مشورت و …
یه اتفاقی تقریبا یک سال پیش تو زندگی من شروع شد، البته تقریبا که نه میشه گفت دقیقا! پارسال همین حدودای روز سیزده فروردین بود که نقطه شروع این اتفاق بود و میشه گفت که به واسطه این اتفاق خیلی زیاد ضرر کردم، طوری که شاید با دید ظاهری خودم نیگاه کنیم در مجموع یکی دو سال از زندگی مادی عقب افتاده باشم، و این اتفاق هنوز حل و فصل نشده و ادامه داره، یعنی یه طورایی به نظر میاد یکی دو سال دیگه هم درگیر حل و فصل کردنش باشم، بعد وقتی میخوام این اتفاق رو تحلیل کنم از یه طرف این بحث هست که حکمتی و خیری توش بوده و نباید ظاهری و سطحی در موردش فکر کنم و از یه طرف بحث تجربه هایی که کسب کردم و …
داشتم به تجربه های حاصل از این اتفاق فکر میکردم، خیلی از تجربه ها و نکاتی که از این اتفاق نتیجه میشه باید بمونه تا حل شدنش و الان نمیشه بیان شون کرد اما مهم ترین تجربه ای که همین الان میشه بیان کرد و کاملا روشن هست این هست که این اتفاق بخش قابل توجهیش به خاطر این افتاده که در موردش به صورت کلی و در مورد تصمیم هایی که در طول این اتفاق گرفتم به صورت جزئی با هیچ کس مشورت نکردم! (البته یه جاهایی هم مشورت کردم اما نه به صورت صحیح و نه با فرد مناسب …) یه طوری که الان حتی تو وبلاگ هم نمی تونم در موردش صریح بنویسم یا حتی هیچ کس در جریان این اتفاق نیست نه خونواده و نه دوستانم، یه جورایی کلا خودم هندلش کردم تا اینجا و البته از این به بعد هم خودم باید هندلش کنم … شاید یه جایی اون وسطا اگه مشورت کردن رو شروع کرده بودم حالا اوضاع خیلی بهتر بود … نمی دونم شاید الان هم هنوز دیر نشده باشه …
همونطور که خودتون اشاره کردید، گویا هنوز هم دوست ندارید مشورت کنید.
قانون خلقت جهان اینقدر اتفاقات رو برای ما تکرار می کنه تا بالاخره واقعا و عملا درس بگیریم.
پس تا دیر نشده بهتره درسهایی رو که از اتفاقات میگیریم عملی کنیم