۱۲ روز برای تولد دوباره ۲
شروع کردن نوشتن معمولا سختترین بخش نوشتن هست، البته گاهی هم نوشتن آخر نوشته سخت میشه، خوب معمولا اول هر سفرنامه یا مواردی از این دست یه مقدمه مینویسن! پس بریم سراغ مقدمه!
مقدمه
اینکه چرا تصمیم گرفتم بنویسم رو خودم هم درست نمیدونم! تنها چیزی که میدونم اینه که از مدتی قبل از رفتن به سفر این فکر به سرم زد که باید خاطرات این سفر رو نوشت و این حس تو بسیاری از لحظات سفر با من بود، اگه این رویداد با خوندن سفرنامههای دیگران همزمان میشد میگفتم تاثیرپذیری از نوشتههای اونا بوده اما این طور هم نبود، نمیدونم شاید یه جور احساس مسوولیت شایدم یه جور احساس غرور! اصلا چه اهمیتی داره؟!؟ فعلا که من دارم مینویسم، پس دلیلش رو بیخیال!
خوب چون از اولین روزی که رفتم برای ثبتنام و بعد اسمم در اومد و … چیزی رو یادداشت نکردم و یادداشت کردن رو از روز قبل از سفر شروع کردم، قسمتهای اولیه ناقص خواهد بود و البته خیلی هم مهم نیست! یه چیزی که باید اینجا بگم این هست که من نمیتونم مثل مرحوم آلآحمد با صداقت بنویسم! به هزار و یک دلیل که مهمترینش به نظرم ضعف ایمان من در مقایسه با استاد آلاحمد باشه، اون خیلی به خدا نزدیک بوده، فکر کنید یه استاد دانشگاه تو سفرنامهاش بنویسه که من از سال اول دانشگاه نماز رو گذاشتم کنار و حالا که اومدم حج دوباره شروع میکنم! من که فکر نمیکنم از اساتیدی که دور ورم بودن و هستن کسی باشه که بتونه اینقدر با صداقت صحبت کنه، شایدم چون خودم نمیتونم، دارم اینطوری فکر میکنم.
به هر حال، لازمه همین اول بگم که این چیزایی که مینویسم لزوما اتفاقاتی نیست که افتاده، چهارچوب نوشتهها رو وقایع اصلی تشکیل میده، اما خیلی جاها رو بر اساس مصلحت اندیشی عقل ناقص بشریم کم و زیاد کردم تا اون چیزی که فکر میکنم باید نوشته بشه، نوشته بشه. البته باز لازمه تذکر بدم که وقایع اتفاق افتاده تو عربستان رو که نوعی نقل از آداب و رسوم، برخوردها و کلا شرایط اون کشور هست، بدون کم و کاست نقل میکنم ،تا احیانا دستکاریهای من موجب خدشه وارد کردن به نوشتههام نشه.
تو ادامه این نوشته مدیر کاروان با آقای دکتر، معاون کاروان با آقای مهندس و روحانی کاروان با حاج آقا ذکر خواهند شد، همچنین هم اتاقیهام با مسعود و حمید، اینکه اسم واقعی این افراد چی بوده اهمیتی برای خواننده نداره، پس لازم نیست من توضیح بدم! بنابراین فقط کسانی که با من تو سفر بودن و عدهای از اطرفیانم میدونند که شخصیتهای واقعی این افراد چه کسانی هستند و این دست من رو تو نوشتن بازتر میکنه و کمتر مجبور میشم چیزی رو سانسور کنم.
دیگه به آخر مقدمه میرسیم، تو اواخر سفر یه اتفاقی افتاد که باعث شد تو نوشتن مردد بشم! تو یکی دو روز آخر سفر بود که گوشی تلفن همراهم که هر چی عکس و فیلم گرفته بودم توش بود نابود شد! و تقریبا به جز چیزهایی که نوشته بودم چیزی برام نموند، اما بعد از برگشتن باز اتفاقات دیگهای تو برخورد با افرادی که اومده بودن دیدنم افتاد که مصمم شدم بنویسم. دیگه بیشتر از این سرتون رو درد نمیآرم، امیدوارم این چیزایی که مینویسم هم برای اونایی که میخوان برن راهنمای خوبی باشه و هم برای اونایی که نمیتونن برن و میخوان مجسم کنن اونجا چه خبره، اگه بهرهای از این سفرنامه بردین منو از دعای خیرتون فراموش نکنید.
شاید این بخش از شعر مولوی برای حسن ختام مقدمه کاملا مناسب باشه:
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم / گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی / پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می/ دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم/ گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گستردهای مهمان خویشم بردهای/ گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو/ جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی/ گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم