خانه > فرهنگی اجتماعی, نوشته‌های شبانه! > دل بستن و دل بریدن/من/ایران/ …

دل بستن و دل بریدن/من/ایران/ …

دل بستن و دل بریدن که به اختیار و اراده نیست، اشک که به اختیار جاری و متوقف نمی‌شود. تپش قلب که با تصمیم قبلی پایین و بالا نمی‌رود، مغز که تصمیم نمی گیرد رگ خون بیشتری ببرد یا خون رسانی را متوقف کند، روح که با اراده ما سیر نمی کند …
دل بستن و دل بریدن حکایت جدیدی نیست، دست کم من بارها در این شرایط بوده ام و نمی فهمم چه معنا دارد که اشک بریزم، در این سن و سال و در این شرایط که دست کم برای خودم به اندازه یک مرد چهل و چند ساله پختگی قائل هستم، اما دل است دیگر، می گیرد، ابری می‌شود، می‌بارد، می‌شکند، زخم بر می دارد، اما باز می‌تپد، گاهی باز برای همان هایی می‌تپد که از آن‌ها زخم خورده و گاهی برای آنها که زخمش را التیام بوده اند، اگر غیر این بود که دل نبود همان منطق و عقل بود و میشد تحلیل کرد و دلیل آرود …
توی خودم هستم، راننده تاکسی حرف را با اینکه آهنگ باشد یا نباشد شروع میکند و کم کم درباره ازدواج حرف می زند، چند کلمه جواب کافی است تا داستان زندگی اش را برایم بگوید، انگار او هم  این روزها هم زبانی و هم دلی نداشته است، او برای خودش ادامه می دهد و من در عالم نقاشی خودم هستم، می‌شنوم چه می گوید اما نمی فهمم، انگار آن جا نیستم (حالا که می‌نویسم فکر می‌کنم، لابد حال آن هایی که نوشته هایم را می خوانند و نمی فهمند هم مشابه است، دل شان جای دیگریاست و در بوم نقاشی دیگری هستند، دین این نوشته های دلیلی ندارد که تاثیری بر آنها داشته باشد …)، … می‌رسم خانه، دوباره من هستم و اینترنت، این دوست که در این دهه اخیر همواره کنارم بوده و مدام هم بیشتر و بیشتر نقش خود را در زندگی من به رخ میکشد. ایمیلم را باز میکنم، درباره چند تا کامنت که  بر روی نوشته هایم هست ایمیل نخوانده دارم، از صبح بودند و نخواندم شان، اما حالا میگویم بد نیست چندتایی شان را بخوانم و شاید جوابی هم بنویسم، پیغام اول یک شعر است، دوست داشتنی، میگذارم تا سر حوصله بخوانم و اگر حسی بود جوابی هم بنویسم برایش، پیغام دوم اما …
درباره یکی از نوشته هایی است که درباره رفتن و ماندن نوشته‌ام، آن را گذاشته است کنار این دو سه تا نوشته اخیرم که درباره سریال ساخت ایران و لباس دوخت ایران و … نوشته‌ام و بعد هر چه لایق خودش است برای من نوشته و … . بغضم می‌ترکد … اشک امان نمی‌دهد… گفتم که دل است دیگر گاهی همه چیز گره میخورد به هم و … انگار همه چیز مهیا است تا اشک جاری شود، نقاشی را این گونه زده است حضرت نقاش ….
تا یادم می آید کار کردم، زحمت کشیدم و تلاش کردم، نه چیزی را بی زحمت به دست آوردم و نه از رابطه گزافی بهره بردم و نه ان شاء الله بهره خواهم برد، در مجموعه خانواده هم از این خبرها نبوده است و ان شاء الله نخواهد بود، دست کم دست‌های پدرم گواه است و چهره مادرم. تو هر که هستی می توانی برای خودت فکر کنی که فلانی که حرف از وطن می‌زند این قدر از حکومت بهره مند شده که … حرف هایت تلخ است، اما حقیقت نیست، اما دلم بیشتر برای این می سوزد که نمی فهمی و فکر میکنی که می فهمی و این طرز فکری که داری قطعا به جهنم ختم خواهد شد …. .
فرض محال که من به واسطه بهره های برده دم از وطنم بزنم و تو به واسطه نارضایتی از محیط و در راستای تلاش برای به قول خودت آزادی بنای رفتن داشته باشی! کدام این ادعاها با وضعیت فعلی مان می  خواند؟!؟ اگر من بهره‌مند و به قول تو جیره خوار هستم، چه دلیلی هست که بخواهم احمقی چون تو را متنبه کنم که اگر واقعا دنبال آنچه ادعایش را میکنی هستی راهت اشتباه است؟ تو بروی به هر جهنمی که دوست داری که بیشتر و راحت تر خواهم بود و من خواهم ماند با به قول تو هم عقیده هایم! اما نه عزیز یک بار دیگر فکر کن، من می گویم، اینجا که هستیم حاصل رفتن های همان هایی است که ادعا کردند می روند چون شرایط ماندن نیست، اما می رفتند برای خوشبختی بیشتر فقط و فقط برای خودشان (نه حتی خانواده) و افسوس که خوشبختی بیشتر هم برای شان نه در بودن در وطن بود و نه در با دوستان بودن، خوشبختی را در چیزهای دیگری می دیدند که با هیچ کدام از حرف ها و ادعاهایشان هماهنگی نداشت … حالا حکایت توست، اگر ناراضی هستی و حاضری برای وطن بجنگی بمان و بجنگ، اگر افراد ناشایسته در پست های مختلفی قرار گرفته اند، رفتن تو جا را برایشان بازتر نمی کند؟!؟ اگر هم میخواهی برای رفاه بیشتر بروی دیگر بهانه نکن و برچسب نزن که این ها که مثل تو فکر نمیکنند و حاضر نیستند بهترین سال های عمرشان را صرف کنند تا آن ها که سوار دنیا هستند سوار دنیا بمانند و کشورشان عقب مانده و عقب مانده تر شود، نمی فهمند و تو می فهمی …

شاید نباید می نوشتم چون نظم خاصی در این نوشته نیست، اما این را برای خودم می نویسم، نظمش را هم خودم می فهم خیالی نیست.
اما این کامنت و آنچه که در جوابش نوشتم، از آنچه می خواستم بگویم دورم کرد، عادت کرده ام در این سال ها به دل بستن و دل بریدن، به اینکه کسی بیاید و مدتی گوشه دلت باشد، دوستش داشته باشی و بعد برود و ارزشی نداشته باشد که چندسالی گاهی دلش برای یکی تپیده و دل او هم برایش …. دست کم از دبیرستان به این طرف دو سه دسته از این اتفاق ها برایم افتاده و حال وقت رفتن یک دسته دیگر است، پدرم خیلی برایم از این دست  اتفاق ها گفته، اما مادرم با منتظر ماندن برای پدر یا برای هر که در خانه نیست، با ارزش قائل بودن برای دور هم جمع شدن و با … همه آن حرف ها را بی تاثیر کرده است، دلم تنگ می شود برای همه آن هایی که روزی گوشه دلم بودند و حالا اصلا یادشان نیست که روزی محسنی هم بود و افتخار میکنم که اینگونه تربیت شدم، چه ایرادی دارد اگر آن ها که می روند خوشبخت و سعادمتند هستند، حتی اگر به یاد من نیستند، برایشان خوشحالم و برایشان سعادت بیشتر آرزو میکنم … ، ان شاء الله این هایی که این بار در حال رفتن هستند هم به سلامت بروند و به آنچه فکر میکنند درست است برسند و ان شاء الله هیچ روزی پشیمان نشوند که وطن را، ایران عزیز را و دوستان خوب را و دوستان بدی چون من را در مقایسه با چیزهایی که به دست می آورند بی ارزش تر دیدند … برای همه آن هایی که پیش از این آمدند و رفتند و برای همه آنهایی که دارند می روند و آن هایی که بعدا خواهند آمد و خواهند رفت بهترین آرزوها را دارم، ای کاش این رفتن و آمدن ها مرا هم به سمتی نبرد که فرزندم را از دوست داشتن باز دارم و ای کاش فرزندم هم من هر چه که گفتم، باز دوست بدارد خاک پاک وطن را و هر ایرانی را که ارزش دوست داشتن دارد، حتی اگر رفتنی باشد ….

  1. ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۵:۳۶ | #1

    الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه ….

  1. بدون بازتاب