این چند روز حرف زیاد داشتم برای نوشتن ولی این قدر کار سرم ریخته بود که بعضی شب ها نفهمیدم اصلا کی خوابیدم! بعضی شب ها هم حس نوشتن نداشتم و …
۲۰ آذر ۱۳۹۱ تولد این وبلاگ (نوشته های شبانه) بود، ۲۰ آذر ۱۳۸۷ اولین مطلبم رو اینجا نوشتم … خیلی خاطره دارم از تک تک نوشتههایی که اینجا نوشتم …
۲۳ آذر هم تولد نیما بود …

تو این مدت پیگیر بحث سربازی هم بودم که ابتدا با سه ماه اضافه خدمت در برگه اعزام مواجه شدم!!!! اما بعد از کمی حرص و ناراحتی و … پیگیری کردم و مشخص شد که اشتباه از جانب نظام وظیفه بوده و خدا رو شکر موضوع حل شد! و حالا هم مدارکم رو تحویل دادم و منتظرم که مراحل کار امریه طی بشه و مشخص بشه که ان شاء الله شدنی هست یا خیر ….
دیگه اینکه خیلی دوست دارم تو این روزهای پیش رو و مونده از پاییز ۱۳۹۱ برای خودم هم یک فرصت تولد دوباره دیگه دست بده …
آشنایی من با صدای سامی یوسف به سال های اولیه دوره کارشناسی برمیگرده که تو یکی از برنامه های دانشکده صداش رو پخش کردن و بعد من گشتم دنبال کارهاش و .. .فکر میکنم قبلا هم در موردش نوشتم.
آلبوم جدیدش با عنوان سلام که مثل کارهای قبلی چند زبانه هست و فارسی هم داره چند وقتی هست که منتشر شده…
ظاهرا سامی یوسف پسر یک آهنگ ساز ایرانی به نام بابک رادمنش هست. تو این آلبوم جدید یکی از آهنگها رو که من دوست دارم، سامی یوسف با همخوانی پدرش اجرا کرده …
ادامه ی نوشته
مدتی هست که یه دو راهی میبینم! که یه تفسیر سادهاش یه انتخاب هست بین خودم و خدا، اما تفسیرهای پیچیدهای هم داره که نمیتونم بنویسمشون، تو این روزهای عزاداری این قدر نشونه دیدم برای انتخاب راهی که منتهی به خداست که دیگه بیشتر از این میخواستن نشونه بهم نشون بدن باید میاومدن میزدن تو گشوم و میگفتن اون راه رو برو! اما اون تفسیرهای پیچیدهای که میگم نمیشه نوشتشون، رهام نمیکنند و انگار دست و پام زنجیر شده،مثل آدمی شدم که میدونه راه درست و غلط کدوم اما مدام داره توجیه میکنه که از راه غلط بره و در عین حال هم هی براش نشونه میاد که راه درست کدومه! از یه طرف اینکه این قدر دست و پام زنجیر داره عذابم میده و از اون طرف توان حرکت رو ازم گرفته و عمیق که فکر میکنم می بینم وقتی تو گذشته تو مسائل کوچیک بین خودم و خدا، خودم رو انتخاب کردم، اصلا عجیب نیست که حالا تو مسائل بزرگ هم گیر کنم و نتونم راه درست رو برم…
خدا کنه زود بتونم خودم رو تکون بدم و از دست این زنجیرها آزاد بشم، اگه نه اصلا بعید نیست که به زودی با انتخاب هایی که میکنم اوضاع خراب و خراب تر بشه و زنجیرها بیشتر و بیشتر ….
«اَللّهُمَّ لاتَجعَل ِ الدُّنیا اَکبَرَ هَمِّنا»
برام دعا کنید …
چگونه بنویسم از این دو روز؟ چگونه بنویسم من که از سیاهترین ذرات این عالم هم رو سیاه ترم؟ چگونه بنویسم؟
چگونه از عباس (ع) بنویسم که هر چه خوبی در زندگیم هست همه را مدیون اویم؟ چگونه از احساس عمو بنویسم؟ عمویی که حرفش برای اولین بار دو تا شد؟ چگونه بگویم باید عمو باشی تا شاید ذرهای از عمق غم عباس(ع) را درک کنی؟ درک کنی که در خمیه باشی و علیاکبر(ع) برود و برای آوردنش …، درک کنی که نتوانی برای برادرزادهها آب بیاوری، درک کنی که مشک سوراخ شد … چه بگویم …
و از امام حسین(ع) مگر میشود نوشت؟ واقعه بیرون از توان توصیف من است …
حرف بسیار است و زبان قاصر، تنها به دو تصویر و یک مداحی اکتفا میکنم، التماس دعا …
باید عمو باشی …
همه این روزها میفهمند که پیامی هست … همه …
دانلود مداحی میثم مطیعی به سبک خورشیدی جاویدی ای شهید …
زائر کوی حسین، گشته دل و جان ما / بسته به موی حسین، حال پریشان ما
دلخوشی عاشقان، روضه خون خداست / جنّت ما هیأت است، مقصد ما کربلاست
مولایم، اربابم یا حسین، از عشقت بی تابم یا حسین
فریاد هل من ناصرت در یاد ماست / یا لیتنا کنّا معک فریاد ماست (۲)
در پی روح خدا، سوی خدا می رویم / همچو شهیدان سوی، کرب و بلا می رویم
جان و دل عاشقان، نذر رضای ولی / نذر علمدار عشق، حضرت سید علی
همراز گلهای پرپرم، سرباز گمنام رهبرم
آخر شهیدم می کند عشق ولی / چشم من و فرمان تو سید علی (۲)
آتش هجرت زده، شعله به دلهایمان / صاحب این دل تویی، حضرت صاحب زمان
می رسی و می رود، سوز غم از سینه ها / می رسی و می بری، غربت آدینه را
یا مهدی، یا مولا العجل، آقا یابن الزهرا العجل
یابن الحسن ای قبله هفت آسمان / در هر نفس می خوانمت تا پای جان (۲)
دریافت فایل :
motiei-sorood-payani-moharram90-02.mp3
- دریافت شده:
1,368
بار
پی نوشت: هیئت شهدای گمنام
دیر اومدم برا محرم بنویسم، برا همین حرف اضافه نمی زنم! فقط میخوام به ارباب بگم که اگه بهم نگاه نکرده بود نمیدونم الان چه مسیری رو داشتم می رفتم و نمیتونم هم بدون نگاهش به مسیرم ادامه بدم، خلاصه اش میشه همون «جواز نوکریمو تو باطل نکن» …
حرم شده فکر هر روزم، ز داغ هجر تو میسوزم
جواز نوکریمو تو باطل نکن، نگاه به این گدای ناقابل نکن، حرم ندیده من رو زیر گل نکن
حسین آقام آقام، حسین آقام آقام، حسین آقام آقام
با این که از دوریت بی تابم، به یاد شیش گوشه میخوابم
تو روضه ها دلم رو عاشق میکنم، شبا میون روضه هق هق میکنم، اگه نیام زیارتت دق میکنم
حسین آقام آقام، حسین آقام آقام، حسین آقام آقام
دانلود کنید با صدای مهدی میرداماد که نواش این دو ساله همدم تنهایی های منه …
Shabe6_Moharram_1390_i.mp3
- دریافت شده:
5,155
بار

مرد گریه نمیکند، مرد زار میزند، درست مثل باران!
مرد بغض میکند و بغضش که می ترکد، هق هق امان نمیدهد …
به همین سادگی و به همین تلخی
انگار مرد نمیتواند درک کند که تپش دلش تا این حد زیاد شود
انگار مرد دوست دارد خفه شود و هیچ نگوید، درست مثل ابر!
انگار میخواهد فقط نگاه کند و تکان نخورد، درست مثل آسمان!
انگار تازه می فهمد که همه چیز دارد تمام میشود
تازه می فهمد که دیر شده
اما چاره ای نیست، زود دیر شدن رسمی است که مردها همیشه با آن مواجه هستند و مدام باید در مقابل آن زار بزنند تا مبادا گمان کنند که مرد گریه نمیکند!
مرد گریه میکند،مرد زار میزند، مرد هق هق میکند، درست مثل مرد!
محسن نوروزی / ۲۹ آبان۱۳۹۱
ادامه ی نوشته
عصر از سر کار زودتر اومدم که برم موهام رو کوتاه کنم، رفتم ولی آرایشگری که پیشش میرفتم نبود و در مغازهاش بسته بود! چون پلان دومی نداشتم، بین اینکه برم یه جای دیگه موهام رو کوتاه کنم و برم خونه، دومی رو انتخاب کردم. از جلوی مغازه اومدم که از خیابون رد شم و به سمت خونه مسیر رو ادامه بدم، خیابون خیلی شلوغ بود و مجبور شدم برای رد شدن از اون چند ثانیه مکث کنم، تو همین فاصله یه بچه کوچولو (کلاس اول یا دوم دبستان بود احتمالا) تو تاریکی از پشت اتوبوس پیدا شد و بدون توجه به ماشین ها از خیابون رد شد!
من هم چند ثانیه بعد از خیابون رد شدم و اون دست خیابون به هم رسیدم و اتفاقا مسیرمون تو کوچه هم با هم یکی بود، تو کوچه من مسیر خودم رو میرفتم و تو ذهنم داشتم به هزارتا مساله مختلف فکر میکردم، اما اون بچه براش مهم بود که پا به پای من بیاد و حتی تمام سعیش رو میکرد تا یه قدم جلو تر باشه، آخر کوچه مسیرمون از هم جدا شد …
شاید من هم تو سن و سال و زوایه دید اون بچه همون طوری عمل میکردم، آزاد و رها و مطمئن و چابک! شاید هم اگه کسی بود که از من تندتر میرفت اما مسیر مشترکی داشتیم من هم مثل اون بچه ترغیب میشدم که تندتر برم تا عقب نباشم و حتی سعی کنم که جلو بزنم!
نمیدونم! شایدم این اتفاق یه معنی سومی داشت که من متوجه نشدم، فقط حسی غریبی داشتم که این یه نشونه بود، انگار بچه اون ور خیابون تو تاریکی پیدا شد و بعد از طی عرض یک خیابون و طول یک کوچه از من جدا شد و دوباره تو تاریکی گم شد …