گم شدن در میان بسته دلی!
دردمندی که کس نیندیشد بر غمش، جز غمین دل من کیست؟
مرغکی کس نشد شکسته دلش، جز شکسته آهن تن، کیست؟
دل پریشی که سخت بیهوش است، خسته بالی که رفته از هوش است
مانده در میان این اوضاع، خسته و خستهتر ز دیروز است
خستگی تازه نیست، عمری هست، تازگی از کجاست، میدانی؟
این چه سری است هیچ میفهمی این چه دردی است هیچ میمانی؟
این قمر در عقرب اوضاع، از کجا آمده نمیدانم
نیست پاسخ برای حرف دلم، لحظهای پیشتر نمیرانم
منتهی دلم که حرفی نیست، ابتدایش ولی شکسته دلی است
آخرش هیچ کس نمیفهمد حرف این شعر چه بوده و از چیست!
شاعرش در میان یک فریاد حرفهای نگفته میگوید
اشک میریزد و به اشک دو چشم لکهای دلش همیشوید
هیچکس دل شکسته نشد، از شکسته دل و غم فرهاد
هیچکس دل نبست بر ایرج، هیچکس از غمش نشد ناشاد
بعد مرگش اگر که میفهمیم او که بوده چه سود دارد هان؟
تا که زنده است قدر نادانیم، این چه منطق است و چون برهان؟
هر کسی بهر خود مرا کوبد، نیک و بد از برای خود گوید
هر کسی گر نشست نزد دلم، راه حل خودش همی جوید
غم زده بر دلم، شکسته شدم ، بال و پر بسته و چه خسته شدم
خستگی تازگیش از دوری است، خستگی از فراق و مهجوری است
ور این تن نه خستگی داند، گر شب و روز یکسره راند
خستگی از دل است میفهمی، خستگی مشکل است میفهمی؟
خسته بودن نه، بلکه خسته دلی، گم شدن در میان بسته دلی!
بستن دل شده عجب دردی، بدتراست از هزار بیدردی!
ماندهام من کنون در این دنیا، تک و تنها مثال شبگردی!
فکر من مشوش و مغشوش! ذهن من سرکش و غمین و چموش!
با وجود چنین وضعی از چه مانده هنوز در تن هوش؟
سختکوشی نرفته از سر من، گر چه کشتند کل گوهر من!
سالیانی که زیستم باشان، ماند یک غم ، خودم ز خود خجلم!
….(ناتمام!)