تولد ۱۳۹۰

تولد امسال روز ۵ شنبه ۱۹ خرداد، برگزار شد، طبق برنامه‌ریزی قبلی اطلاع رسانی به دوستان صورت گرفت و قرار بود برنامه از سه قسمت تشکیل بشه، یه قسمت اهدای خون، یه قسمت دور هم بودن به صرف بستنی! و یه قسمت هم یه شام جمع و جور! خوب با توجه به مطالبی که تو سایت سازمان انتقال خون بود به نظر می‌رسید که انتقال خون اصفهان تا ساعت ۱۹:۳۰ پنج شنبه باز باشه، منم برا همین رستوران رو نزدیک پل خواجو انتخاب کردم که دوستانی که برای انتقال خون میان دیگه بعدش جای دیگه نخوان برن و بستنی محفل هم که نزدیک بود، مزید بر علت شد.
روز چهارشنبه رفتم برای رزرو کردن رستوران، رستوران گپ رو به پیشنهاد دوستان رزرو کردم (در کل بد نبود، به لحاظ خلوت بودن و فضا خوب بود، اما کیفیت غذاش به هزینه ای که گرفت نمی ارزید، در واقع کیفیت غذاش زیر متوسط یا نهایتا متوسط بود، حداقل میکش رو که من خوردم این طور بود)، بعد رفتم سارمان انتقال خون که مطمئن بشم مشکلی نیست، اما برنامه ریزیم به هم خورد! گفتند که سازمان تا ۱۸:۳۰ بیشتر باز نیست و تا ۱۷ بیشتر هم پذیرش نمیکنه! خلاصه مجبور شدم برنامه اهدای خون رو به ساعت ۱۶:۵۰ منتقل کنم. بقیه برنامه هم ۱۸:۳۰ پل خواجو به صرف بستنی و ۲۱ به صرف شام بود. برای برنامه اهدای خون فقط من و مرتضی و محمد رفتیم که از من و مرتضی خون نگرفتن، اما محمد موفق شد خون اهدا کنه. جالبیش هم این بود که محمد بعد از دادن خون انگار انرژی بیشتری پیدا کرده بود و این شده بود مایه شوخی و خنده ما! بگذریم که چرا از من خون نگرفتند! فقط تا ۲۰ بهمن ۹۰ (هشت ماه بعد از اون روزی که رفتیم خون اهدا کنیم) گفته شده که برای اهدای خون مراجعه نکنم! از مرتضی هم به خاطر استفاده از قلیون و … گفتند خونش دور ریز میشه و آدرس یه مطب رو دادند که بره اونجا خون بده. البته یه نیمچه قراری با مرتضی گذاشتیم که اگه شد با هم بریم حجامت.
برنامه اهدای خون که تموم شد، با ممد و مرتضی رفتیم چایخونه، چون هنوز تا ۱۸:۳۰ زیاد مونده بود و بعد هم حدود ۱۸:۳۰ رفتیم کنار پل خواجو، نرسیده به مقبره پرفسور پوپ، کنار رودخونه خشک نشستیم روی چمن ها! بچه ها یکی یکی اضافه شدند تا حدود ۱۹:۴۰ دقیقه یه ده نفری شدیم، بعدم هم رفتیم برای گرفتن بستنی و صرف بستنی نهایتا شد حدود ۲۱ و برای صرف شام رفتیم رستوران. از حدود سی و پنج نفری که دعوت کردم نهایتا ده یازده نفر بیشتر نیومدن، بعضی ها با دلیل و عذرخواهی و بعضی ها هم بدون اینکه هیچ جوابی بدند.
بعد از شام هم برگشتیم کنار پل خواجو و دوستان کادوهاشون رو دادند و دعاها و خاطرات‌شون از من رو بیان کردند. تو دعاهای بچه‌ها نکات مختلف و خوبی بود که خودش میتونه یه پست جدا بشه. دعا درباره ازدواج، درباره رسیدن به آرامش، درباره انتخاب درست در تصمیم‌گیری‌های پیش رو و … . کادوهای بچه‌ها رو بنا به نظر خودم اونجا باز نکردم، به نظرم دلیل نداشت که دیگران بودند کی چی به من کادو داده. اما لیست کادوها رو بعدا بهشون گفتم. لیست کادوها به این شرح بود: یه دونه پیرهن آستین کوتاه، یه دونه ادکلن، یه دونه عطر، شیش تا کتاب، یه ست خودکار و کیف و سر کلیدی، یه دونه کیف پول، یه دونه دسته بازی، یه دونه هدست بلوتوث، یه دونه هدست USB. (تا یادم نرفته اون شب از قضای روزگار با شب آرزوها یا همون لیله الرغائب که بشه اولین شب جمعه ماه رجب هم زمان شده بود، البته بعدا مطالبی در ساختگی بودن این شب خوندم و ظاهرا این شب در منابع شیعه اصلا حرفی ازش زده نشده).
این کادوها هم هر کدوم داستان خودش رو داره و میشه یه پست جدا درباره هر کدوم نوشت! البته شاید درباره دو تای آخر همین امروز یه پست بنویسم، شایدم نه! نمی دونم فعلا! خوب دیگه، فکر میکنم کافیه! جشن تولد خیلی خوش گذشت، از همه دوستانی که اومدن ممنون هستم و جای همه دوستانی که به هر دلیل نتونستند بیان یا قابل ندونستند خیلی خیلی خالی بود. ان شاء الله سال‌های بعد تو بهانه هایی که برای تقسیم شادی‌هامون داریم بیشتر و بهتر بهمون خوش بگذره. آخر تولدم هم از همه دوستان برای سالی که گذشت و سال‌های قبل از اون حلالیت خواستم، اینجا هم بد نیست از شما اگه بدی بهتون کردم حلالیت بطلبم، ان شاء الله که تو این سال جاری از عمرم بتونم همراه بهتری برایی همه تون باشم.