امروز تو محل کارم یه جلسه عمومی داشتیم و این موضوع که تو یکی از مطالب قبلی در موردش نوشتم، مطرح شد که چرا ما شفافیت مالی نداریم و چرا میزان حقوق مشخص نیست و مثلا بعد از یک سال تازه فرد باید بفهمه که چقدر حقوق گرفته؟
جوابی که مسئول سازمان داد به این شرح بود که خوب تجربه ما تو سازمانهای مختلف نشون داده که شفافیت مالی در سازمانی که افراد به صورت پلکانی و بر مبنای کاری که انجام دادن و مهارتی که دارند حقوق میگیرند موجب ایجاد تنش میشه و هر روز یکی میاد گله میکنه که چرا فلانی این قدر حقوق میگیره و من کمتر میگیرم. بعد هم توضیح دادند که میزان حقوق افراد محاسبه میشه و فقط ایشون خودشون محاسبه میکنند و هیچ کس دیگهای در جریان نیست و چون خودشون محاسبه میکنند این موضوع که به شخص اطلاع داده بشه حقوقش چقدر بوده و … به تعویق میافته و مثلا میره تا آخر سال یا حتی بعد از اون. ادامه ی نوشته
امروز با چند تا از دوستان از تو محل کار گپ و گفت کوتاهی داشتم، بعد هم که اومدم خونه مقداری روی انگیزههای کاریم فکر کردم و اتفاقا یکی از دوستان هم شب یکی دو ساعتی پیشم بود و تو حرفامون در مورد این موضوع هم صحبت کردیم. در مورد اینکه تشویق و تنبیه نیروی کار اگه به موقع انجام نشه خیلی وقتا حتی از انجام نشدنش هم بدتر هست و اوضاع رو وخیمتر میکنه.
این مثال رو در نظر بگیرین: من تو ماه بهمن، دو و نیم برابر ساعت موظف قراردادم کار کردم، سازمان هم موفق شده تو گرفتن یه پروژه نسبتا بزرگ موفق بشه و منم تو این موفقیت یه نقشی داشتم (حالا هر چقدر هم کوچیک)، بعد حقوق بهمن من (حقوق علیالحساب) در تاریخ ۲۸ اسفند واریز شده و با حقوق تیرماه که تو اون ماه ۶۰ ساعت کمتر از بهمن کار کردم و حقوق خرداد ماه که تو اون ۸۰ ساعت کمتر از بهمن کار کردم یکسان هست. امروز هم ۲۷ فروردین هست و من هنوز حقوق اسفند رو دریافت نکردم. خوب در یک نگاه منطقی برای من قابل درک هست که این حقوقها به صورت علیالحساب پرداخت میشند و از طرفی سقف حقوق پرداختی هر ماه مانع از پرداخت مبلغ بیشتر میشه (البته اینکه چرا سقف حقوق پرداختی ماهانه این قدر در نظر گرفته شده رو نمیدونم، اما در هر صورت خودم اون قرارداد رو امضا کردم) اما اینا همه موارد منطقی داستان هستند. ولی رفتار آدم، یا به عبارت بهتر بخش قابل توجهی از رفتار آدم با قسمتهای ناخودآگاه وجودش سر و کار داره. دوباره از خودم مثال میزنم:
ادامه ی نوشته
امسال رو سال جهاد اقتصادی اسم گذاشتند و اول سال این طور گفتند که «… همچنین از ملت عزیزمان انتظار دارم که در عرصهی اقتصادی با حرکت جهادگونه کار کنند، مجاهدت کنند، حرکت طبیعی کافی نیست، باید در این میدان حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم …» . در واقع در کنار حرفهایی که برای مسئولین زدند، از خود ملت هم خواستند که در عرصه اقتصادی جهاد کنند. خوب این جهاد ممکنه در نگاه اول افزایش تلاش به نظر برسه، اینکه اگه پارسال یه موقعهایی دست یه نیازمند رو میگرفتیم، امسال دست سه تا نیازمند رو بگیریم و سه نفر دیگه رو هم به این کار تشویق کنیم و مثلا نیازمندهای واقعی رو هم بهشون معرفی کنیم، اما این به نظرم خیلی که خوب اجرا بشه همون همت مضاعف و کار مضاعف هم نمیشه، یا شاید فوقش یه جهاد حداقلی، جهاد در واقع مبارزه با کاستیها و بدیهاست، پس میشه گفت از هر کسی توقع میره تو عرصه اقتصادی سعی کنه بفهمه مشکل از کجاست و چطوری میشه حلش کرد و بعد برای حلش اقدام کنه، حالا یا خودش میتونه که حلش کنه یا اینکه با کمک دیگران حلش کنه یا حداقل مشکل رو بیان کنه و … . بزارید مثال بزنم، مثلا یه کشاورز میبینه فلان میوه خیلی گرون هست، شرایط کشتش هم تو اون منطقهای که زندگی میکنه هست، اتفاقا زمین کشاورزی بیکار هم تو اون منطقه هست، حالا این اگه بیاد این میوه رو بکاره و با قیمت مناسبتر برسونه به دست مردم در حد خودش جهاد اقتصادی داشته، البته این میتونست همون کشاورزی معمول اون منطقه رو بکنه و به این نکته فکر نکنه که مثلا الان چی نیاز هست که در اون صورت کار اقتصادی کرده بود اما دیگه خیلی صورت جهادی نداشت، حالا این کشاورز میتونه فقط نیاز بازار منطقه خودش رو ببینه، می تونه نیاز کشور رو ببینه، میتونه هم اصلا به صادرات فکر کنه!البته هر کسی در جایگاه خودش و در اون حدی که دید و اطلاعات و امکانات و … داره. ادامه ی نوشته
تو این دو دههی اخیر زندگیم (هر کی ندونه فکر میکنه چند سالم هست!)، تو مواقع مختلفی تو شرایط کار تیمی قرار گرفتم، از کارای کوچیک تا کارای نسبتا بزرگ یا شاید بشه گفت بزرگ، همیشه هم سعی کردم آدم موثری باشم، اون قدری که ازم میاد مایه بزارم و در بدترین شرایط پا به پای بقیه برم، طوری که کسی حس نکنه که من سربار کار هستم یا کاش نبودم و … . خدا رو شکر تقریبا هم تو این مورد موفق بودم و کمتر پیش اومده که اجزای تیم از بودن من شاکی باشن البته فکر میکنم صفر هم نبوده.
چیزی که بیشتر و بیشتر دارم احساس میکنم این هست که تو مواردی که دلها مون یکی بوده، به قول معروف همه برای یکی و یکی برای همه بودیم، هر چقدر هم که ضعیف بودیم یا هر چقدر هم که حجم کار زیاد بوده باز از یه ظرف خستگی زیادی حس نشده و از طرف دیگه نتیجه کار موفقیتآمیز و خوب بوده یا بهتر بگم بهتر از اونی بوده که اول متصور بودیم. اما هر موقع یه چند نفری تو جمع فکر خودشون رو کردن و خواستن از زیر کار در برن یا … اون وقت دیگه مشکلات متعدد شروع شده و … . در واقع رمز پیروزی تو کارهایی که تا حالا من بودم همواره این بوده که هر کسی حداقل خودش برای خودش در درجه دوم اهمیت باشه و جمع براش در درجه اول باشه و بودن این مدل دید در همه یا اکثریت جمع به نوعی پیروزی و موفقیت رو تضمین کرده حتی در شرایطی که کاری که انجام میشده از توان اون جمع خیلی بیشتر به نظر میرسیده.
با این تفسیر سوالی که پیش مییاد موقع شروع کردن هر کاری یا مثلا موقع جذب نیروی کار یا موقع کار کردن با نیرو و به طور کلی موقع انجام کار تیمی این هست که چطور قلب افراد رو تو پروژه درگیر کنیم و چطور موضوع کار و پیشرفت مجموعه را به دغدغه افراد تبدیل کنیم، این موضوع برام خیلی جالب هست و شاید اگه یه موقعی فرصت بود نشستم یه مطالعه مفصل روش انجام دادم، حتی به نظرم این موضوع تو مهندسی نرمافزار میتونه موضوع چند تا پایان نامه و کار پژوهشی باشه.
بهتر که فکر میکنم، میبینم تو ملاکهایی که برای انتخاب همسر در نظر گرفتم هم خیلیهاش عملا مهم نیستند و به نوعی تلاش برای به تصویر کشیدن همین همدلی بودند که چون سوادم نمیرسیده همدلی رو بیان کنم برداشتم این موارد رو نوشتم، یعنی خلاصهاش این میشه که هر موقع همسفر یا همسفرای آدم و خود آدم به صورت دو طرفه قلبشون برای هم و برای مجموعهای که تشکیل دادند بتپه احتمال موفقیت و پیروزی روز افزون بالای ۹۵ درصد هست حالا چه این همسفر همسر آدم باشه تو زندگی زناشویی و چه همکار یا زیردستش باشه تو زندگی کاری یا مثلا شریکش باشه و … . هر جایی که موفقیت کم رنگ میشه، هر جایی که سر کار نکردن دعوا میشه، هر جایی که هر کسی میخواد کمتر کار کنه و هر جایی … این جور جاها اثری از اون تپیدن قلب نیست و دیگه موفقیت رو فقط باید ریاضی سنجید اگه سایز این تیم به این پروژه بخوره احتمال موفقیت و شکست برابر ۵۰ درصد هست و اگه متناسب نباشه احتمالا شکست بیش از ۵۰ درصد هست و قانون زشت و محکوم کننده دو دو تا چهار تا یا مثلا قانون قوی قویتر میشود و ضعیف ضعیفتر!!!
داشتم فایلهای هاردم رو کمی مرتب میکردم، به پروژه درس مهندسی نرمافزار ۱ رسیدم، برخی از گزارشات رو مرور کردم و برخی از مطالب رو خوندم، عجیب بود! خیلی زیاد! به نظرم رسید یه جاهایی گزارشاتی که اون موقع یعنی چهار پنج سال پیش یه تیم از ۵ تا دانشجوی صنعتی نوشتن به نوعی قویتر بود از گزارشاتی که همین چند وقت پیش یه تیم متشکل از آدمهای سه تا شرکت برای یه پروژه چند میلیاردی نوشتیم!
انگار اون قدر هم که به نظرم میرسید تجربه معیار و دلیل انتخاب افراد برای کارها نیست، گاهی یه کار دانشجویی و یه تیم بی تجربه ممکن هست بهتر کار رو پیش ببره تا یه تیم با تجربه و بدون انگیزه کافی یا درگیر در هزار و یک مشغله دیگه یا … . الان فکر میکنم یه تیم همون قدر که به نیروی با تجربه و پخته نیاز داره به آدمهای تازه نفس هم نیاز داره، یه جورایی خوبه که تو هر فاز نیروی تازه نفس بیاد، البته بسته به مقیاس پروژه در حد محدود، مثلا یکی دو نفر که البته سرشار از انگیزه و انرژی هم باشند.
میخواستم مستندات پروژه رو که متاسفانه بعد از ما فکر میکنم چندین تیم ازشون استفاده کردند، حالا مستقیم یا غیر مستقیم، ضمیمه کنم، شاید به درد کس دیگهای بخوره، (موضوع پروژه تدارکات و انبار مرکزی دانشگاه صنعتی اصفهان بوده) اما حجم فایلها حدود ۴۰ مگابایت بود و فعلا آپلودش مقدور نبود. فعلا فقط فاز اول رو مستندش رو که حجم کمی داره ضمیمه میکنم، بعدا اگه فرصت شد شاید همه مستندات رو گذاشتم.
دریافت مستندات فاز اول
طبیعتا بخشی از هر پروژه چه نرمافزاری باشه، چه سختافزاری، چه ترکیبش و چه حتی یه پروژه غیر کامپیوتری قسمت طراحی هست که البته خودش ممکن مستلزم مطالعه هم باشه و بشه مطالعه و طراحی، تو این بخش یا به عبارت بهتر فاز، نکات مختلفی هستند که باید مد نظر قرار بگیرند، امروز تو آپا داشتیم برای یه RFP که از طرف یه سازمان دولتی منتشر شده یه فکرایی میکردیم که پیشنهاد خودمون رو ارائه بدیم.
هر چند هم روز توضیح RFP و هم روزای دیگهای که جلسه داشتیم ایرادت زیادی از این RFP میگرفتیم که فلان و بهمان هست و حتی همین امروز هم که داشتیم رو قسمت استانداردها بحث میکردیم داشتیم ایراد میگرفتیم که این مورد اصلا ربطی به حوزه پروژه نداره چه برسه به موضوع پروژه و …، اما من یه کم که فکر کردم دیدم ما خودمون تو این طرح و یکی دو تا طرح دیگه که فاز طراحی و مطالعه جلو بردیم اون قدر که باید و شاید به استانداردها توجه نکردیم (در واقع یه مواردی رو مبتنی بر استانداردها گذاشتیم اما اصلا تو ذهنمون نبوده که برای هر چیزی دنبال استاندارد بگردیم) و از توجه زیادی که در تنظیم این RFP به استانداردها شده باید درس بگیریم.
بیشتر که به موضوع فکر میکنم میبینم همون قدر که به نظرم مهم بود که فرد یا افرادی تو سازمان باشند که به یک یا چند ابزار یا تکنولوژی خاص مسلط باشند و مرجع بقیه افراد در اون موارد تو سازمان باشند و همون قدر که مهم بود که نفراتی برای هر پروژه همواره مسئول پایش وضعیت منابع و اطلاعات جدید باشند، تا همون حد و حتی بیشتر مهم هست که تو سازمان فرد یا افرادی مسئول استخراج استانداردهای مرتبط با حوزه فعالیت و پروژههای سازمان باشند و علاوه بر تسلط بر محتوای این استانداردها همواره پیگیر استانداردهای جدید هم باشند و همین طور کاملا مهم هست که در فاز مطالعه و طراحی هر پروژهای به اینکه برای هر قسمت پروژه چه استاندارد یا استاندادرهایی هست و این استانداردها چی دارن میگن کاملا توجه بشه.
امروز صبح تو یه جلسه بودم و یه بنده خدایی که از طرف یه شرکت بخش خصوصی تو اون جلسه شرکت کرده بود داشت میگفت که حذب نیروی متخصص چقدر سخت شده و اصلا نیروی متخصص گیر نمیآد و یه بنده خدای دیگه از یه شرکت دیگه هم این مطلب رو تایید کرد که من اصلا نیرویی گیرم نمیاد که برنامه نویسی بلد باشه، چه برسه بخوام فلان زبان برنامه نویسی رو مسلط باشه!
بعد از ظهر هم که رفتم آپا با هادی مصاحبه داشتیم با دو تا نیرو که اتفاقا ما هم برای کار برنامه نویسی میخواستیم بگیریم. سوالی که برام پیش اومد و اون موقع هم کمی تو محل کار در موردش حرف زدیم این بود که چه راهکار یا راهکارهایی برای جذب نیروی کار متخصص هست. از محل کار که اومدم داشتم به این موضوع فکر میکردم و بعد که نتایج فکرم رو کمی دستهبندی کردم به این نتیجه رسیدم که نوشتنش هم خالی از لطف نخواهد بود. ادامه ی نوشته