خانه > نوشته‌های شبانه! > کی بزرگ می‌شوم؟

کی بزرگ می‌شوم؟

خیلی دوست ندارم در مورد دوره ابتدایی و راهنمایی صحبت کنم، اما تا آن‌جا که به خاطر دارم رقابتی نبود و آن‌قدر با بقیه فرق می کردم که زیادی جلوتر از آن‌ها باشم. از دوره دبیرستان کمی قضیه متفاوت شد، و اندک رقابتی بود، هر چند که بعدا همان‌جا هم زیادی بارز شدم، بگذریم حرفم چیز دیگری است.
یادم هست سال اول دبیرستان با این‌که خیلی به جو مدرسه عدات نداشتم (افرادی هم داشتیم که دوره راهنمایی و ابتدایی را نیز در ندارس نمونه دولتی گذرانده بودند) و همین‌طور خیلی پایه قوی‌ای نداشتم ترم اول شاگرد دوم یا سوم شدم، و با شروع مسابقات فرهنگی هنری ناگهان همان وضعیت ابتدایی و راهنمایی پیش آمد و دوباره من شدم یکه تاز مدرسه، اما از این جای داستان آن قسمتی است که می خواهم در موردش صحبت کنم، من در خیلی از زمینه‌ها موفق بودم اما هیچ اثری از نظم، برنامه ریزی و تلاش در کارم نبود، همه چیز موهبت‌های الهی بود، یادم هست که برخی از همکلاسی‌هایم چقدر درس می‌خوانند یا چه قدر برای پیشرفت در فلان زمینه ورزشی، علمی یا … تلاش می‌کردند اما من هیچ وقت مثل آن‌ها نشدم و همیشه رودخانه من را جلو برد و من فقط خودم را به رودخانه سپردم و در جهت جریان آب قرار گرفتم!
شاید تنها نقطه متفاوت در این مورد برنامه‌ریزی درسی در سال سوم دبیرستان، تابستان آن و بخشی از سال پیش‌دانشگاهی برای کنکور بود، هر چند این برنامه هم برنامه مسخره‌ای بود واگر درست عمل کرده بودم الان در جایگاه دیگری بودم اما چیزی که برایم مهم است این است که من برای موفقیت در کنکور کمی تلاش کردم!
اواخر پیش‌دانشگاهی و بعد از کنکور دوباره همان داستان شروع شد، یادم هست سالی که سوم بودم یکی از بچه‌های پیش‌دانشگاهی سال قبل از ما، با تک تک بچه‌های بزرگ‌تر مدرسه که دانشگاه قبول شده بودند در مورد دانشگاه و رشته‌شان مشورت کرده بود و همه چیز را در یک دفترچه می نوشت! اما من چشم بسته  والبته فقط با ملاک علاقه (باز شنا در جهت آب رودخانه!) انتخاب کردم، انتخاب اولم نرم‌افزار صنعتی اصفهان بود و همان را هم قبول شدم.
سال اول دانشگاه بود، اولین درسی که نمره آن اعلام شد میان ترم زبان عمومی بود و نمره من از تمام کسانی که می‌شناختم بیشتر شد(حداقل این‌طور به خاطر دارم!) و دوباره همان بی‌خیالی شروع شد، درست یادم هست  که یکی از بچه‌های لیسانس که بعدا به نحوی شاگرد اول ما بود بعد از آن اعلام نمره چه تلاش مضاعفی داشت، اما من باز مثل دوره دبیرستان به موهبت‌های خدا نگاه کردم و از تلاش و برنامه‌ریزی خبری نبود!
حالا ترم دوم ارشد هستم، تنها نمره یک درس ترم اول اعلام شده و باز من بیشترین نمره را گرفته‌ام،‌ اما باز چیزی که می‌بینم این است که بسیاری از بچه‌ها دارند درس می‌خوانند، تمرین‌های کتاب را حل می‌کنند!  زبان یاد می‌گیرند، در بعدهای مختلف شخصیت‌شان را رشد می‌دهند، ازدواج می‌کنند! و … . اما در من هیچ خبری نیست! هم‌چنان می‌روم سر کلاس و می‌آیم و بعد شب امتحان هم یک نگاهی به درس می‌کنم! فعالیت‌های فوق‌برنامه را هم تفریحی انجام می‌دهم!  البته شاید از نگاه دبگران خیلی فعال باشم، اما خودم خوب می‌دانم که این چه میزان از استفاده از توانایی‌هایم است، ‌خلاصه نمی‌فهمم من کی می‌خواهم بفهمم که دیگر بزرگ شده‌ام. دیگر زمان بی‌خیالی گذشته است. دیگر نباید گذر عمر را نگاه کرد و گفت همه چیز خوب پیش می‌رود!
گاهی همکلاسی‌هایم را که نگاه می‌کنم حسودی‌ام می‌شود، چقدر تلاش چقدر کوشش چقدر انگیزه! اما در من هیچ خبری نیست، انگار هنوز همان دانش‌آموز کلاس سوم ابتدایی هستم که معلم از دستم به ستوه آمده و به مادرم می‌گوید به این بچه بگو جواب همه سوالات را نگوید! بقیه هم در کلاس هستند! هیچ اثری از بزرگ شدن در من نیست!
نمی‌دانم چرا من بزرگ نمی‌شوم و یا اینکه کی بزرگ خواهم شد؟ تو می‌دانی؟
شاید یکی از دلایل این تلاش نکردن نبود انگیزه است، شاید نبود رقابت سالم، شاید تصور ذهنی‌ام نرسیدن به چیزی بیشتر از این با تلاش است، شاید … . نمی‌توانم تحلیل کنم! باید بیشتر درباره این موضوع فکر کنم و بفهمم چرا من بزرگ نمی‌شوم و چه زمانی بالاخره من بزرگ خواهم شد!
شب خوش!