روزگار …

عقربه های ساعت می چرخند و می چرخند و باز می چرخند
و در این چرخش ها انسان ها و به طور ویژه اطرافیان ما هم تغییر میکنند
تغییراتی که گاهی درک شان آن قدر سنگین است که قلب انسان درد بگیرد
که در فکر فرو برود که آیا تا اینجا همه چیز همان طور بود که من می پنداشتم؟!؟
آیا ؟!؟ چه میشود گفت! وقتی دوستی دیرینی به ناگاه کم‌رنگ میشود و طرز نگاهی به ناگاه تغییر میکند
چه میشود گفت وقتی احساس میکنی که زیادی توجه داشتی به کسی که ارزشش را نداشت، خیلی زیاد …
انگار هنوز تصویر لحظه لحظه این سال ها پیش چشمم است
سرم پایین بود داشتم راه خودم را می رفتم، نزدیک شد سلام کرد، جواب دادم … و همه چیز شروع شد …
بیشتر و بیشتر به هم نزدیک شدیم ، آن قدر که من بدانم چیزی را که هیچ کس دیگر نمی‌داند و بر عکس …
آن قدر که من بفهمم اگر دلش می تپد، بفهمم اگر نگران است، بفهمم اگر …
ولی خوب عقربه ها چرخیدند، ناگهان همه چیز از این رو به آن رو شد …
شاید این سلام و علیکی هم که مانده به اجبار چشم به چشم شدن است وگرنه …
شاید هم من مقصر باشم به خاطر مساله ای که کوچک پنداشتم در کنار مسائل بزرگی که پیش رویم بود اما در نظر نداشتم که ممکن است برای او بزرگ باشد …
شاید همه چیز کمی عادی تر شود با گذشت زمان، اما خوب می فهمم که من خیلی دورم از کسی که خیلی به او نزدیک بودم و این حس، حسی نیست که اشتباه باشد یا سوء تفاهم شده باشد، خوب می فهمم …
چقدر سریع اتفاقات قطار شدند و چقدر سخت است فهمیدن این همه تغییر در کمتر از چند هفته …
هنوز هم انگار گیج گیج و مات و مبهوت هستم …
خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کرده و بی مرام و بی معرفت قرارمان ندهد …
خدا کند که اگر حرفی میزنیم، نصیحتی میکنیم یا کسی را به راهی که راه صحیح می پنداریم رهنمون می شویم بعدابا دیدن نتایجش پشیمان نشویم و اگر کسی با حرف هایش موقیعت ما را و نقشه زندگی ما را دست خوش تغییر میکند بعد از تغییر فراموش نکنیم که چه کسی باعث چه چیزی شده و …
خدا کند که نرنجیم از آدم که از قدیم گفته اند آدمی زاد شیر خام خورده وفا ندارد …

  1. ۱ مهر ۱۳۹۰ در ۲۳:۱۴ | #1

    واقعا قشنگ بود :
    خدا کند که نرنجیم از آدم که از قدیم گفته اند آدمی زاد شیر خام خورده وفا ندارد …

  1. بدون بازتاب