لیوان را پر کنید!!!
صحنه اول: لیوان را پر کنید!
کنار سفره نشستیم، نیما آب میخواد، مامانم یه مقدار آب میریزه تو لیوان، در حدی که بیشتر از آبی هست که معمولا نیما میخوره، و بعد لیوان رو بهش میده. نیما اخم میکنه و شروع به نق زدن میکنه که لیوان پر بشه، مامانم یه کم دیگه آب میریزه و بهش میده ولی باز نق زدن ادامه داره، من پا میشم لیوان کوچولوتر میارم، آب رو میریزم تو اون لیوان و بهش میدم، لیوان تقریبا نصف هست، باز نق زدن ادامه داره، لیوان رو پر میکنم و بهش میدم یه کمش رو میخوره و بقیه رو میده به من، مقداری که میخوره از اون مقدار آبی که اول مادرم ریخته بود کمتره ….
تو فکر فرو رفتم! خدا یه نعمتهایی به ما داده، نعمتهایی که نیاز این لحظه ما رو حالا با یه مقدار کم و زیاد داره بر طرف میکنه، ولی همیشه ما چیزایی میخوایم که در حقیقت نیازی بهشون نداریم، نمیدونم چطوری بگم، انگار ما هم نمیتونیم نیاز خودمون رو ببینیم، از طرف دیگه از همون نعمت هایی که داریم استفاده نمیکنیم و از اون طرف همه اش داریم دنبال نعمت های بیشتر میگردیم … نمیدونم وقتی دعا میکنیم، دعاهامون چقدر مثل بیشتر آب خواستن نیما خنده دار هست … خدایا بینش بهمون بده که بفهمیم به چی نیاز داریم و چی ازت بخوایم …
صحنه دوم: بدخواب شده ام!
نیما به خاطر سر و صدای خونه تکونی از خواب پاشده، خوابش رو کامل نرفته و مدام بی خودی بهونه میگیره، توجه کردن به بهونه هاش فایده ای نداره، اما بغل کردن و تکون دادنش برای اینکه دوباره به خواب بره همه چی رو حل میکنه.
گاهی حس میکنیم که زیادی خسته هستیم، هیچ کاری نمیتونیم بکنم، همه چی انگار ناراحت کننده و کسل کننده هست، انگار هی میخوایم بهونه بگیریم! انگار میخوایم هی نق بزنیم! با وجود اینکه هیچی عوض نشده! در حقیقت اینجا حل و فصل کردن چیزایی که داریم در موردشون نق میزنیم فایده ای نداره، باید دنبال اون نیاز اصلی بگردیم، مدتی میشه که تو محیط کار یا کارایی که خودم میکنم حس خوبی ندارم، انگار داغونم، حتی استراحت بیشتر و بیرون رفتن و … هم کمکی نمیکنه، مشکل اصلی جای دیگه است، خیلی وقته که کسی رو دور و ورم نمیبینم که واقعا حس کنیم این رفیقمه، این معنی محبت رو می فهمه، این اگه یه مشکلی داشته باشم کنارم حضور داره و … . این تنهایی تو انجام تز و این دوره تبلیغات انتخابات خیلی آزارم میده، شاید من فرصت انجام دادن کمک به خیلی ها رو نداشتم یا داشتم و متوجه نشدم، اما تو این روزایی که سخت به کسی که کنارم باشه و با همفکری کمکم کنه نیاز داشتم، به جز خونواده، خبری از دوستا و همکارایی که بیشتر ساعت های عمرم رو دارم باهاشون میگذرونم نبود، نهایتا در حد چند تا تماس تلفنی که البته اگه همونا هم نبود دیگه واقعا زیر فشار این تنهایی له میشدم، این موضوع خیلی اذیتم میکنه، نمیدونم شایدم موضوع چیز دیگه ای هست و اینم یکی از همون نق زدن هاست، باید بیشتر بهش فکر کنم … . کاش کسی بود که از بیرون شرایط منو می دید و می فهمید که مشکل اصلی کجاست …