بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

انتخابات (۲)!

۱۹ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

دلم نمیخواست دیگه در مورد انتخابات مجلس بنویسم، اما بعد اون مطلب به اصطلاح تحلیلی که در مورد انتخابات و نتایجش نوشتم، چندین تا پیغام از تماس با من، برام ارسال شده بود، در نکوهش من! از اینکه من چقدر ساده هستم که فکر میکنم همچین آمار رای آوردنی تحلیل میخواد، تا اینکه برم تحقیق کنم ببینم اینایی که سابقه سپاه داشتن تو چند تا شهرستان با همین اعداد عجیب و غریب رای راهی مجلس شدن! و خیلی حرف های دیگه که مطرح نمیکنم چون اگه طرف میخواست مطرح بشه کامنت میزاشت نه اینکه از تماس با من پیغام بفرسته.
چند تا نکته هست که خلاصه میگم:
۱- همچنان میگم این تعداد رای از تو صندوق ها در اومده و اعتقادی به دستکاری و دست بردن تو اینا ندارم.
۲- رای برخی شهرها به هیچ وجه قابل درک نیست، که مهم ترین نمونه اش شهر گز هست که آقای حاجی بالای ۴ هزار رای آورده و حتی برای جشن پیروزیش هم که رفته تو عکسای سایت خودش چهل نفر هم دورش نیستن و اصلا نمیشه ۴۰۰ نفر تو گز پیدا کرد که بگن به حاجی رای دادن! و خوب لابد اینا از جای دیگه اومدن گز و من نمیخوام منکر این بشم که بحث رای خریدن بوده، هر چند مدرکی هم برای اثبات بودنش ندارم غیر از یه تحلیل شخصی که از یه آدم بیست و شیش ساله همچین اعتباری هم نداره!
۳- باز باید بگم ما مامور به نتیجه نبودیم، زحمت مون رو کشیدیم دلیلی برای ناراحتی نیست، اون آقایی که رای آورده هم باید حواسش باشه که اگه حتی یه دونه رای با تخلف گرفته باشه، حتی اگه کل چهارسال رو لحظه به لحظه خدمت کنه، باز هم به هر ۹ تا کاندیدای دیگه و هم به کل مردم حوزه انتخابیه مدیون هست چون رایی که حقش نبوده با توسل به پول گرفته و واقعا نمیدونم چطوری میتونه جواب گوی خدا باشه
۴- همین قدر که تا شب های آخر دنبال تخریب ما بودن و ازمون میترسیدن نشون میده که ما راه درست و رفتیم و اشتباه نکردیم و بیرون بودن مون اشتباه بزرگ تری بود.
۵- مردم واقعا باید دقت کنند، مشابه دکتر نوروزی تو حوزه های انتخابیه دیگه هم اساتید دانشگاه جوان و پرانرژی زیادی هستند که از همین حدود رای گرفتند و نتونستند راهی مجلس بشند و در عوض اون ها افرادی راهی مجلس شدند که سی سال امتحان خودشون رو در کار نکردن پس داده بودند. همین طور اونایی که حاضر میشن رای خودشون رو بفروشن هیچ جایی برای شکایت از شرایط باقی نمیزارن، تا وقتی کسی هست که رای رو بفروشه، هر چی سرش بیاد حقشه، حتی مردن از گرسنگی
۶- مسئولان نظام هم باید دقت کنند، اینکه نظارتی از بالا نباشه و تو هر شهرستان یه عده بتونند با توسل به قدرت و ثروت راهی مجلس بشند و نخبگان کنار بمونند، جدا از بحث انتخاب اشتباه مردم که به خود مردم صدمه میزنه، به خاطر سر خورده شدن نخبگان و طرفداران شون به جامعه هم صدمه میزنه، با وجود اینکه حضور حداکثری مردم برای نظام مثبت هست، باید دقت بشه که همین حضور اگه به واسطه قدرت و ثروت عده ای باشه و موجب رفتن اونا به مجلس بشه، عدم حضورهای خطرناک تری رو به دنبال خواهد داشت ….

تیم فوتبال و تولید نرم افزار …!

۱۹ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

گاهی وقتا که دارم به مسائلی که تو محیط کار باهاشون مواجه هستیم فکر میکنم، هی برام سوال میشه که چرا کارای ما مثل تیم فوتبال نیست، چرا ما بازیکن ذخیره نداریم، بازیکنی که هی تمرین میکنه که تو ترکیب قرار بگیره و یا مثلا چرا هی ترکیب های مختلف نداریم و … . ولی خوب بعد خودم فکر میکنم می بینم که بین اینا فاصله زیاد هست، تو فوتبال هر بازی یه هدف جداست با یه حریف جدا اما تو پروژه انجام دادن هر پروژه یه هدف جداست و خوب حریف هم ظاهرا ثابت هست و کارفرما هست! شاید انجام دادن پروژه های کوچیک تر و چیدن ترکیب های متنوع و داشتن یار ذخیره تو برخی شرکت ها ممکن باشه اما تو پروژه های بزرگ مثل این پروژه هایی که من درگیرشون هستم و طول زمان پروژه دو سه سال هست خبری از این اتفاقات نیست. با همه اینا باز فکر میکنم باید یه ایده هایی از فوتبال گرفت، شاید یه موقعی وقت کردم بگردم ببینم تو مدیریت پروژه در این مورد مقاله ای بحثی چیزی هست یا نه … .
چیزی که تو این پست میخوام بگم، یه موقعی تو فوتبال یه بازیکن رو فرم نیست، ممکن هست بازیکن گرون قیمت و با ارزشی باشه، اما مربی باید یه مدت بهش بازی نده یا یه دقایقی ازش استفاده کنه یا هر طوری میدونه کمک کنه که از لحاظ روحی ریکاور بشه، اما این موضوع تو پروژه ها دیده نمیشه، توقع دارن که هر کی وارد شد از اول تا آخر با یه مسیر یکنواخت کار کنه و حتی اگه فرد خودش هم بخواد ریکاوری داشته باشه باز شرایط رو طوری نچیدن که همچین امکانی باشه … . به نظرم اینجا بین فوتبال و پروژه این قدر فاصله نیست چون در کل میشه گفت یه فصل فوتبال هم مثلا یه پروژه هست و وسط پروژه دارن یکی رو یه مدت از ترکیب خارج میکنن یا پستش رو عوض میکنن یا … .
همیشه یه مدیر پروژه باید بدونه که اینکه افراد مناسبی رو برای مسئولیت های پروژه انتخاب کنه کافی نیست، باید مدادم اونا رو ارزیابی کنه و هر وقت لازمه دست به ترکیب بزنه، اینکه یکی رو چون یه سری قابلیت ها داره بزاریم تو یه پست و بعد دیگه دست بهش نزنیم، لزوما نتیجه موفقی نداره، حالا اون آدم چندبار هم از نبود نیروی مناسب و از خسته و رو فرم نبودن خودش حرف میزنه، اما وقتی دست به ترکیب نمیزنن، خود اون آدم این وسط چقدر مقصره ؟!؟

بازگرد ای خاطرات کودکی …

۱۹ اسفند ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

دلم برای روزای بچگی تنگ شده، هر چند روزای بچگی من تلخی‌های خودش رو داشت و شیرین ترین دوران زندگیم نبود اما با وجود اون تلخی ها، دلم برای حال و هوای بچگی خیلی تنگ شده …

اولین روز دبستان بازگرد / کودکیها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند / یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید / ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ / خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید / باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم / لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر / یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من / باز گرد این مشق ها را خط بزن

شعر از : محمد علی حریری جهرمی

دو کاج
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روز های سرد پاییزی  زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم
بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

(الان یه مطلبی یادم اومد که یه روزی میخواستم در مورد دو کاج بنویسم! خوب حالا که یادم اومده می نویسم! حالا همیشه این دو کاج قرار نیست دو نفر یا دو تا دوست باشن، به نظرم یکی از کاج ها همیشه ما هستیم و یکی از کاج ها فرد یا چیزی که نسبت بهش یه مسئولیتی داریم، حتی یکی از کاج ها میتونه میهن مون باشه، اگه در قبال مسئولیتی که داریم درست عمل نکنیم، علاوه بر دیگران، حتما خودمون هم چوبش رو میخوریم … )

لیوان را پر کنید!!!

۱۹ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

صحنه اول: لیوان را پر کنید!
کنار سفره نشستیم، نیما آب می‌خواد، مامانم یه مقدار آب میریزه تو لیوان، در حدی که بیشتر از آبی هست که معمولا نیما میخوره، و بعد لیوان رو بهش میده. نیما اخم میکنه و شروع به نق زدن میکنه که لیوان پر بشه، مامانم یه کم دیگه آب میریزه و بهش میده ولی باز نق زدن ادامه داره، من پا میشم لیوان کوچولوتر میارم، آب رو میریزم تو اون لیوان و بهش میدم، لیوان تقریبا نصف هست، باز نق زدن ادامه داره، لیوان رو پر میکنم و بهش میدم یه کمش رو میخوره و بقیه رو میده به من، مقداری که میخوره از اون مقدار آبی که اول مادرم ریخته بود کمتره ….
تو فکر فرو رفتم! خدا یه نعمت‌هایی به ما داده، نعمت‌هایی که نیاز این لحظه ما رو حالا با یه مقدار کم و زیاد داره بر طرف می‌کنه، ولی همیشه ما چیزایی میخوایم که در حقیقت نیازی بهشون نداریم، نمیدونم چطوری بگم، انگار ما هم نمیتونیم نیاز خودمون رو ببینیم، از طرف دیگه از همون نعمت هایی که داریم استفاده نمی‌کنیم و از اون طرف همه اش داریم دنبال نعمت های بیشتر میگردیم … نمیدونم وقتی دعا میکنیم، دعاهامون چقدر مثل بیشتر آب خواستن نیما خنده دار هست … خدایا بینش بهمون بده که بفهمیم به چی نیاز داریم و چی ازت بخوایم …

صحنه دوم: بدخواب شده ام!
نیما به خاطر سر و صدای خونه تکونی  از خواب پاشده، خوابش رو کامل نرفته و مدام بی خودی بهونه میگیره، توجه کردن به بهونه هاش فایده ای نداره، اما بغل کردن و تکون دادنش برای اینکه دوباره به خواب بره همه چی رو حل میکنه.
گاهی حس میکنیم که زیادی خسته هستیم، هیچ کاری نمیتونیم بکنم، همه چی انگار ناراحت کننده و کسل کننده هست، انگار هی میخوایم بهونه بگیریم! انگار میخوایم هی نق بزنیم! با وجود اینکه هیچی عوض نشده! در حقیقت اینجا حل و فصل کردن چیزایی که داریم در موردشون نق میزنیم فایده ای نداره، باید دنبال اون نیاز اصلی بگردیم، مدتی میشه که تو محیط کار یا کارایی که خودم میکنم حس خوبی ندارم، انگار داغونم، حتی استراحت بیشتر و بیرون رفتن و … هم کمکی نمیکنه، مشکل اصلی جای دیگه است، خیلی وقته که کسی رو دور و ورم نمیبینم که واقعا حس کنیم این رفیقمه، این معنی محبت رو می فهمه، این اگه یه مشکلی داشته باشم کنارم حضور داره و … . این تنهایی تو انجام تز و این دوره تبلیغات انتخابات خیلی آزارم میده، شاید من فرصت انجام دادن کمک به خیلی ها رو نداشتم یا داشتم و متوجه نشدم، اما تو این روزایی که سخت به کسی که کنارم باشه و با همفکری کمکم کنه نیاز داشتم، به جز خونواده، خبری از دوستا و همکارایی که بیشتر ساعت های عمرم رو دارم باهاشون میگذرونم نبود، نهایتا در حد چند تا تماس تلفنی که البته اگه همونا هم نبود دیگه واقعا زیر فشار این تنهایی له میشدم، این موضوع خیلی اذیتم میکنه، نمیدونم شایدم موضوع چیز دیگه ای هست و اینم یکی از همون نق زدن هاست، باید بیشتر بهش فکر کنم … . کاش کسی بود که از بیرون شرایط منو می دید و می فهمید که مشکل اصلی کجاست …

از جایی زیر صفر!

۱۴ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

خیلی سخته که بعد از حدود سه سال کار کردن، اونم به صورت تقریبا دو برابر تمام وقت، حالا از لحاظ مالی تو یه وضعیت زیر صفر هستم! انگار که این سه سال رو که خیلی شب هاش رو هم به خاطر کار نصفه نیمه خوابیدم یا نخوابیدم، هیچ کاری نکرده باشم! انگار که اونی که تخت خوابیده توی خونه الان کمتر از من متضرر شده! ولی خوب تجربه ای که کسب کردم، چیزایی که دیدم و کارایی که تونستم به سر انجام برسونم یا نتونستم، لابد یه جایی تو یه نقاشی دیگه مفید واقع میشن.
به هر حال، تا خرداد که ۲۶ ساله بشم و تکلیف سربازی رو هم بتونم تا حدی مشخص کنم، به نظر میرسه که یکی از مسائل اصلی این هست که به این سه سال کاری که انجام دادم نگاه کنم و به نحوه کار کردن و هزنیه کردن و …، طوری که تو سی سالگی دوباره تو نقطه زیر صفر نباشم! البته این نقطه هم خیلی بد نیست، یه جورایی احساس سبکی میکنم! اما خوب مشکل اصلی تو این هست که من فقط مسئولیت زندگی خودم رو ندارم و باید به فکر تشکیل خانواده و … هم باشم…
فکر میکنم تو این سه-چهار ماه، خدا هم یه نقش هایی سر راهم قرار بده که مثل قبل باز متعجب و متعجب تر بشم و انگشت به دهن بمونم که این قضایا چطوری اتفاق افتادن و چطوری شد که این طوری شد …. !

تو به من خندیدی …

۲۵ بهمن ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

خوب خیلی وقته که دوباره نیستم، گذاشته بودم یه باره بعد از دفاع بیام، چند تایی مطلب تو صف انتشار هستن! از جمله همین مطلب فعلی! اما یهویی امشب اینو منتشر میکنم! این یه شبه شعر هست که مربوط میشه به ۱۹ بهمن (چند روز پیش!)، اما یه بخشی از اون مربوط میشه به یه تاریخ دیگه (چند ماه قبلش) ولی خوب الان هیچ شرحی نداره! شاید بعدا شرحش رو نوشتم، شایدم دلم نخواست بنویسم!! اصلا به خودم مربوطه!!! خوب دیگه همین قدر حرف زدم که فکر نکنید لال شدم! بقیه اش باشه برا بعد از دفاع، ان شاء الله.

تو به من خندیدی! خوب می دانستی که تو را می بینم
تو به من خندیدی! خوب می دانستی که دلم خواهد لرزید
تو به من خندیدی! دلبری میکردی!
من نگاهت کردم! دیده ام صید شد و در دام افتاد!
باز تکرار شد این صحنه، چند بار دگر!
تو به من خندیدی، و خدا آنجا بود!
من تامل کردم! از سر استیصال، من تفأل کردم!
من نشستم با خود! من گذشستم بر خود!
من در اندیشه فرو رفتم، صبح تا شب، شب تا صبح!
من فرو مانده ودر مانده شدم!
باز دست دعا باز آمد، باز فریاد خدا باز آمد!
تو به من خندیدی! تو نمی دانستی که به غیر از حرفی که زبانت گوید
و بفهمم پشتش حس عمیقی هست و کمی هم فکر!
من دگرها را می سپارم بر باد!
تو به خندیدی! من به خود خندیدم!
گر که حرفی مانده، زودتر باید زد!
دیر گر شد، راه برگشتی نیست …
زودتر واگو کن، حرف‌های مانده!
دیر خواهد شد! خوب می دانم من … !!!
رسم تقدیر است این، چرخ ها می‌گردند!
تو به من خندیدی، دیگری شاید به تو خندد روزی …
حرف ها را باید زد، بی اشاره، بی تردید!
غیر این راه درستی نیست، راه خوش انجامی …
تو به من خندیدی، من به خود خندیدم! من به خود می‌خندم!!!

یعنی آخرش چی میشه؟!؟

هر چی بیشتر می‌نویسم، کارای مونده هم حجم شون بیشتر میشه! امروز حساب میکنم که فردا آماده میشه و فردا به این نتیجه میرسم که پس فردا باید آماده شده باشه! و این داستان همین طوری ادامه داره! الان دو سه هفته میشه که دیگه موبایلم رو هم خاموش کردم! الان تنها چیزی که می دونم این هست که بر خلاف اینکه میخواستم صبح کار رو ببرم تحویل بدم از الان تا ساعت ۸ و ۹ صبح هر کاری هم بکنم باز یه کارای دیگه ای مونده! تازه تا ۸ و ۹ که نمیتونم کار کنم! همین الان دارم از خستگی می میرم! تنها نکته روشن این هست که چهارشنبه تو ذهنم آخرین وقته، چون یکشنبه دوشنبه هفته دیگه هم تعطیل هست و اگه چهارشنبه نبرم برا تحویل حسابی نیست که شنبه هم کسی جایی باشه، هر چند چهارشنبه هم ببرم معلوم نیست چی بشه!
بگذریم، یکی از بچه ها پیامک داده بود که اوضاع چطوره، گفتم نفس های آخره هم برا من هم برا پایان نامه ام فقط معلوم نیست کی زودتر نفسش بند بیاد! جواب داده بود که تو مسابقه دو اول مسابقه رو که همه می تونن برن، مهم اینه که آخر مسابقه از خط پایان رد بشی! نمیدونم چی سر پا نگهم داشته، ولی انگار دلم روشنه که اتفاق بدی قرار نیست بیفته، شایدم از بس خدا بهم لطف کرده زیادی خوش خیال شدم، هر چی که هست، نهایت چند روز دیگه هم این روال هست و وسط زمین و هوا هستم، باید دید اونکه عزت و ذلت دستش چه طرحی زده و ما کجای این زمین و هوا قرار می گیریم! شایدم حال کنه که یه مدت دیگه معلق نگرمون داره، ولی خیلی مطمئن نیستم حتی دو سه روز دیگه با این شرایط بتونم دووم بیارم! در هر صورت التماس دعا، نه برا تموم شدن پایان نامه، بلکه برا اینکه هر چی خیر هست پیش بیاد، اگه اتفاقی میخواد بیفته و صلاح چیز دیگه‌ای هست، اطرافیانم زیاد آسیب نبینن، چون واقعا تحمل دیدن رنجش اونها رو ندارم.
اینم چند تا عکس برای حسن ختام!  برای دیدن شون تو سایز کمی بزرگ تر روشون کلیک کنید! خدا عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه! ادامه ی نوشته