اول: سلام! خوبین؟ منم خوبم! الحمدالله!
دوم:عیدتون مبارک، چه عید خوبی، میلاد پیامبر رحمت(ص)، چقدر دلم برای مدینه تنگ شده …

سوم: ببخشید! خیلی خیلی ببخشید که مدتی این مثنوی تاخیر شد!
چهارم: از خدا که پنهون نیست از شما چرا پنهون باشه؟ من دارم ازدواج میکنم! ان شاء الله عقدم همین جمعه پیش رو هست! خیلی دوست داشتم که فردا باشه چون به جورایی باور دارم که ازدواج ما واقعا در راستای عمل به سنت پیامبر(ص) هست وخیلی امیدوار هستم که ان شاء الله زندگیمون هم نزدیک باشه به اونچه که مورد رضایت پیامبر خوبیهاست. شاید این تقارن نشونههایی که دیدم رو تکمیل میکرد، اما خوب نشد دیگه، جمعه هم روز خداست! پیشاپیش از تبریکهاتون ممنونم.
تو این بیست و چند سالی که از عمرم میگذره، گاه و بی گاه و تو بازهای زمانی نسبتا کوتاه، درگیر مبارزههایی بودم، مبارزه نه با مفهوم جنگیدن، با مفهوم تلاش عدهای برای رسیدن به هدف مشترک که خیلی موقعها در طرف مقابل هم عدهی دیگهای در حال تلاش بودن. شاید رقابت بهتر به نظر برسه ولی رقابت اون چیزی که تو ذهنم هست رو نمیرسونه، بگذریم … گاهی هم این مبارزهها منحصر بود به خودم و …
خیلی وقتا سعی کردم برای خودم تجزیه و تحلیل کنم که چه شرایطی موفقیت در پی داشته و چه شرایطی شکست. باز موفقیت و شکست نه فقط به مفهوم عادی اون که مثلا به اون هدف رسیده باشیم، نه! به این مفهوم که در پایان راضی باشیم و از رنج و سختیهایی که کشیدیم پشیمون نباشیم. به این مفهوم که روح و جسممون درمونده و خسته نشده باشه و …
نتایج مختلفی هم از این تجزیه و تحلیلها گرفتم که الان فقط بنا دارم در مورد یکیش صحبت کنم و اون هم این نکته هست که من (و امثال من) شدیدا در برابر پیچیده رفتار کردن آسیبپذیر هستم! در واقع هر جایی که رقابت و مبارزه برای رسیدن به هدف شفاف و روشن بوده و کسی پیچیده رفتار نکرده و من مجبور نبودم فکر کنم که از زدن فلان حرف یا انجام دادن فلان رفتار فرد چه مقصودی داره و میتونستم راحت تجزیه و تحلیل کنم، مبارزه رو دوست داشتم. مثل جنگ رو در رو بدون نیرنگ و … . اما هر جا اوضاع پیچیده شده و افراد پیچیده رفتار کردند، من موندم و حیرونی که باید چیکار کنم! اصلا دوست ندارم شبها و روزهایی رو برای خودم یادآوری کنم که مجبور بودم دنبال اصل قصد و نیت افراد بگردم و نمیتونستم ساده حرفی که میزنند رو تحلیل کنم و باید به هزار زاویه مختلف اون فکر میکردم. یه نمونه خیلی نزدیکش همین انتخابات مجلسی هست که گذشت که شفاف و صریح و مردونه یه رقابت نبود و یه مبارزه خیلی پیچیده بود که هنوز هم بعضی جاهاش برام شفاف نشده.
به جز زندگی اجتماعی-سیاسی، تو زندگی کاری و شخصی هم از این دست اتفاقات افتاده، آخریش هم همین چند روز پیش بود! بگذریم! داشتم تجزیه و تحلیل میکردم که چرا تو این آخری من اون قدر فشار حس نکردم و مقایسه میکردم با انتخابات که زیر فشار داشتم له میشدم و …، دیدم که سطح پیچیدگی تو این موضوع اگه بیشتر نبوده نسبت به انتخابات کمتر هم نبوده و هیچ دلیل دیگهای هم نمیتونم بیارم برا اینکه چرا در مقابل این مورد دارم خوب عکسالعمل نشون میدم و فشاری بهم نمیاد. تا نهایتا به این نتیجه رسیدم که هر جا رفتار پیچیده بوده، اگه من خودم رو مامور به نتیجه میدیدم، فشار لهام کرده! اما اگه خودم رو مامور به نتیجه ندیدم و سپردم به خدا و گفتم خدایا من این راه رو درست میبینم و توش قدم میزارم، دیگه هر چی شد با تو، اون وقت خیلی راحت تونستم شرایط پیچیده رو مدیریت کنم و از پسش بر بیام و بعد از تموم شدن مبارزه هیچ ناراحتی و رنجی من رو آزار نده.
ان شاء الله که خدا کمک مون کنه که همیشه حواسمون باشه که مامور به وظیفهایم نه مامور به نتیجه و همین طور کمکمون کنه که این قدر مرد باشیم که لازم نداشته باشیم پیچیده رفتار کنیم …
تو محیط کار پروژه تو این دو سه ساله، هر از چند گاهی تغییر دکوراسیون داشتیم، با افزایش نیروها ما هم چیدمان رو عوض میکردیم که جا باشه و بتونیم کار کنیم. تو آخرین چدیمان ما رفتیم تو یه اتاق دیگه و کنار دو تا دیوار اتاق (دو دیوار منتهی به یک کنج) چهار تا از دوستام بودن، به ترتیب از کنار من هادی و محمد تو یه ضلع و حسین و خانومش تو ضلع دیگه. محمد که تقریبا یک سال بود به ما ملحق شده بود، اولین کسی بود که رفت آمریکا، هادی از دوستای دوران کارشناسی که قبلا در مورد رفتنش نوشتم، دومین نفر بود که اون هم سر از آمریکا در آورد و حالا روز ۹ دی حسین و خانومش هم ایران رو به مقصد کاناد ترک کردند. انگار اون کنج بنا بود خالی بشه! تو این فاصله که رفتن و میزها خالی شده دیگه انگار دل و دماغ بیرون بردن میزها و تغییر چیدمان هم برامون نمونده …
حسین از نزدیکترین دوستام بود، حرف برای نوشتن خیلی دارم، اما انگار الان زمان مناسبی نیست، شاید یه موقع دیگه …

نمایی از میزهای خالی شده کنج دیوار …
اولین عکس من و حسین، اسفند ۸۳
خوب من پارسال آخر بهمن فارغ التحصیل شدم و یک سال وقت داشتم که دفترچه آماده به خدمت پست کنم و ببینم کجا اعزام میشم و … . طبیعتا مثل همهی تحصیل کرده های دیگه مترصد این بودم که از امریه استفاده کنم و این دو سال رو حداقل به کاری بپردازم که از نظر خودم واقعا مفید باشه تا به پست دادن بالا سر مهمات و …! خلاصه پیشنهادهای مختلفی بود از جمله ادامه فعالیت تو همین محیطی که هستم و از طریق فعالیت روی یک پروژه برای یک مرکز نظامی وابسته به وزارت دفاع.
بعد از صحبت های اولیه بنا شد من سوابقم رو بفرستم که فرستادم و اکی بود، بنا شد من دفترچه رو طوری پست کنم که دو ماه قبل از اعزام برگ سبز رو به دست شون برسونم که کارهای امریه بتونه انجام بشه. خوشبختانه زودتر تونستم برگ سبز رو بگیرم و حدودا ۲۰ آذر آماده بود و اعزامم هم یک اسفند خورده بود. اما متاسفانه ۹۰ روز اضافه خدمت برام زده بودن! اگه اضافه خدمت درست بود عملا استفاده از امریه منتفی میشد! اما من نه غیب داشتم و نه هیچ دلیل دیگهای برای اضافه خدمت می دیدم! خلاصه بعد از کمی پیگیری و حرص خوردن، موضوع اضافه خدمت حل شد و مشخص شد که سیستم شون مشکل داشته و به جای یک سال فاصله مطابق قانون جدید، ۶ ماه فاصله مطابق قانون قبل رو ملاک محاسبه اضافه خدمت در نظر میگرفته!
سرتون رو درد نیارم، برگ سبز و سایر مدارک رو فرستادم و اکی دادن که مدارک رسیده. از اون روز تا حالا تو این فاصله ۲۰ روزه چندین بار تماش گرفتم با تهران هر بار میگن که مدارکت مشکلی نداشته و مراحل طی میشه اما همه چیز هم چنان ۹۹ درصد هست و وقتی ۱۰۰ درصد میشه که برگه سفید من بیاد و توش محل اعزامم وزارت دفاع (ودجا!) خورده باشه. به این ترتیب یا من یک اسفند عازم قزوین خواهم بود (پادگان شهید جوادنیا تنها پادگان آموزشی وزارت دفاع) یا اینکه خدای نکرده موضوع حل نشده و جای دیگه و تو نیروی دیگه ای افتادم که تو مدت آموزشی باز باید موضوع رو پیگیری کنم تا ان شاء الله حل بشه …
تو این فاصله تا اومدن برگ سفید هم هیچ کار یا پیگیری خاصی نمیتونم انجام بدم! از یه طرف انگار ته دلم قرص هست که این موضوع حل شده هست و از اون طرف نمیدونم چرا هر از چند گاهی هی دلم میخواد پیگیری کنم ببینم کارا جلو رفته یا نه! با اینکه از قبل میدونم جواب شون چیه! نمیدونم شاید این نگرانی به اینکه مراحل اولیه تاهل در پیش هست برگرده، انگار تا حالا فقط بار مسئولیت زندگی خودم رو دوشم بوده، اما الان کم کم بار مسئولیت یه زندگی دو نفره رو دوشم خواهد بود …
خرداد ۸۹ بود که این پروژهای که الان توش کار میکنم رسما شروع شد. کارفرمای پروژه هم مرکز تحقیقات مخابرات بود، جزئی از وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات و یه سازمان شناخته شده و قدیمی تو مسائل تحقیقاتی تو حوزه مخابرات و IT تو کشور با خوبی ها و بدی های خودش.
مدتی گذشت و اسم این مرکز به موسسه تحقیقات ارتباطات و فناوری اطلاعات تغییر کرد، ظاهرا این موضوع به خصوصی شدن مخابرات و … برمیگشت. این موضوع بود تا چند وقت پیش که دو تا اتفاق افتاد. یکی اینکه رئیس مرکز از طرف رئیس جمهور به عنوان دبیر شورای عالی فضای مجازی منصوب شد و یکی هم اینکه موسسه به پژوهشگاه ارتقاء پیدا کرد (چند ماه بعد از اتفاق اول) و شد پژوهشگاه ارتباطات و فناوری اطلاعات.
تو حکم رئیس جمهور بیان شده بود که دبیر شورای عالی فضای مجازی از امکانات مرکز تحقیقات مخابرات استفاده کنه و همین موضوع همون موقع هم مسائلی رو در پی داشت و اختلاف نظرهایی حداقل ظاهرا بود، اما به هر وجه رئیس پژوهشگاه کار خودش رو شروع کرد و مدتی هم فعال بود تا اینکه هفته پیش و بعد از رفتن وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات، دبیر شواری عالی فضای مجازی رئیس پژوهشگاه رو عزل کرد و اسم پژوهشگاه به پژوهشگاه فضای مجازی تغییر کرد. حتی تابلو و تایتل سایت شون هم عوض شد و …
این وسط حرفای مختلفی زده شده تو این چند روز، که لینک چندتاش رو براتون میزارم، چیزی که این وسط داره زار میزنه، منفعت گرایی عده ای آدم از رده متوسط تو دولت و مجلس و رسانه ها هست که از نظر من به عنوان یه ناظر بیرونی این ها این اختلافات رو این قدر بزرگ نمایی میکنند و هر کدوم دنبال نتیجه مطلوب خودشون هستند، وگرنه چرا باید تو اجرای حکم رهبر مبنی بر تشکیل شورای عالی فضای مجازی، سفارش ایشون به وحدت بین قوا این قدر نادیده گرفته بشه و مسائل تا این حد به رسانه ها کشیده بشه و بزرگ نمایی بشه و … ؟ یه ناظر بیرونی با دیدن این مسائل چه قضاوت هایی ممکنه بکنه …؟!؟

لینکها:
سایت پژوهشگاه فضای مجازی (پژوهشگاه فناوری اطلاعات و ارتباطات سابق)
خبر اولیه تحولات
نشست خبری دبیر شورای عالی فضای مجازی
خبر سایت توکلی (الف) در خصوص این موضوع
خبر لغو این موضوع از طرف رئیس مجلس
خوب از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،ما هم کم کم داریم سعی میکنیم که سر و سامون بگیریم و ازدواج کنیم، البته اگه خدا بخواد …
یکی از مسائلی که خیلی ذهنم رو آزار میده بحث آداب و رسوم هست و چیزی که این بار میخوام در موردش بنویسم مهریه هست. شاید بعدا در مورد سایر آداب و رسوم ازدواج هم نوشتم.
به طور کلی از نظر من دو تا خونواده خیرخواه و منطقی میتونند روی تک تک مسائل سبک و سنگین کنند و ببینند چی به نفع بچههاشون هست و تصمیم بگیرن و اینکه برای هر چیز کوچیکی به آداب و رسوم مراجعه کنیم و آداب و رسوم بشه سنگ جلوی پای جوون ها رو اصلا نمی فهمم، اما متاسفانه این موضوع کاملا جا افتاده و خانواده ها از مومن گرفته تا بی دین و از فرهیخته گرفته تا عامی اغلب در پایبندی به رسوم نقطه مشترک دارند!
اما در مورد مهریه، از چند زاویه میشه بهش پرداخت. ظاهر امر این هست که اغلب خانواده ها عرف اطراف رو مبنا قرار میدن مثلا اینکه خواهر داماد یا عروس قبلی خانواده با چه مهریه ای ازدواج کرده یا دختر قبلی خانواده و یا عروس خانواده با چه مهری ازدواج کرده و با کمی کم و زیاد حدود همون مبنا به توافق میرسند. یک عرف کلی هم در جامعه شناخته میشه که ظاهرا از چند ده سکه شروع میشه و به چند هزار سکه میرسه!
اما یک زاویه دید دیگه این هست که مهریه به عنوان یک دِین به گردن مرد هست و هر زمان که همسرش بخواد باید اون رو پرداخت کنه و حالا اینکه فردی مبلغی رو میپذیره که تا آخر عمر هم نمیتونه پرداخت کنه و همه هم روی این مساله توافق دارند برای من جای سوال هست! مرد چرا باید قبول کنه که مدیون بشه به مبلغی که حالا حالاها نمیتونه پرداخت کنه و چرا اصلا خانواده دختر به همچین فردی دختر میدن؟!؟ ادامه ی نوشته