بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نوشته‌های شبانه!’

این روزها …

۲ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

۲۵ فروردین آزمون ورودی دکترا هست، اصلاحات پایان‌نامه‌ام مونده و بهتر هست که در اولین فرصت انجام شون بدم تا هر کاری که میخوام انجام بدم، حداقل گواهی موقت فارغ التحصیلی دستم باشه، پذیرش بدون آزمون دانشگاه صنعتی هم هست که باید در موردش اقدام کنم و …
حالا تصویر زیر هم کتاب‌هایی رو نشون میده که دارم این چند روز می‌خونم، خودم هم خیلی رفتار خودم رو نمی‌فهمم!

انتخابات (۳)

۲۹ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

هر چقدر دلم می‌خواد از انتخابات ننویسم و فراموشش کنم، باز نمیشه! این دفعه در مورد اثرات این رویداد روی خودم و آدم‌های اطرافم می‌خوام بگم و از وظیفه‌ای که هر کدوم ما اگه کسی از اطرافیان‌مون تو همچین شرایطی قرار گرفت باید حواس مون باشه که ایفا کنیم. خوب طبیعتا مثل هر خونواده سنتی، دفعه قبل که داداشم می‌خواست کاندیدای انتخابات باشه (مجلس هشتم) پدر و مادرم مخالف بودن و یه جورایی خیلی هم درگیر نشدن، هر چند اون موقع هم ناراحت شدن و قصه خوردن، ولی خوب یه جورایی اصلا اوضاع مثل این دفعه نبود، هم خیلی درگیر نشده بودن و هم یه جوون در اولین فرصتش چهارده هزارتا رای آورده بود واقعا هم یه جورایی موفقیت به حساب می‌اومد تا شکست و …. اون بار تقریبا من از خونواده خودمون کامل درگیر بودم که ته فشاری که بهم اومد با یه بار بغض کردن و گریه کردن حل شد، این قدر بزرگ نبودم که خیلی چیزا رو بفهمم و … ادامه ی نوشته

وب سایت تکونی!

۲۹ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

این یکی دو هفته اخیر بالاخره ما هم یه کمک‌هایی تو خونه تکونی کردیم و به طور خاص اتاق تکونی رو برا اتاق خودمون انجام دادیم! امشب به نظرم رسید که این وب سایت هم یه مقدار تکوندن میخواد! دارم می‌تکونمش! خودم رو که با گذشته مقایسه میکنم، کلا برای خیلی کارا دیگه پیر شدم! اصلا حوصله طراحی و ور رفتن به چیزی رو ندارم، همین طوری یه چیزی می‌زنم بره! ولی خوب بازم از اینکه هیچ تغییری نباشه بهتره!
احتمالا کم کم می‌فهمید چی‌ها رو عوض کردم! ولی خوب به طور خاص این تصویر رفته تو صفحه اصلی سایت و …

سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای …

۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

این چند روز گذشته، یه جورایی دوباره رفتم تو حال و هوایی که محسن چاووشی گوش کردن شده جزء لاینفک زندگیم، مثل سال‌های دور … . چند بار می‌خواستم یه چیزایی در مورد ترانه‌های سنتوری و پرچم سفید بنویسم، ولی خوب انگار قسمت نبود. امشب بالاخره لباس نو روی آنتن تلویزیون رفت و صدای چاووشی از تلویزیون پخش شد. بی مقدمه بیشتر، متن و آهنگ رو براتون می‌زارم، خیلی دوستش دارم، اگه لحظات تحویل سال، منم از ذهن‌تون عبور کردم، برام از خدا بخواین که امسال لیاقتش رو پیدا کنم تا اونی رو که این همه سال ندیدم، ببینم. می‌دونم توقع عجیبی هست، اما دلم می‌خواد … اصلا از شما که چیزی کم نمیشه دعا کنید! از خدا هم چیزی کم نمیشه اجابت کنه! پس لطفا برام دعا کنید! خدا رو چه دیدی شاید …

لباس نو
محسن چاووشی، حسین صفا، شهاب اکبری

نه هوای تازه و نه لباس نو می‌خوام
هفت سین من تویی، من فقط تو رو می‌خوام
دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی‌خواد
کاش یکی ما دو تا رو با هم آشتی می‌داد
شب عیدی آسمون وقتی که می‌باره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه
آینه‌ی زلال من، دیدن عید منه
سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای
سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای
شب عیدی آسمون وقتی که می‌باره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه
آینه‌ی زلال من، دیدن عید منه
شادی از تقویمم، بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت، توی سالی که گذشت
شادی از تقویمم، بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت، توی سالی که گذشت

دانلود کنید!

خدایا، همین که دوباره لحظه تحویل سال رو می‌بینم، باعث میشه جرات کنم ازت بخوام که دلم رو روشن کنی …

من که توی کبوترا از همه رو سیاه ترم …

۲۴ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

این چند سال قسمت بود که با بچه ها نزدیک تحویل سال می رفتیم مشهد و بعدش هم یه چرخی می زدیم و از راه شمال برمی گشتیم … . امسال اما با وجود اینکه تابستون این توفیق رو داشتم که برم کربلا و نجف و کاظیمن و سامرا و هم اینکه یه بار دیگه هم قسمتم شد که اواخر تابستون برم مشهد، خیلی دلتنگ حرم امام رضا(ع) هستم، اما خوب انگار قسمت نیست و امام رضا(ع) امسال ما رو قابل ندونسته که این فکرایی که در مورد یه سالی که گذشته و یه سالی که پیش رو هست انجام میدیم رو اونجا و کنار حرمش انجام بدیم، انگار سیاهی هام این قدر زیاده که دیگه باید از همین راه دور سلام کنم و ازش بخوام کمکم کنه که درست تجزیه و تحلیل کنم و تصمیم بگیرم، باید از همینجا براش بگم که امسال چه اتفاق هایی افتاده و وسطش هم درد و دل کنم که یه جاهایی که خیلی بدی هام پر رنگ شده، کمتر کمکم کردند که برگردم و ازشون بخوام بیشتر هوام رو داشته باشند و … . باید از همینجا دعا کنم که همه ‌ی اونایی که تو دلم جایی دارند یا تو دلشون جایی دارم ، سال پرباری داشته باشند و اینکه موارد خاصی رو نام ببرم و با وجود اینکه میدونم بهتر از من از شرایط هر کدوم آگاه هستند باز با زبون خودم براشون بگم و در اون موارد بخوام که برام دعا کنند و …
از همینجا سلام میکنم: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) . اگه زیارت رفتید نائب الزیاره ما هم باشید. التماس دعا …

راه شناسی …

۲۴ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

چند روز بود که میخواستم برم دنبال دادن قسط‌های وام دوره کارشناسی چون آخر اسفند سر رسیدش بود، ولی به دلایل مختلف نمیشد، بالاخره سه شنبه صبح از خونه که راه افتادم گفتم امروز برم این قسطا رو بدم و بعد برم سر کار، تو راه همه اش داشتم به این فکر میکردم که چند تا قسط رو پرداخت کنم، مثل دفعه قبلی ۱۰ تا رو یا هر ۳۰ تای مونده رو پرداخت کنم و برم یه باره دنبال کارای تحویل دادن فیش های واریز و تسویه حساب با صندوق رفاه دانشجویان، با اینکه موضوع چندان مهمی نبود ولی خوب ذهنم رو درگیر کرده بود و کلا ذهنم به این سمت رفت که چرا دفعه قبلی که دستم از لحاظ مالی بازتر بود نکردم هر ۴۰ قسط رو بدم ، تو همین فکرها بودم که رسیدم جلوی بانک تجارت دانشگاه و ناچار تصمیم گرفتم که ۲۰ قسط رو پرداخت کنم! چون از یه طرف اگه میخواستم هر ۳۰ قسط رو بدم و بعدش هم برم دنبال بقیه مراحل تسویه حساب، خیلی طول میکشید و به سر کار رفتن نمی رسیدم و از اون طرف هم یه مقدار دستم بسته تر میشد، بعدش ۱۰ قسط هم میدادم باید دوباره ۱۰ ماه دیگه می اومدم قسط بدم، خلاصه ۲۰ قسط دادم دیگه!
از بانک تجارت دانشگاه صنعتی که اومدم بیرون، زنگ زدم آژانس دانشگاه که یه سرویس داخلی بفرسته که برم شهرک، ولی گفت ماشین نداریم و منم تصمیم گرفتم برم ایستگاه اتوبوس شهرک، جلوی ساختمون مرکزی، اونجا که رسیدم انگار همین طوری یکی بهم گفت بی خیال پیاده می ریم! حالا تو راه هم شاید یکی رسید سوارمون کرد، خلاصه راه افتادم پیاده به سمت شهرک، تو راه همین طوری داشتم به شباهت اتفاق های اون روز و این چند سال زندگیم فکر میکردم، این وسط باد حسابی اذیت میکرد و یه جایی هم وسط جنگل یه چندتایی سگ کم مونده بهم حمله کنن! که این اتفاق‌ها هم یه چیزایی رو تو این یکی دو سال گذشته برام تداعی کردن.
وقتی رسیدم نزدیک محل کارم داشتم فکر میکردم که اگه مونده بودم تا آژانس ماشین بفرسته یا اینکه تو ایستگاه اتوبوس منتظر مونده بودم تو هر کدوم از این حالت ها هم زودتر میرسیدم سر کارم، هم با باد و سگ و این چیزا طرف نمیشدم و هم از لحاظ اقتصادی هم با توجه به زمانی که تو راه صرف کردم، باز اوضاع بهتر می بود. بعد در مورد سگ ها هم اون اتفاقی که افتاد یعنی اینکه یهویی شروع کردن به پارس کردن و همین که من سنگ برداشتم و نشون دادم که ازشون نترسیدم راه شون رو گرفتن و رفتن، مشابهت جالبی به خیلی از اتفاق هایی که این مدت افتاد داشت.
انگار اصلا این اتفاق ها رو چیده بودن که من این چند سال رو تو ذهنم مرور کنم. اگه سه سال پیش برای شروع کار عجله نمیکردم و اجازه میدادم پایان نامه‌ام به یه جای خوبی برسه و بعد به کار فکر کنم، اگه در مورد شروع کردن کار کمی صبر میکردم و با دم دست ترین افرادی که کنارم بودند کار رو شروع نمیکردم و سعی میکردم سنجیده تر عمل کنم، اگه در مورد پایان نامه هی با خوردن به چیزایی که کامل نمی فهمیدم یه مدت بی خیال موضوع نمیشدم و نشون میدادم که از چیزی نترسیدم و آماده جنگیدن با موضوع هستم، اگه دوباره و دوباره و دوباره برای کار کردن و رشد کردن تو کار قدم های بزرگ بر نمی داشتم حالا اوضاع می تونست خیلی متفاوت باشه، می تونستم اینجا باشم در حالی که یه سال از دفاعم گذشته و دو تا مقاله هم از پایان نامه ام در اومده و شاید دانشجوی دکترا هم بودم و خیلی از این هزینه هایی که تو این چند سال کردم، نکرده بودم و … . البته طبیعتا اگه اون مسیر رو می رفتم تو نقاشی های دیگه ای قرار میگرتم و خیلی از چیزهایی که این مدت یاد گرفتم و فهمیدم و … دیگه نبودن و به جاشون چیزای دیگه ای بودن. یه نکته دیگه هم این بود که تو راه کسی سوارم نکرد چون تا یه جایی اصلا کسی نمی فهمید که من از این مسیر دارم کجا میرم و مقصدم کجاست، از یه جایی تو جنگل رفتم و اصلا راه ماشین رو نبود و ماشینی از اونجا رد نمیشد و بالاخره از یه جایی به بعد هم که تو شهرک بودم و راه ماشین رو بود، راننده نمیتونست بدون ایستادن و پرسیدن از من که کدوم قسمت شهرک میخوام برم بفهمه که مسیرم باهاش مشابهت خوبی داره یا نه. این آخری با اینکه توقع داشتم یه افرادی کنارم باشند مشابهت جالبی داره، انگار دقیقا اونا هم مثل راننده هایی بودن که یه جاهایی خودم مسیری رو رفتم که نتونند کمکم کنند و یه جاهایی هم نمی دونستند چه قدر می تونند کمک کنند و …
کلیتا دلیلی نداره برای گذشته ناراحتی کنم چون واقعا هم نمیشه گفت اگه این مسیر رو نمی رفتم لزوما اوضاع بهتر می بود، ولی این رو می فهمم که نیاز به یه سری بازنگری ها هست و ادامه دادن این راه درست نیست. امیدورام این مدتی که آخر سال و اول سال دیگه فکر میکنم و سعی میکنم همه چی رو تجزیه و تحلیل کنم بتونم به خوبی و بدون برخورد احساسی و در عین حال با لحاظ کردن تاثیرات تصمیمی که میگیرم بر افرادی که محیطم رو تشکیل میدند، تصمیم های درستی بگیرم و به سمتی برم که چند سال دیگه دوباره فکر نکنم که یه جاهایی رو خیلی بهتر از اینی که رفتم می تونستم برم …

خوب یا بد ؟!؟؟؟؟

۲۴ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

سوره بقره، آیه ۲۱۶ : «… و بسا چیزى را خوش نمی‌دارید و آن براى شما خوب است و بسا چیزى را دوست می‌دارید و آن براى شما بد است و خدا می‌‏داند و شما نمی‌‏دانید …»
سوره نساء، آیه ۱۹ : «… پس چه بسا چیزى را خوش نمی‌دارید و خدا در آن مصلحت فراوان قرار می‌دهد …»

این چند روز خیلی روی جایی که هستم فکر کردم، داره یه سال دیگه از عمرم هم میگذره و اصلا تفهمیدم کی اسفند شده!دارم فکر میکنم روی کارایی که تا حالا کردم و چیزایی که یاد گرفتم و سعی کردم یه مقدار تصمیمات خودم رو به چالش بکشم، خیلی زیاد فکر کردم، اصلا از این جایی که هستم راضی نیستم.
گاهی فکرم به این سمت و سو رفت که اگه یه حامی مالی کنارم بود یا اگه تو شرایط دیگه ای قرار میگرفتم به لحاظ محیطی، حالا همین کارایی که تو این سال‌ها با محدودیت‌هایی که بوده انجام دادم هر کدوم برا خودش می‌تونست یه پروژه بزرگ شده باشه با یه سود دهی کلان و کلی اشتغال زایی و …
از این پروژه آخری که عکس زیر یه جورایی بهترین رتبه الکساش رو نشون میده و به زور به ۵۰ درصد مبلغی که باید ازش در می اومد رسید و البته خود این بازده هم برای خیلی ها متصور نبود تا آدینه و آیینه و خیلی کارای دیگه …


گاهی فکرم مشغول میشه که جای یه بزرگ تر یا چندتا همکار و شریک فعال کنارم چقدر خالیه، یا شایدم جای یه مربی یا … ، اما خوب بیشتر که گذشته رو مرور میکنم باز برمیگردم به همون فلسفه خودم، این نقاشی هایی که توشون بودم، و نقشی که بازی کردم، منو برای نقاشی های بعدی آماده میکنند و هر میزان تلاشی که تو هر نقاشی انجام دادم و هر میزان دید متفاوتی که پیدا کردم بعدا جاهای دیگه نقش خودش رو ایفا میکنه، کاش یه خورده صبور تر و با حوصله تر بودم، هر لحظه ممکنه تصمیم بگیرم که یه سری از چیزایی که دور ورم هست رو به هم بریزم، خیلی سخته تو این شرایط ادامه دادن و البته خود این تلاش برای عوض کردن شرایط هم یه نقاشی دیگه هست که باید نقش خودم را تا اونجا که میتونم با دقت ایفا کنم، خیلی نگرانم که تلاش من در جهت ارتقاء شرایط خودم به اطرافیانی که کنارم هستند و از تصمیم‌های من ممکنه تاثیر بپذیرند، صدمه بزنه، خدایا خودت همواره ما رو به بهترین سمت و سو رهنمون میشی، یه خورده دید هم بهمون بده که خودمون هم به سمت بهترین ها حرکت کنیم … ان شاء الله که تصمیمی نگیرم که به کسی صدمه ای بخوره و مانع از پیشرفت کسی بشه … برام دعا کنید …