دوباره دل تنگم، آنهم از نوع سختش!
مدتی است که دوباره احساس عجیبی دارم، احساسی که دلتنگی نیست، اما بهترین و نزدیکترین نامی که برایش مییابم دلتنگی است، فکر میکنم از اوائل سال جدید، یا حتی از لحظاتی قبل از تحویل سال، این حس شروع شد و حالا هنوز ادامه دارد. البته احساسهای مختلفی هم اخیرا کنار این حس قرار گرفتهاند که حالا همه این حسها وجودم را در بر گرفتهاند. حرفهای زیادی برای نوشتن داشتم که علی رغم زیاد کردن حجم نوشتهها نتوانستم حتی ده درصدشان را بنویسم. دلم میخواهد همه چیز را رها کنم، کار، درس، و هر چیز دیگری که زندگی نامیده میشود! دلم میخواهد بنشینم فکر کنم و بنویسم، مدام و پی در پی، شاید بین فکر کردن و نوشتن، لحظاتی سری بزنم به طبیعت یا دمی اجازه بدهم روحم از بدنم جدا شود و جسمم استراحت کوتاهی بکند و دوباره فکر کردن و نوشتن، اما امکانش نیست، نه تحمل فشار افکارم را دارم و نه محیط اطرافم اجازه میدهد که حتی برای مدتی کوتاه دست از همه چیز بشویم.
دقیقا نمیشود این حس را توصیف کرد، نمیشود گفت که دلم میخواست جای دیگری بودم، دیگرانی اطرافم بودند، مشغول کارهای دیگری بودم، دلم میخواست حتی شکل دیگری بودم و شاید دلم میخواست اصلا شیء دیگری بودم، غیر از این جسم خاکی سرگردان که روحی را که باید مجری دستوراتش باشد، به دنبال خود میکشد، دلم میخواست … . چه بگویم؟ فقط میشود گفت دلتنگم و شاید این ۱۹ خردادی که در پیش است هم بی تاثیر نباشد در این دل تنگی یا این ماه رجبی که میآید و پس آن سعبان و رمضان و بعد عید فطر و اول شوال است. چند روز دیگر، یا چند ماه دیگر، ۲۵ سال یا ۲۶ سال از روزی که اولین بار چشم باز کردم میگذرد و من حتی به خم اولین کوچه هم نرسیدهام! با این اوصاف درست است که درس بخوانم؟ درست است که کار کنم؟ درست است که صبح را برای کسب آرامش شب کنم و شب را برای برطرف شدن خستگی صبح؟!؟ پس سهم خودم چیست؟ از این ۲۵ سالی که گذشته؟ نه این راهی نیست که مناسب من باشد، اما .. باز نمیدانم چه بگویم، جز اینکه بگویم دلتنگم، و این بار سخت دلتنگم! دل تنگ خودم هستم و دل تنگ لحظاتی که رفت و میرود و دل تنگ عشق ورزیدن و مورد عشق ورزیدن قرار گرفتن، همه را انگار گم کردهام!
من وقتی از همه ی دنیا دلم می گیره هیچکس و هیچ چیز نمی تونه طوفان درونم را آروم کنه ولی یه جایی هست که اگه همه ی غمای دنیا تو دلم باشه اونجا آرومم می کنه کنار مزار داداش شهیدم داداشم تو عکسش لبخند نزده ولی جالبه که چشماش داره لبخند میزنم با نگاه کردن به چشماش آروم میشم کلا اون محیط حال خوبی برام ایجاد میکنه البته اینم بگم در کنار این حال خوب جلوی اون عزیزا احساس شرمندگی پیدا میکنم در هر صورت پیشنهاد میکنم اگه یه روزی دلتون گرفت یا دلتنگ شدید به تکه شهدا یه سری بزنید با توجه به فاکتورای اخلاقی که در شما سراغ دارم حتما حلتون بهتر میشه.
@دوست
خیلی خوبه که یه جای خوب برای آروم شدن دارین.
سعی میکنم منم یه سری بزنم، حتما بی تاثیر نخواهد بود، البته قطعا برای شما که آشنایی اونجا دارین، تاثیر بیشتری داره، ولی خوب رو ما هم بی تاثیر نخواهد بود.
بیا امشب را کمی عاشقانه تر قدم بزنیم…
بیا جلوتر نترس … تنهایی واگیر دار نیست
حتی اگر آلوده شوی , دو نفر تنها ,تنها نیستند
بیا جلو نترس
بگذار کسی نداند این دنیا
حکایتش چه بود و
خنده ی ماه
آتش کدام منظومه بود