت بی خیال پیاده می ریم! حالا تو راه هم شاید یکی رسید سوارمون کرد، خلاصه راه افتادم پیاده به سمت شهرک، تو راه همین طوری داشتم به شباهت اتفاق های اون روز و این چند سال زندگیم فکر میکردم، این وسط باد حسابی اذیت میکرد و یه جایی هم وسط جنگل یه چندتایی سگ کم مونده بهم حمله کنن! که این اتفاق‌ها هم یه چیزایی رو تو این یکی دو سال گذشته برام تداعی کردن.
وقتی رسیدم نزدیک محل کارم داشتم فکر میکردم که اگه مونده بودم تا آژانس ماشین بفرسته یا اینکه تو ایستگاه اتوبوس منتظر مونده بودم تو هر کدوم از این حالت ها هم زودتر میرسیدم سر کارم، هم با باد و سگ و این چیزا طرف نمیشدم و هم از لحاظ اقتصادی هم با توجه به زمانی که تو راه صرف کردم، باز اوضاع بهتر می بود. بعد در مورد سگ ها هم اون اتفاقی که افتاد یعنی اینکه یهویی شروع کردن به پارس کردن و همین که من سنگ برداشتم و نشون دادم که ازشون نترسیدم راه شون رو گرفتن و رفتن، مشابهت جالبی به خیلی از اتفاق هایی که این مدت افتاد داشت.
انگار اصلا این اتفاق ها رو چیده بودن که من این چند سال رو تو ذهنم مرور کنم. اگه سه سال پیش برای شروع کار عجله نمیکردم و اجازه میدادم پایان نامه‌ام به یه جای خوبی برسه و بعد به کار فکر کنم، اگه در مورد شروع کردن کار کمی صبر میکردم و با دم دست ترین افرادی که کنارم بودند کار رو شروع نمیکردم و سعی میکردم سنجیده تر عمل کنم، اگه در مورد پایان نامه هی با خوردن به چیزایی که کامل نمی فهمیدم یه مدت بی خیال موضوع نمیشدم و نشون میدادم که از چیزی نترسیدم و آماده جنگیدن با موضوع هستم، اگه دوباره و دوباره و دوباره برای کار کردن و رشد کردن تو کار قدم های بزرگ بر نمی داشتم حالا اوضاع می تونست خیلی متفاوت باشه، می تونستم اینجا باشم در حالی که یه سال از دفاعم گذشته و دو تا مقاله هم از پایان نامه ام در اومده و شاید دانشجوی دکترا هم بودم و خیلی از این هزینه هایی که تو این چند سال کردم، نکرده بودم و … . البته طبیعتا اگه اون مسیر رو می رفتم تو نقاشی های دیگه ای قرار میگرتم و خیلی از چیزهایی که این مدت یاد گرفتم و فهمیدم و … دیگه نبودن و به جاشون چیزای دیگه ای بودن. یه نکته دیگه هم این بود که تو راه کسی سوارم نکرد چون تا یه جایی اصلا کسی نمی فهمید که من از این مسیر دارم کجا میرم و مقصدم کجاست، از یه جایی تو جنگل رفتم و اصلا راه ماشین رو نبود و ماشینی از اونجا رد نمیشد و بالاخره از یه جایی به بعد هم که تو شهرک بودم و راه ماشین رو بود، راننده نمیتونست بدون ایستادن و پرسیدن از من که کدوم قسمت شهرک میخوام برم بفهمه که مسیرم باهاش مشابهت خوبی داره یا نه. این آخری با اینکه توقع داشتم یه افرادی کنارم باشند مشابهت جالبی داره، انگار دقیقا اونا هم مثل راننده هایی بودن که یه جاهایی خودم مسیری رو رفتم که نتونند کمکم کنند و یه جاهایی هم نمی دونستند چه قدر می تونند کمک کنند و …
کلیتا دلیلی نداره برای گذشته ناراحتی کنم چون واقعا هم نمیشه گفت اگه این مسیر رو نمی رفتم لزوما اوضاع بهتر می بود، ولی این رو می فهمم که نیاز به یه سری بازنگری ها هست و ادامه دادن این راه درست نیست. امیدورام این مدتی که آخر سال و اول سال دیگه فکر میکنم و سعی میکنم همه چی رو تجزیه و تحلیل کنم بتونم به خوبی و بدون برخورد احساسی و در عین حال با لحاظ کردن تاثیرات تصمیمی که میگیرم بر افرادی که محیطم رو تشکیل میدند، تصمیم های درستی بگیرم و به سمتی برم که چند سال دیگه دوباره فکر نکنم که یه جاهایی رو خیلی بهتر از اینی که رفتم می تونستم برم …