بی بی من هم رفت …
امروز صبح رفتم سازمان انتقال خون که یعنی مثلا بتونم یه کار مفید انجام بدم، که مثلا یه کم حال و هوای داغونم عوض بشه، اما ضربان قلب و فشارم بالا بود و از طرف دیگه این لکه ریختن مو تو صورت هم مزید بر علت شد تا بازم این توفیق رو نداشته باشم، خلاصه سرتون رو درد نیارم نشد که نشد، به اقتضای شرایط باید بعد از ظهر می رفتم سر کار و رفتم، اما از همون صبح دلم شور می زد و منگ بودم. عصر زنگ زدم خونه و گفتن که مادربزرگم حالش بد شده و زود برم خونه. خودم رو رسوندم خونه اما دم در خشکم زد، پارچه مشکی تسلیت رو دیوار بود و صدای قرآن بلند :
«به نام خداوند رحمتگر مهربان، در آن هنگام که خورشید درهم پیچیده شود. و آنگاه که ستارگان رو به خاموشى نهند و در آن هنگام که کوهها بحرکت در آیند. و در آن هنگام که باارزشترین اموال به دست فراموشی سپرده شود. و در آن هنگام که جانوران جمع شوند. و در آن هنگام که دریاها بر افروخته شوند. و در آن هنگام که هر کس با همسان خود قرین گردد. … و در آن هنگام که پرده از روی آسمان بر گرفته شود. و در آن هنگام که دوزخ شعله ور گردد. و در آن هنگام که بهشت نزدیک شود. آری در آن موقع هر کس میداند چه چیزی را آماده کرده است! …
به نام خداوند رحمتگر مهربان، سوگند به آسمان و آن اختر شبگرد، و تو چه دانى که اختر شبگرد چیست، آن اختر فروزان، هیچ کس نیست مگر اینکه نگاهبانى بر او گماشته شده است، پس انسان باید بنگرد که از چه آفریده شده است، از آب جهندهاى خلق شده که از صلب مرد و میان استخوانهاى سینه زن بیرون مىآید، در حقیقت خدا بر بازگردانیدن وى به خوبى تواناست، آن روز که همه رازها فاش شود …»
بله بی بی من دیگه پیش ما نبود و من تقریبا همین طوری و مات و مبهوت مونده بودم و داشتم پیش خودم گذشته رو مرور می کردم. روزهای کودکی که سر اینکه بی بی وقتی پیشش می خوابیم روش به کی باشه با خواهر دعوام میشد یا داستان تخیلی که من سر هم کرده بودم و بی بی هم باهام همراهی میکرد که یه روزگاری قدیم ها من شکارچی بودم و بی بی یه دختر بچه و من شکار میکردم و بی بی درست میکرده با هم میخوردیم و بعدا من کوچیک شدم و بی بی بزرگ شده …
و باز ماست و پنیر و کره و … که بی بی درست میکرد و بهترین هاش مال من بود و ….
و این اواخر که شب ها وقتی تنها مشغول کار بودم و همه خواب بودن، تنها چیزی که سکوت و تنهایی منو میشکست، بی بی بود که برای عبادت بیدار شده بود و از من ساعت رو می پرسید ….
شاید به ظاهر وابستگی زیادی بین ما نبود، اما حالا که مرور میکنم، می بینم چقدر به هم وابسته بودیم و از این به بعد چقدر تنهاتر خواهم بود…
و باز مرور کردم روزی که سیل اومده بود و بارون شدیدی می اومد و بی بی از خونه مون تا صحرا اومده بود که برا من کلاه بیاره که سرما نخورم! و … و باز مرور کردم تا رسیدم به این دو سه روز آخر. دو سه روز پیش حالش دگرگون شده بود و انگار دیگه تو این عالم نبود، درست نمی فهمید چی به چیه، اما رفتارهاش خیلی عجیب و حیرت انگیز بود، در حالی که انگار نمی فهمید کجاست و چیکار میکنه و حتی متوجه نمیشد که قبله کدوم طرفه و کجای اتاق هست و کجا میخواد بره …، با این وجود مدام تا از خواب بیدار میشد وضو میگرفت و به هر طرف که نشسته بود نماز میخوند و اون وقت هایی هم که دراز کشیده بود مدام بدون اینکه تسبیح دستش باشه داشت با دستش ذکر میگفت طوری که انگار داره تسبیح میگردونه، انگار واقعا متوجه نبود که تسبیحی تو دستش نیست. امروز هم این طور که من بعدا فهمیدم بعد از نماز ظهر تموم کرده بود …
چی بگم که واقعا نمی تونم هیچی بنویسم جز اینکه کاش بیشتر وقتی زنده هستیم قدر هم رو بدونیم تا بعد از مرگ این قدر در ماتم فرو نریم و بهتمون نگیره که مرگ یکی دیگه از عزیزان مون رو از ما گرفته …
الان واقعا هیچ کاری دیگه نمیتونم براش بکنم، تنها کاری که از دستم بر میاد، دعا کردن و قرآن خوندن هست و دادن کفنی که از کربلا آورده بودم و یه تیکه پارچه متبرک … ان شاء الله که بی بی اون دنیا جایگاه بالایی داره و قرین رحمت خدا خواهد بود … من هم سعی میکنم مدام به یادش باشم و فراموشش نکنم …

حالا غیر از من که تنهاتر شدم، پدر و پدربزرگ چه فشار زیادی رو تحمل می کنند، پدر که داغ مادر تو چهره اش مشهوده و پدر بزرگ که حالا دیگه خیلی خیلی تنهاتر از پیش میشه در این حد که دیگه ساعاتی که همکلام خواهد داشت در روز شاید به یک ساعت هم نرسه … خدایا خودت عاقبت همه رو ختم به خیر کن …
سلام وعرض تسلیت ما را پذیرا باشید انشااله بقای عمر بازماندگان
روحش شاد و قرین دریای رحمت الهی
خیلی وقتا میشه آدم تو موقعیتی قرار می گیره که از گفتن چیزی که باید درمونده می شه…الان قاصدک تو همچین وضعیتی قرار گرفته! … معمولا آدما تو این شرایط به صاحب عزا تسلیت می گن … قاصدک هم به شما تسلیت می گه با اینکه واقعا انتظارشو نداره گفتن این جمله بتونه به بهتر شدن حالتون و تسلی دادنتون کمکی بکنه اما تسلیت می گه و دعا می کنه که رحمت خدا شامل حال بی بی بشه.
سلام
بعد از مدتها که به وبلاگت سر زدم با این کامنت روبه رو شدم .
حالت رو درک میکنم .امیدوارم روحش شاد باشه که البته اطمینان دارم که هست .تسلیت میگم