دلم گرفته!
امروز مهمون داشتیم، بعد از ظهر بنا شد بریم یه سری بهشت معصومه سر خاک مادربزرگم (بی بی) خدابیامرز. من بعدا با آبجی رفتیم و با همه نرفتیم، خیلی دلم گرفت، یه جورایی خیلی چیزا برام مرور شد، اینکه چقدر دوستم داشت و از خوشحالیم خوشحال میشد، اینکه وقتی لباس نو میخریدم و میپوشیدم گل از گلش میشکفت، و حالا اینکه کت و شلوار دامادی من رو ندید و رفت. انگار رفته بودم ازش اجازه بگیرم و بهش بگم که چقدر جاش خالی هست که منو ببینه و شروع کنه با زبون شیرینش ازم تعریف کردن…
همونجا و بعدش خیلی فکر کردم به اینکه وقتی بود چقدر بهش محبت کردم و حالا که نیست چقدر دلم میخواد بود و بهش محبت میکردم. بعد شروع کردم به تجزیه و تحلیل رفتارهای خودم، از خودم دلم گرفت! از اینکه یه جاهایی سر اینکه ممکنه برداشت دیگهای باشه یا اینکه ممکنه یکی یه چیزی بگه یا … محبت رو با وسواس و احتیاط خرج میکنم و نمیزارم محبت آزادانه ابراز بشه و بعد دلم گرفت از زمونه واطرافیانم که یه جاهایی مجال ابراز محبت رو ازم میگیرن. بعدش داشتم خودم رو با فرهاد و مجنون مقایسه میکردم!!! اونها برای عشق چه چیزها که به جون نخریدن اون وقت من سر یه حرف کوچیک یا اینکه ممکنه یه چیزی سوء تعبیر بشه یا … با احتیاط حرکت میکنم! خیلی دلم از خودم گرفت، کاش حداقل بغضم آزاد میشد و یه کم گریه میکردم تا سبک بشم!

تو بخندی همه چی خوبه بخند… بخند و کسایی که دوستشون داری رو هم بخندون
آخی ! خودتونو ناراحت نکنین. اما واقعا آدم اگه محبتش رو خرج نکنه حتما پشیمون میشه . باید مواظب باشه و به فرصتی که در اختیارش هست برای محبت کردن جوری نگاه کنه که انگار آخرین فرصتشه که به طرف مقابلش بگه چه قدر دوستش داره
@آشنا
همه تلاشم رو میکنم
@مبارک
جمله تون تامل برانگیزه: «… به فرصتی که در اختیارش هست برای محبت کردن جوری نگاه کنه که انگار آخرین فرصتشه … »