وجود ابهام یا نبود جرات، مساله کدام است؟!؟
گفت چرا زن نمی گیری؟
گفتم علیک سلام! خوبین شما؟ یه هویی این سوال از کجا مطرح شد؟!؟
گفت جدی دارم میپرسم!
گفتم خوب تکلیفم رو نمی دونم، معلوم نیست سرباز بشم یا قبول بشم دکترا
گفت بعدش معلومه؟ گفتم خوب تا حدی آره دیگه اگه سرباز بشم که بعد سربازی یه جایی کار میکنم و سعی میکنم درسمم یه طوری ادامه بدم، اگه نه هم که چون یه ۶ سالی دستم بند دکترا میشه و طبیعتا همون مواقع اقدام میکنم.
گفت شک دارم
گفتم چطور؟
گفت اگه سرباز بشی میگی بعد سربازی، بعدشم میگی بعد ثابت شدن وضعیت کار بعدشم … خلاصه کم کمش با این دیدگاه تا ۴ سال دیگه تو زن بگیر نیستی
اگه هم سرباز نشی و بری دنبال درس باز بهونه داری مثلا میخوای واحدات تموم شه و یه پس اندازی برای اقدام کردن تهیه کنی یا میخوای ماشین بخری و … خلاصه بازم با این طرز فکر تو این حالتم کم کمش همون ۴ سال دیگه هست.
گفتم خوب یعنی میخوای نتیجه بگیری من در هر حالت تا ۴ سال دیگه زن نمی گیرم؟
گفت هم آره هم نه
من هدفم این نیست که معلوم کنم چند سال دیگه تو زن میگیری، هدفم این هست که بگم این ابهام هایی که میگی تموم نمیشن، هر کدوم بره کنار یکی دیگه جاش رو میگیره تازه ممکنه بیشتر هم بشه
گفتم منظورت رو نفهمیدم، تهش رو بگو!
گفت آهان! تهش این هست که تو ابهام می تراشی تا وقتی که جرأت پیدا کنی
گفتم جرأت؟!؟
گفت آره تو مشکلت ابهام نیست، چون مطمئنم تو یقین داری که یه چیزایی اون پشتا هست که دست ما نیست و ما نقاش نیستیم بلکه فقط نقطه پرگاریم
گفتم خوب؟
گفت خوب دیگه تو الان زن نمیگیری چون جرأتش رو نداری، جرأتش رو نداری که بگی می تونی یه زندگی رو اداره کنی، جرأتش رو نداری که اعلام کنی میتونی یه نفر رو تکمیل کنی، حتی جرأتش رو نداری که بگردی، بگردی دنبال کسی که می تونه کاملت کنه
گفتم نمی فهمم
گفت می فهمی، ولی باز اینجا هم جرأت نداری فهمت رو بازگو کنی
گفتم حالا یعنی میگی فردا صبح برم زن بگیرم؟!؟
گفت نه! منظورم این نبود! فقط میخواستم بفهمی مشکل از کجاست، مشکلت اینه که جرات نداری، مشکلت اینکه یا ایمانت ضعیفه یا تو این مساله داری خدا و توکل به خدا رو میزاری کنار، البته فقط تو مقصر نیستی اونایی هم که بزرگترت محسوب میشن اونا هم مقصرند، چه از این جهت که اقدام نمیکنند که تو هم کم کم جرات پیدا کنی و چه از این جهت که اونا هم هنوز برای این مساله باورت نکردند تا این باور و این جرات به تو هم منتقل بشه
گفتم گیج شدم! حرفات تا حدی درست به نظر میآد، اما فرض درست بودنش نقشی تو حل مساله نداره، تازه مساله ایجاد میکنه! وضعیت منم از این شلم شوروایی که هست بدتر میکنه! هزار تا مشغله فکری دارم این بهش اضافه بشه که دیگه نور علی نور میشه!
گفت نه! اصلا! تو فقط به این چیزایی که گفتم فکر کن، خودت میفهمی باید چیکار کنی!
الان دارم به حرفاش فکر میکنم اما هنوز نتونستم به جمعبندی خوبی برسم ….
حبذا آقا محسن! چه دست نوشته ای! لذت بردم. نوشته هات می تونه شامل حال خیل عظیمی از جوانهای اطرافمون بشه. طیف وسیعی, از دکتر و مهندس بگیر که رسیدن به بک نقطه ای که هیچ وقت پایان نداره را شرط شروع اقدام برای ازدواج می دانند تا دیپلمه و … که عدم پول و تحصیلات و … را بهونه می کنه. توجه کردی که هر کسی تو هر شرایطی اگه بخواهد ازدواج نکنه, بینهایت دلیل منطقی می تونه ردیف کنه و اگه بخواهد ازدواج کنه هم به عکس تو همون شرایط بینهایت دلیل منطقی دیگه؟ مهم اون ته ته های قلب آدمهاست.
یه پسرعمو دارم که طلبه است. تو سن ۲۰ سالگی و با حقوق ۱۰۰,۰۰۰ تومنی طلبگی رفت زن گرفت! یه همکار دارم تو سن ۳۰ سالگی با حقوق ۱,۵۰۰,۰۰۰ و خونه و ماشین و … می گه هنوز آماده ازدواج نیستم. من یه تزی برای خودم دارم, ماها راحت طلب و مسئولیت ناپذیر شده ایم. از رویارویی با سختی های زندگی و اجاره خونه و قرض و اداره خونه و … گریزانیم. البته منظورم شما نیستی اخوی 🙂 کلی گفتم.
یه یا علی بگو و بسپار به اون بالایی. زود ازدواج کردن اشتباه بزرگیست, ولی دیر ازدواج کردن اشتباه بزرگتریست. (یه بنده خدا که اسمش یادم نیست)
دوش با من گفت کاردانی تیز هوش * وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع * این جهان سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش