بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

شراکت، پایان یا شاید امید به شروعی دوباره!

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲ دیدگاه

این دو ماه سربازی و البته یکی دو ماه قبلش زمان خوبی بود برای محک زدن میزان جدیت شرکا تو کارها و خیلی مسائل دیگه و سبک و سنگین کردن ادامه فعالیت شرکت یا عدم اون و … . خلاصه این  ۵ شنبه گذشته (و در واقع در امتداد ۵شنبه قبل از اون) شرکت رو بی خیال شدیم و تصمیم گرفتیم که با شرکا تسویه حساب کنیم و برگردیم به حالت قدیم که هر کی پروژه‌ای داشت اگه دوست داشت از دیگران تو اجرا کمک بگیره و اگه نه هم که هیچی و فاتحه شراکت رو بخونیم!
واسه من که این سال‌ها برا راه افتادن و سر پا موندن شرکت کلی زور زده بودم، نه تنها تصمیم سختی بود که به نوعی یه بازگشت به عقب خیلی سنگین هم بود، اما وقتی آدم تو شروع شراکت دقت نکنه، آخرش هر چقدر هم که بخواد و سعی کنه باز نمیتونه با شریک‌هایی که متناسب اون و کارش نیستند ادامه بده.
این شراکت متوقف شد، اما نمیدونم چرا ته دلم روشن هست که به زودی مسیر برای یه شراکت خوب جلوی پام قرار خواهد گرفت، امیدوارم که اگه موردی بود هیچ وقت مثل مورد قبلی عجله نکنم و با دقت و بررسی تصمیم بگیرم و بعد هم بتونم پای شراکت بمونم…

شرایط و زندگی شخصی کارمند و …

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۶ دیدگاه

از آموزشی که برگشتم، آخر هفته بود، با رئیسم تماس گرفتم که هفته بعدش که روز شنبه ۳۱ فروردین روز اول هفته هست رو نرم سر کار و برم دنبال کارای عقب افتاده مثل دکتر رفتن واسه سنگ کلیه یادگار سربازی و … و از یک اردیبهشت برم سر کار، اما گفتن نمیشه و شنبه رو هم حتما بیا سر کار، حالا مرخصی پایان دوره هم تا ۳ اردیبهشت بود ولی من با این شرایط از ۳۱ فروردین رفتم سر کار.
آخر همون هفته رفتیم تهران برای کارهای یگان، چند تا سرباز دیگه بودن با مدل سربازی مشابه من، یکیشون داشت میگفت که رئیسش بهش گفته که از آموزشی برگشتی خسته‌ای برو یکی دو هفته مسافرت و بعد بیا سر کار!
از این نحوه متفاوت برخورد با برگشتن از سربازی بگذریم! اون هفته گذشت، بعدش یه ۵شنبه رفتیم سر کار که وزیر میخواد بیاد بازدید. حالا هم دوباره این هفته گفتن که باید ۵شنبه بیای سر کار و بنا هست یکی دیگه بیاد بازدید! تازه من یه مقدار نادقیق با خواسته‌های مدیریت برخورد کردم و جاهایی که وجودم ضرورت نداشته و کار به من وابسته نبوده، ۵ شنبه ها نرفتم سر کار وگرنه دو تا ۵شنبه و حتی جمعه دیگه رو هم باید می رفتم سر کار!
حالا موارد دیگه‌ای هم هست از همکارا که تازه ازدواج کردن و مسائل مختلفی پیش پاشون هست و طبیعتا نمیشه ازشون توقع داشت که زندگی رو که با عشق و امید شروع کردن بزارن در مرحله دوم اهمیت و کار براشون بشه مرحله اول اهمیت.
با این وجود وقتی شرایط پروژه و مسئولیت مدیر پروژه رو می‌بینم نمیتونم بگم که اشتباه رفتار میکنه. در واقع شرایط و زندگی شخصی کارمند سر جای خودش اما مدیر در مرحله اول در قبال مسئولیت هایی که بهش سپرده شده باید جواب پس بده. این وسط البته چیزی که شاید تو محیط کار من تا حد زیادی مغفول مونده بازده فرد هست که میشه با یه سری از توجهات به شرایطش و دادن یه سری امتیازات برای حل و فصل شدن مسائلش، بازدهش رو بالا برد و یا در نقطه مقابل با عدم توجه به اون‌ها بازده رو پایین آورد و حضور فیزیکی رو بی ارزش کرد …

نمی‌تونم کامل این موضوع رو جمع‌بندی کنم که یک مدیر یا مسئول تا چه حد باید به شرایط و زندگی شخصی کارمند اولویت و اهمیت بده در مقایسه با آماده شدن به موقع خروجی و انجام شدن کار و … اما چند تا نکته رو میتونم با اطمینان بگم:
۱- برای یک کارمند باید زندگیش در اولویت باشه و کارمندی که زندگیش رو در اولویت قرار نمیده و کارش رو در اولویت قرار میده، دیر یا زود با مشکلاتی مواجه میشه که کارش رو هم تحت تاثیر قرار میده. حتی اگه این فرض رو هم غلط در نظر بگیرید، باز با منطق جور در نمیاد که کسی کارش رو به زندگیش اولویت بده. آخه واسه چی داره کار میکنه؟!؟
۲- مدیری که اوضاع و احوال کارمنداش رو میدونه و مرتب باهاشون صحبت میکنه و از شرایط و زندگی شخصی شون آگاه هست میتونه خیلی بهتر شرایط رو درک کنه و در عین حال به اندازه ممکن به کارمنداش اجازه بده که بسته به شرایط شون عکس العمل مناسب نشون بدن و مدیری که بین خودش و کارمنداش دیوار بزاره و عادت نداشته باشه که اوضاع و احوال شون رو بدونه حتما با موارد پیش بینی نشده مواجه میشه.
۳- گاهی وقتا حرف زدن و شنیدن حرف از کارمندا در خصوص مشکلات و مسائل شون حتی اگه با هیچ مساعدتی همراه نباشه و فقط در حد شنیدن باشه باز باعث میشه که بار سنگینی از رو دوش کارمندها برداشته بشه و بهتر بتونند به کار بپردازند.

سال نو!

۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۸ دیدگاه

واسه نوشتن از سال نو قطعا خیلی دیر شده! اما خوب من ننوشتم و الان دارم مینویسم!
۱- خوندن نوشته پارسالم خالی از لطف نیست:‌ سال نو یعنی تو…
۲- حس میکنم یه چیزایی رو گم کردم! جایگاه انتظار تو زندگی من کجاست؟!؟
۳- برای سال تحویل که میخواستم قرآن بخونم، قرآن رو باز کردم، این آیه‌ها اومد (سوره انبیاء از آیه ۸۲ تا ۹۰):

82-90

و برخى از شیاطین بودند که براى او غواصى و کارهایى غیر از آن مى‏کردند و ما مراقب [حال] آنها بودیم (۸۲)
و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان (۸۳)
پس [دعاى] او را اجابت نمودیم و آسیب وارده بر او را برطرف کردیم و کسان او و نظیرشان را همراه با آنان [مجددا] به وى عطا کردیم [تا] رحمتى از جانب ما و عبرتى براى عبادت‏کنندگان [باشد] (۸۴)
و اسماعیل و ادریس و ذوالکفل را [یاد کن] که همه از شکیبایان بودند (۸۵)
و آنان را در رحمت‏خود داخل نمودیم چرا که ایشان از شایستگان بودند (۸۶)
و ذوالنون را [یاد کن] آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که ما هرگز بر او قدرتى نداریم تا در [دل] تاریکیها ندا درداد که معبودى جز تو نیست منزهى تو راستى که من از ستمکاران بودم (۸۷)
پس [دعاى] او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را [نیز] چنین نجات مى‏دهیم (۸۸)
و زکریا را [یاد کن] هنگامى که پروردگار خود را خواند پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترین ارث برندگانى (۸۹)
پس [دعاى] او را اجابت نمودیم و یحیى را بدو بخشیدیم و همسرش را براى او شایسته [و آماده حمل] کردیم زیرا آنان در کارهاى نیک شتاب مى‏نمودند و ما را از روى رغبت و بیم مى‏خواندند و در برابر ما فروتن بودند (۹۰)

تولد هادی و …

۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲ دیدگاه

امروز ۷ اردیبهشت بود تولد هادی!
یکی دو روز پیش هادی زنگ زد (البته فکر میکنم به خاطر مشکل سرور زنگ زده بود) اما من مجلس ترحیم یکی از اقوام بودم و نتونستم جواب بدم، امروز صبح حدود ساعت ۱۰ و اینا بود که باید میرفتم جلسه و یکی از بچه‌ها اومد و گفت بناست یه فایل صوتی برای هادی درست کنییم و حسین بفرسته، اگه میخوای تو هم یه فایل ضبط کن و قبل از ظهر بفرست برا حسین! متاسفانه باید میرفتم جلسه و فرصتی نبود برا صدا ضبط کردن.
عصر که اومدم خونه تو دلم بود که حتما یه چیزی برا هادی بنویسم. می‌خواستم عکس روز تولدش رو بزارم تو سال ۱۳۸۹ که درست از فرداش من رفتم آپا سر کار (اون سال ۱۰ اردیبهشت تولد گرفته بود که روز جمعه باشه و من دقیقا از ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ تو آپا کارم رو شروع کردم) و همین طور عکسی که پارسال برا تولدش درست کردم (انگار همین دیروز بود …) اما متاسفانه یا خوشبختانه VPN راه نداد و من به هیچ کدوم از این عکس‌ها دسترسی پیدا نکردم که بزارم شون اینجا و فقط دو سه ساعت با VPN کشتی می‌گرفتم! نهایتا برای اینکه دوست دارم عکس بزارم از اوائل کارم تو آپا، یه عکس می‌زارم از آبان ۱۳۸۹ که جلوی در مرکز اطلاع رسانی با هم گرفتیم.

IMG_0353

تو ذهنم همین‌طوری داره خاطره مرور میشه از اولین روزی که هادی رو تو دانشگاه صنعتی اصفهان دیدم، تا انجمن علمی و روزی که من همین طوری رفتم تا رای بدم، تا همایش اسمبلی کامپیوتر، تا جشنواره نرم‌افزاری سمپاد، تا شب‌های امتحان و درس خوندن من و حسین و محمدرضا که گاهی هادی هم کنارمون بود، از درس مهندسی نرم‌افزار ۱، از رفتن خانه سالمندان صادقیه، از مسابقه برنامه نویسی دانشجویی و بالاخره از آپا …
تولدهای هادی هم تو این سال‌ها همه خاطره بودن و امسال سال اولی هست که من تولد هادی دعوت نیستم … دلم براش خیلی تنگ شده ان شاء الله که هر جا هست موفق باشه و هر روز هم موفق‌تر بشه …
دوست داشتم در مورد آپا هم بنویسم، از اتفاقاتی که با رفتن هادی افتاد و اتفاقات بعد از اون و اتفاقاتی که داره می افته و … اما وضعیتی که الان دارم اجازه نمیده، در واقع من با رفتن تو این پروژه کذا از آپا دور شدم و خیلی نقشی ندارم و نقشم محدود هست به همین پروژه و تازه ممکنه به اقتضای این پروژه دورتر هم بشم … با این اوصاف بهتر هست کسایی در مورد آپا بنویسن که الان تو متن تصمیم‌ها هستند،‌ البته اگه براشون مهم باشه …

دوره‌ای به نام آموزشی …

۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۱۳ دیدگاه

بی مقدمه شروع میکنم!
حرف از سربازی خیلی زیاد دارم، هم از یادداشت‌های روزانه‌ای که نوشتم تا بعدا بتونم خاطرات کامل دوره آموزشی رو بنویسم و هم با نگاه منتقدانه به دوره آموزشی تو پادگان شهداء جوادنیا و به طور کلی فرآیند آموزشی و سربازی و … . اما مساله‌ای که هست این هست که از یه طرف خیلی از حرفا رو نمیشه زد چون یه جاهایی شون میشه افشای اطلاعات طبقه‌بندی شده! و یه جاهایی رو هم نمیشه نوشت چون ممکن به فرد یا افرادی لطمه بزنه و من اصلا دوست ندارم این اتفاق پیش بیاد…
الان تازه از دوران آموزشی برگشتم به محیط کاری و حسابی سرم شلوغ هست و زمان کافی ندارم تا بتونم خاطرات سربازی رو داستان وار و با اندکی تغییر و تلخیص و … بنویسم. امیدوارم یه روزی بتونم این کار رو انجام بدم و البته امیدوارم که این یه روز مثل خاطرات سفر عمره دانشجویی و کربلا و … روزی نباشه که هیچ وقت پیش نیاد و به مرور همه چی فراموش بشه و …

فعلا فقط سه تا تصویر میزارم و می‌گم که من تو گروهان یازدهاعزامی یک اسفند نود و یک بودم شاید دوستانی دنبالم بگردند و این طوری پیدام کنند، ان شاء الله به زودی بتونم خاطرات این دوران رو بنویسم …

g11javadnia

002

sotvan2

سلامی دوباره …

۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۶ دیدگاه

سلام!
دو ماه و چند روز میشه که ننوشتم! شاید اگه گذشته این وب نوشت‌ها رو مرور کنیم این رکورد ننوشتن متوالی واسه من باشه (البته شایدم نباشه، الان حوصله ندارم برم ببینم هست یا نیست!!)! و این شاهکار نتیجه چیزی هست به نام سربازی! خدا رو شکر دو ماه آموزشی تموم شد و بخشی از مراحل اداری مربوط به یگان هم انجام شد و حالا کم کم دارم برمیگردم به زندگی عادی! ان شاء الله که دوباره تو شرایطی قرار نمی‌گیرم که دو ماه نه زمان داشته باشم و نه دست و دلم به نوشتن بره …

اولین سفر متاهلی (۱)

۱ اسفند ۱۳۹۱ ۴ دیدگاه

خیلی ناگهانی بنا شد که در آخرین روزهای قبل از سربازی یه سفر کوتاه با همسر عزیزم به مشهد مقدس داشته باشیم. در مورد این سفر خیلی چیزا می خواستم بنویسم که فرصت نشد و الان هم فرصت نیست، ان شاء الله تو سربازی مرخصی زیاد بدن و من بتونم براتون بنویسم! فعلا علی الحساب عکس‌های سفر رو براتون می‌زارم تا بعدا در مورد سفر هم یکی دو تا پست دیگه بزارم…