اول: دوباره سلام!
دوم: شاعر میفرماید:«چه جای شکر و شکایت ز نقش بیش و کم است؟» ربطش رو هم من نمیدونم!
سوم: شکر! الحمدالله رب العمالین! خدایا سپاس که همسری نیکو برای من مقدر کردی، همسری که از هر نظر نزدیک به ایدهآلهام هست.
چهارم: تشکر! همسر(همسر بعد از این!) عزیزم لازمه ازت تشکر کنم! بابت اینکه همه کاستیهای من رو با مناعت طبع نظاره کردی. چه تو مسائل مالی توقعت رو این قدر پایین آوردی که من با بضاعت خیلی کم خودم از پسشون بر بیام و چه تو سجایای اخلاقی قضایا رو خیلی آسون گرفتی و با کاستیهای خصوصیات اخلاقی من کنار اومدی و البته به موقع تذکر دادی، تا ان شاء الله به مرور بتونم اصلاحشون کنم. طبیعتا تشکر از همسر بی تشکر از خونوادهاش معنی نداره، چه به واسطه تربیت فرزندی با این خصوصیات و چه به واسطه رفتار خودشون.
پنجم: شِکوه! گلایه میکنم از اونهایی که نزدیکم بودند اما کمکشون تو این شرایط یا محدود شد به تماس تلفنی اگه کاری داری بگو! و یا حتی اون تماس تلفنی رو هم نگرفتن! البته خدا رو شکر اونایی که ازشون گله دارم اینجا رو نمیخونن! اما خوب من هم که برای اونها نمینویسم! برای سایرینی مینویسم که ممکنه موقعیت مشابهای تو خونواده و نزدیکانشون در حال وقوع باشه. وقتی یه جوون داره سر و سامون میگیره، درستش این هست که هر کی یه گوشه کار رو بگیره، نه اینکه بمونیم کنار و بگیم اگه کاری داشتی زنگ بزن! البته اینجا هم در عین شِکوه از جمع نزدیکان که دور ایستادند! باید از برخی از نزدیکان تشکر کنم. از پدر و مادر و خواهر عزیزم که مثل همهی اتفاقهای دیگه زندگی محکم کنارم بودند، از همسرم و خانوادهاش که با خیلی از مسائل کنار اومدن و کمک کردن تا کارها پیش بره. از خواهرزادههام که بخشی از مسائل رو پیگیری کردن و از بردار بزرگم و خونوادهاش که تو آغاز این اتفاق موثر بودن. احتمالا تو این دو سه روز بعضیها یادشون میافته که میتونن کمک کنن! و احتمالا هم من بالاجبار بخشیاز کارهای روز عقد و روز قبلش رو از دیگران کمک میگیرم، اما اینکه تو این یکی دو هفته کنارم نبودند فشار زیادی بود. البته دوباره لازمه توضیح بدم که این رو نوشتم که سایرینی که احتمالا موارد مشابه تو خونواده و نزدیکان شون هست درس بگیرن و حواسشون رو جمع کنن! ان شاء الله که خودم هم به این موضوع عمل کنم و تو سرآغازهای زندگی بستگان که پیش رو خواهد بود حضور پر رنگ و موثری داشته باشم.
اول: سلام! خوبین؟ منم خوبم! الحمدالله!
دوم:عیدتون مبارک، چه عید خوبی، میلاد پیامبر رحمت(ص)، چقدر دلم برای مدینه تنگ شده …

سوم: ببخشید! خیلی خیلی ببخشید که مدتی این مثنوی تاخیر شد!
چهارم: از خدا که پنهون نیست از شما چرا پنهون باشه؟ من دارم ازدواج میکنم! ان شاء الله عقدم همین جمعه پیش رو هست! خیلی دوست داشتم که فردا باشه چون به جورایی باور دارم که ازدواج ما واقعا در راستای عمل به سنت پیامبر(ص) هست وخیلی امیدوار هستم که ان شاء الله زندگیمون هم نزدیک باشه به اونچه که مورد رضایت پیامبر خوبیهاست. شاید این تقارن نشونههایی که دیدم رو تکمیل میکرد، اما خوب نشد دیگه، جمعه هم روز خداست! پیشاپیش از تبریکهاتون ممنونم.
تو این بیست و چند سالی که از عمرم میگذره، گاه و بی گاه و تو بازهای زمانی نسبتا کوتاه، درگیر مبارزههایی بودم، مبارزه نه با مفهوم جنگیدن، با مفهوم تلاش عدهای برای رسیدن به هدف مشترک که خیلی موقعها در طرف مقابل هم عدهی دیگهای در حال تلاش بودن. شاید رقابت بهتر به نظر برسه ولی رقابت اون چیزی که تو ذهنم هست رو نمیرسونه، بگذریم … گاهی هم این مبارزهها منحصر بود به خودم و …
خیلی وقتا سعی کردم برای خودم تجزیه و تحلیل کنم که چه شرایطی موفقیت در پی داشته و چه شرایطی شکست. باز موفقیت و شکست نه فقط به مفهوم عادی اون که مثلا به اون هدف رسیده باشیم، نه! به این مفهوم که در پایان راضی باشیم و از رنج و سختیهایی که کشیدیم پشیمون نباشیم. به این مفهوم که روح و جسممون درمونده و خسته نشده باشه و …
نتایج مختلفی هم از این تجزیه و تحلیلها گرفتم که الان فقط بنا دارم در مورد یکیش صحبت کنم و اون هم این نکته هست که من (و امثال من) شدیدا در برابر پیچیده رفتار کردن آسیبپذیر هستم! در واقع هر جایی که رقابت و مبارزه برای رسیدن به هدف شفاف و روشن بوده و کسی پیچیده رفتار نکرده و من مجبور نبودم فکر کنم که از زدن فلان حرف یا انجام دادن فلان رفتار فرد چه مقصودی داره و میتونستم راحت تجزیه و تحلیل کنم، مبارزه رو دوست داشتم. مثل جنگ رو در رو بدون نیرنگ و … . اما هر جا اوضاع پیچیده شده و افراد پیچیده رفتار کردند، من موندم و حیرونی که باید چیکار کنم! اصلا دوست ندارم شبها و روزهایی رو برای خودم یادآوری کنم که مجبور بودم دنبال اصل قصد و نیت افراد بگردم و نمیتونستم ساده حرفی که میزنند رو تحلیل کنم و باید به هزار زاویه مختلف اون فکر میکردم. یه نمونه خیلی نزدیکش همین انتخابات مجلسی هست که گذشت که شفاف و صریح و مردونه یه رقابت نبود و یه مبارزه خیلی پیچیده بود که هنوز هم بعضی جاهاش برام شفاف نشده.
به جز زندگی اجتماعی-سیاسی، تو زندگی کاری و شخصی هم از این دست اتفاقات افتاده، آخریش هم همین چند روز پیش بود! بگذریم! داشتم تجزیه و تحلیل میکردم که چرا تو این آخری من اون قدر فشار حس نکردم و مقایسه میکردم با انتخابات که زیر فشار داشتم له میشدم و …، دیدم که سطح پیچیدگی تو این موضوع اگه بیشتر نبوده نسبت به انتخابات کمتر هم نبوده و هیچ دلیل دیگهای هم نمیتونم بیارم برا اینکه چرا در مقابل این مورد دارم خوب عکسالعمل نشون میدم و فشاری بهم نمیاد. تا نهایتا به این نتیجه رسیدم که هر جا رفتار پیچیده بوده، اگه من خودم رو مامور به نتیجه میدیدم، فشار لهام کرده! اما اگه خودم رو مامور به نتیجه ندیدم و سپردم به خدا و گفتم خدایا من این راه رو درست میبینم و توش قدم میزارم، دیگه هر چی شد با تو، اون وقت خیلی راحت تونستم شرایط پیچیده رو مدیریت کنم و از پسش بر بیام و بعد از تموم شدن مبارزه هیچ ناراحتی و رنجی من رو آزار نده.
ان شاء الله که خدا کمک مون کنه که همیشه حواسمون باشه که مامور به وظیفهایم نه مامور به نتیجه و همین طور کمکمون کنه که این قدر مرد باشیم که لازم نداشته باشیم پیچیده رفتار کنیم …
و آب شرمنده شد و شرمندگی آب جاودانه ماند، و ما …
چند تا از دوستان و اطرافیان کربلا هستند این روزها رو، چقدر دوست داشتم من هم این روزها میتونستم کربلا باشم …

«و با بوریا بدن های تکه تکه شده و آفتاب خورده را کفن کردند و به خاک سپردند. و معصوم باید بدن معصوم را به خاک بسپارد. پس خود را به بدن پدر رساند، ضجه ها وناله های بنی اسد به آسمان بلند شد. امام در آن روز بدون سر مطهرش دفن شد و امروز سرهای شهدا را به کربلا بازگرداندند و در کنار بدن ها دفن کردند …»
خوب من پارسال آخر بهمن فارغ التحصیل شدم و یک سال وقت داشتم که دفترچه آماده به خدمت پست کنم و ببینم کجا اعزام میشم و … . طبیعتا مثل همهی تحصیل کرده های دیگه مترصد این بودم که از امریه استفاده کنم و این دو سال رو حداقل به کاری بپردازم که از نظر خودم واقعا مفید باشه تا به پست دادن بالا سر مهمات و …! خلاصه پیشنهادهای مختلفی بود از جمله ادامه فعالیت تو همین محیطی که هستم و از طریق فعالیت روی یک پروژه برای یک مرکز نظامی وابسته به وزارت دفاع.
بعد از صحبت های اولیه بنا شد من سوابقم رو بفرستم که فرستادم و اکی بود، بنا شد من دفترچه رو طوری پست کنم که دو ماه قبل از اعزام برگ سبز رو به دست شون برسونم که کارهای امریه بتونه انجام بشه. خوشبختانه زودتر تونستم برگ سبز رو بگیرم و حدودا ۲۰ آذر آماده بود و اعزامم هم یک اسفند خورده بود. اما متاسفانه ۹۰ روز اضافه خدمت برام زده بودن! اگه اضافه خدمت درست بود عملا استفاده از امریه منتفی میشد! اما من نه غیب داشتم و نه هیچ دلیل دیگهای برای اضافه خدمت می دیدم! خلاصه بعد از کمی پیگیری و حرص خوردن، موضوع اضافه خدمت حل شد و مشخص شد که سیستم شون مشکل داشته و به جای یک سال فاصله مطابق قانون جدید، ۶ ماه فاصله مطابق قانون قبل رو ملاک محاسبه اضافه خدمت در نظر میگرفته!
سرتون رو درد نیارم، برگ سبز و سایر مدارک رو فرستادم و اکی دادن که مدارک رسیده. از اون روز تا حالا تو این فاصله ۲۰ روزه چندین بار تماش گرفتم با تهران هر بار میگن که مدارکت مشکلی نداشته و مراحل طی میشه اما همه چیز هم چنان ۹۹ درصد هست و وقتی ۱۰۰ درصد میشه که برگه سفید من بیاد و توش محل اعزامم وزارت دفاع (ودجا!) خورده باشه. به این ترتیب یا من یک اسفند عازم قزوین خواهم بود (پادگان شهید جوادنیا تنها پادگان آموزشی وزارت دفاع) یا اینکه خدای نکرده موضوع حل نشده و جای دیگه و تو نیروی دیگه ای افتادم که تو مدت آموزشی باز باید موضوع رو پیگیری کنم تا ان شاء الله حل بشه …
تو این فاصله تا اومدن برگ سفید هم هیچ کار یا پیگیری خاصی نمیتونم انجام بدم! از یه طرف انگار ته دلم قرص هست که این موضوع حل شده هست و از اون طرف نمیدونم چرا هر از چند گاهی هی دلم میخواد پیگیری کنم ببینم کارا جلو رفته یا نه! با اینکه از قبل میدونم جواب شون چیه! نمیدونم شاید این نگرانی به اینکه مراحل اولیه تاهل در پیش هست برگرده، انگار تا حالا فقط بار مسئولیت زندگی خودم رو دوشم بوده، اما الان کم کم بار مسئولیت یه زندگی دو نفره رو دوشم خواهد بود …
خوب از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،ما هم کم کم داریم سعی میکنیم که سر و سامون بگیریم و ازدواج کنیم، البته اگه خدا بخواد …
یکی از مسائلی که خیلی ذهنم رو آزار میده بحث آداب و رسوم هست و چیزی که این بار میخوام در موردش بنویسم مهریه هست. شاید بعدا در مورد سایر آداب و رسوم ازدواج هم نوشتم.
به طور کلی از نظر من دو تا خونواده خیرخواه و منطقی میتونند روی تک تک مسائل سبک و سنگین کنند و ببینند چی به نفع بچههاشون هست و تصمیم بگیرن و اینکه برای هر چیز کوچیکی به آداب و رسوم مراجعه کنیم و آداب و رسوم بشه سنگ جلوی پای جوون ها رو اصلا نمی فهمم، اما متاسفانه این موضوع کاملا جا افتاده و خانواده ها از مومن گرفته تا بی دین و از فرهیخته گرفته تا عامی اغلب در پایبندی به رسوم نقطه مشترک دارند!
اما در مورد مهریه، از چند زاویه میشه بهش پرداخت. ظاهر امر این هست که اغلب خانواده ها عرف اطراف رو مبنا قرار میدن مثلا اینکه خواهر داماد یا عروس قبلی خانواده با چه مهریه ای ازدواج کرده یا دختر قبلی خانواده و یا عروس خانواده با چه مهری ازدواج کرده و با کمی کم و زیاد حدود همون مبنا به توافق میرسند. یک عرف کلی هم در جامعه شناخته میشه که ظاهرا از چند ده سکه شروع میشه و به چند هزار سکه میرسه!
اما یک زاویه دید دیگه این هست که مهریه به عنوان یک دِین به گردن مرد هست و هر زمان که همسرش بخواد باید اون رو پرداخت کنه و حالا اینکه فردی مبلغی رو میپذیره که تا آخر عمر هم نمیتونه پرداخت کنه و همه هم روی این مساله توافق دارند برای من جای سوال هست! مرد چرا باید قبول کنه که مدیون بشه به مبلغی که حالا حالاها نمیتونه پرداخت کنه و چرا اصلا خانواده دختر به همچین فردی دختر میدن؟!؟ ادامه ی نوشته