خانه > نوشته‌های شبانه!, نوشته‌های من > نابودی در نبود همت

نابودی در نبود همت

شب بود و من بودم
من بودم و شب بود
صبح را حس کردم
صبح نزدیک بود
اما نه …؟!؟

دوباره شب بود
دوباره تاریکی
دوباره گم شدم
دوباره کم شدم
راهی به رستگاری نخواهد بود؟!؟
کویر؟!؟
تنهایی؟!؟
شب؟!؟
پس باران کجاست؟
خورشید کی خواهد تابید؟
دیگر روزنه ای بیش از امید باقی نمانده
که هر لحظه کوچک تر میشود
و نابودی در نبود همت
نزدیک تر از آن است
که بتوان مقیاسی برای سنجیدنش متصور شد
دریاب مرا پیش از آنکه دیگر نباشم

محسن نوروزی
لحظه‌ی کوچک دلتنگی
شامگاه شنبه ۱۵ آبان ۸۹