بودن نبود بهتر؟
«بودن بهتر نبود؟»
بغضیست در گلو، که انتهای واژهی بودن من است،
بغضی که فریاد میزند بودن نبودن است،
بغضم شکست وای عمرم تمام شد،
باید چکار کرد؟ اکنون که مردن من عین بودن من است؟
(۵ آبان ۸۷)
بغضیست در گلو، فریاد نیست لیک
گویی که بغض من، ناجور مردن است!
نایی نمانده تا فریاد سر دهم ، این بغض بشکند
تابی نمانده تا با بغض سر کنم، این آخر من است!
بغضی عجیب و حالی عجیبتر! بغضی شگرف
گویی تمام ماتم عالم، به دوش یکی من است!
مردم تمام شد! آری تو شک نکن! این بغض یک غروب
یک سر میان خاک فرو بردن و تن است
بغضی که اشک ندارد ز پی چه سود؟
دردی که موجب طغیان شود، شطحی سرودن است!
ایکاش میشکست بغض و ز غم میشدم خلاص
فریاد میزدم، حالا زمان ز نو بودن من است
اشکی نیامد و این بغض همچنان مانده در گلو
این چشم خشک شدن، از اثر در قید بودن است
در قید و بند عالم فانی فنا شدم، بغضم گرفت
آیا تو فکر میکنی این آخر من است؟
یا رب مدد نما که بریزم دو قطره اشک
آنگاه «بودن نبود بهتر»، در مورد من است!
(۷ آبان ۸۷)