بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

یک و ماه و نیم ننوشتن!

ای داد بیداد!
چقدر مدت زمان ننوشتنم طولانی شد! اواخر اردیبهشت، همه‌ی خرداد و حالا تیر هم داره کم کم نصف میشه!
چقدر اتفاقات مختلف افتاد تو این فاصله و چقدر حرف داشتم برا نوشتن، اما نشد که نشد …
کسی چه میدونه! شاید تا نوشتن بعدی هم همین قدر فاصله ایجاد شد! مهم این هست که الان که میتونم بنویسم!

چی بنویسم و چی ننویسم!

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

اخیرا یه کم ذهنم مشغول چیزهایی که می‌نویسم شده! قدیما که تازه اینجا رو راه انداخته بودم همه چی تو نوشته‌هام پیدا میشد! از آهنگ‌هایی که دوست دارم تا حرف‌های دلم و افکارم و البته کمی تا قسمتی حرف علمی یا حداقل تخصصی، ولی مدت زیادی هست که بیشتر دارم افکارم رو می‌نویسم و کسی اگه همین طوری نوشته‌ها رو بخونه اصلا حس نمی‌کنه که اینا نوشته‌های یه مهندس کامپیوتر هست! شاید نیاز هست که در حوزه تخصصی هم یه چیزایی بنویسم حداقل اونچه که برام پیش میاد و فکر می‌کنم برای دیگران هم محتمل خواهد بود … شاید هم …

تهران!

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۴ دیدگاه

باز باید فردا برم تهران ماموریت! باز باید شب سوار اتوبس شم و باز باید فردا عصر دوباره سوار اتوبوس شم و برگردم و البته این بار حتی آزاد نیستم که اگه کارم زودتر تموم شد زودتر برگردم و بلیت برگشتم هم برای ساعت ۱۷:۲۰ از قبل گرفته شده! نمی‌دونم چرا این قدر از تهران بدم میاد! نمیدونم چرا یه ماموریت یه روزه این قدر خسته‌ام میکنه! نمیدونم!!! فقط امیدوارم هیچ وقت مصداق اون ضرب المثل نشم که از هر چی بدت میاد سرت میاد! و هیچ وقت مجبور نشم که برای مدتی بیش از یکی دو روز تهران بمونم!

نشونه‌ها کجان؟!؟

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

از نشونه‌ها زیاد نوشتم، یعنی اونایی که از قدیم نوشته‌های منو می‌خونن، خوب میدونن منظورم چیه! اونایی که نمیخونن هم خوب دلیلی نداره که بخوان بدونن منظور من چیه!!!!
بگذریم!!!!!!
امروز یه اتفاق افتاد برام، داشتم تو اتوبان شاهین شهر اصفهان رانندگی میکردم، یه پژو افتاده بود جلوی ما و یه جورایی به نظر میرسید که نه راه میده ما بریم و نه خودش تند میره خلاصه کم کم داشت میرفت رو اعصاب! البته تا حدی هم جای راه دادن نداشت چون جاده دو باند بیشتر نیست و از اون طرف هم سمت راست اغلب ماشین بود ولی خوب اگه میخواست، میشد راه بده! خلاصه رسیدیم نزدیکای پل خورزوق و باز این راه نمیداد و دیگه داشتم از دستش کلافه میشدم چون اونجا جا داشت که راه بده و راه نمیداد! بعد ش دیدم در جواب نور بالاهای من برای کنار رفتن داره هی چراغ ترمزش روشن خاموش میشه! اولش فکر کردم سر لج افتاده و داره اذیت میکنه و داشتم بیشتر از دستش کلافه میشدم! بالاجبار سرعت رو کم کردم و پشت سرش با سرعت کمتر به مسیرم ادامه دادم، تا از کنار پل رد شدیم و دیدم که پلیس داره سرعت کنترل میکنه! تازه فهمیدم که اون چراغ ترمزهای چشمک زن نشونه بوده که یعنی پلیس وایستاده و نمیشه تندتر برم! نمیدونم این موضع نشونه چیزی بود یا نه و قرار بود من ازش درسی بگیرم یا نه! ولی خوب میفهمم که مدتی هست که به نشونه‌ها هیچ توجهی ندارم و اصولا انگار نیازی به توجه به نشونه ها حس نمیکنم و همین حیرونی فعلی مشغولم کرده! شایدم این اتفاق یه نشونه بود برای اینکه به نشونه ها بیشتر توجه کنم و تو ظاهر امور غرق نشم یا شاید … کسی چه میدونه!!

واسه پرچم سه رنگ، زیر پرچم سفید، من هنوز معتقدم، باز باید جنگید!

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۸ دیدگاه

سال‌های جنگ نمونه‌ی خوبی هست از عظمت ایمان و همگرایی مردم ایران و سال‌های اخیر نمونه‌ی خوبی هست از اینکه مردم فراموش کردن هم ایمان و امید داشتن به خدا رو و هم همگرایی و تلاش در راستای اعتلای میهن رو و در عوض همه تلاش می‌کنند در جهت «فقط رفاه خودشون به هر قیمتی!» . چقدر این آهنگ رو این روزها دوست دارم! «حالمون اون روزا، اگه رو به راه نبود/ عوضش امیدمون، کسی جز خدا نبود»
انتخابات پیش رو و سال هم سال حماسه سیاسی و اوضاع هم کمی تا قسمتی خوب و کمی تا قسمتی هم بد و باید حواس‌مون باشه که حداقل نقشی رو که باید ایفا کنیم، ایفا کنیم و درست هم ایفا کنیم! (تلاش دوستان ما هم حماسه نیوز)
با تمام علاقه‌ای که به اسفندیار بهاری دارم و فارغ از تائید یا رد صلاحیتش، فعلا گزینه من دکتر سعید جلیلی هست، مگه اینکه بعدا اتفاقات دیگه‌ای بیفته … (حماسه سیاسی،‌ سعید جلیلی / ستاد مردمی حیات طیبه)

23803
زیر پرچم سه رنگ، واسه پرچم سفید/ مادرم دعا می‌کرد، پدرم می‌جنگید
قلبمون اون روزا، اینهمه ترک نداشت/ دلمون شور می‌زد، دستامون نمک نداشت
حالمون اون روزا، اگه رو به راه نبود/ عوضش امیدمون، کسی جز خدا نبود
روزای در به دری، شبای بمبارون/ دنبال نفت بدو، تو صف غذا بمون
دست خالی زیر، گوله بارون بودیم/ خسته بودیم اما، مرد میدون بودیم
رفقای مدرسه‌ام، هنوزم یادم میان/ کاش می‌دونستم الان، همکلاسیام کجان
خنده‌های خواهرم، لاله بود و پژمرد/ اشکای برادرم، سیل شد دنیا روبرد
سیل خون جاری بود، از عطش تا کارون/ خیلیا خاک شدن، زیر سقف خونه شون
حاج خانوم بهم میگه، به دلم افتاده/ پسرمظلومم، پشت در افتاده
هنوزم بعضی شبا، موج بمب تو سرم/ هنوزم خواب می‌بینم، خونه ریخته رو سرم
هشت سال زندگی، با همین دردا گذشت/ هشت سال آزگار، سخت بود اما گذشت
واسه پرچم سه رنگ، زیر پرچم سفید/ من هنوز معتقدم، باز باید جنگید…

ترانه:‌حسین صفا / با صدای خواننده محبوبم: محسن چاوشی

  08.WhiteFlag.mp3 - دریافت شده: 986 بار

جدا از گلّه!

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲ دیدگاه

هفته پیش بود که چند روز تو مسیر رفتن سر کار تو کوه‌های داخل دانشگاه یه گله گوسفند رو میدیدم که مشغول چرا بودند، تا اینکه گله از اون قسمت دور شدند و روز بعدش یه دونه گوسفند تنها رو دیدم که از گله جا مونده بود و تو خیابون‌های شهرک علمی تحقیقاتی سرگردون و حیرون داشت میگشت که برسه به گله! البته آدم با گوسفند خیلی تفاوت داره و نمیشه قیاس شون کرد! آدم به اندازه گوسفند وابسته به زندگی جمعی و هم هدف نیست و در کنار این نوع زندگی به زندگی فردی خودش هم حسابی احتیاج داره! اما اگه همه چی فردی بشه و هیچ جمعی در کار نباشه همه چی درب و داغون میشه!
پیشتر هم نوشتم از اینکه خیلی دوست دارم و توانایی دارم که کارا رو تو یه محیط هم هدف که همه‌شون هم محکم هستند برای هدف‌شون ببرم جلو و اینکه تنهایی بخوام کاری رو انجام بدم برام خسته کننده و کسالت آور میشه. و باز نوشتم که خیلی وقت میشه که همچین محیطی دور و برم نیست و اگه هم بوده تو این چند سال گذشته محدود بوده به یه بازه زمانی کوتاه مثل چند هفته قبل از انتخابات مجلس یا … .
ماه رجب امروز شروع شده و این چند روز که اوضاع و احوال خودم رو مرور میکنم می‌بینم چقدر این موضوع حاد شده، تنها نکته مثبت که البته نکته خیلی مهمی هم هست این هست که همسر عزیزم الان در کنارم هست و اگه با هم شروع کنیم به حرکت در مسیرهای مختلف، بهترین جمع هم هدف رو میتونیم تشکیل بدیم. دارم سعی میکنم که این موضوع رو تو این دو سه ماه ویژه (رجب، شعبان و رمضان) کلید بزنم تا ان شاء الله با رسیدن تولدم و تموم شدن یک سال دیگه از عمرم غمگین نباشم. البته اون یکی تولدم هم نزدیکه و به نظر میرسه باید بیشتر عجله کنم!

وقفه‌ها …

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

وقفه‌ها می‌تونند خوب یا بد باشند، گاهی وقتا وقفه مثل یه پاگرد تو راه پله میمونه که باعث میشه آدم کمی خستگی در کنه و بعد مسیر رو ادامه بده، به خصوص اگه بار سنگینی هم رو دوشش باشه، این وقفه‌ها معجزه می‌کنند! گاهی وقتا اما وقفه همه چی رو خراب میکنه، مثلا وقتی خودرو داره با سرعت بالا و دنده سبک حرکت میکنه و راننده یه مانع جلوی خودش می بینه و مجبور میشه متوقف بشه، در بهترین حالت که هیچ برخوردی پیش نیاد و به موقع توقف اتفاق بیفته و …، خودرو دوباره باید از سرعت صفر شروع کنه و مسافتی رو با سرعت کمتر طی کنه تا بتونه برگرده به سرعت قبل از توقف و این وسط زمان و انرژی قابل توجهی رو از دست بده…
یه کم عمیق‌تر که نیگاه می‌کنم انگار این طوری هست که اگه وقفه با اطلاع و اراده خود فرد صورت بگیره و نه به منظور دیگه‌ای که فقط به منظور بهتر ادامه دادن مسیر باشه خیلی هم می‌تونه مفید باشه (مثل پاگرد)، اما اگه به اجبار انجام بشه و یا به عبارت دیگه بیرون از برنامه فرد برای رسیدن به هدف یا اهداف باشه، میتونه اوضاع رو خیلی خراب کنه (مثل توقف خودرو و حرکت مجددش) یا حداقل فرد رو به سمت و سوی دیگری ببره که برگشتن به مسیر قبلی سخت بشه
از یه طرف حس میکنم که دو ماه آموزشی با وجود اینکه طولانی نبوده باعث شده تا کارآیی خودم تو محیط کار رو از دست بدم و چند ماهی طول میکشه تا به همون کارآیی قبلی برگردم و بتونم مثل قبل از سربازی خودم کار کنم. از طرف دیگه هم حس میکنم که واسه کار علمی انجام دادن (مقاله نوشتن به خصوص از پایان نامه) سرعتم نزدیک به صفر هست و این دو سه سال کار کردن و دور شدن از اون سبک کار علمی وقفه سنگینی ایجاد کرده…
با کنار هم گذاشتن اینها به نظر میرسه که اگه برنامه‌های بلند مدت تری داشتم و حواسم به این وقفه‌ها بود و به نوعی خودم مدیریت شون میکردم الان اوضاع به مراتب بهتری تو این دو تا حوزه داشتم و البته این موضوع در آینده هم به همین صورت خواهد بود…