خانه > مناسبت‌ها, نوشته‌های شبانه! > سر سال از محرم آفریدند …

سر سال از محرم آفریدند …

محرم نوشته میشه، اما تو فارسی میشه محرم هم خوندش یا حتی محرم . اگه واضح نیست باید بگم اولی ماه محرم هست و دومی نشون دهنده عدم وجود یک سری مرز و حد بین دو نفر یا دو چیز و البته از یک نگاه دیگه وجودی یک سری حدو مرز دیگه بین اون دو نفر یا دو چیز و بالاخره سومی هم کسی هست که لباس احرام به تن کرده و برخی چیزها رو بر خودش حرام کرده. ارتباط معنایی این لغات خیلی گسترده تر و پیچیده تر از اون هست که بخوام در موردش صحبت کنم (البته از نظر من این طوره) مثلا محرم بعد از انجام اعمال حج می تونه ادعا کنه که محرم شده یا این زمان محرم و رابطه اون با پایان حج و …. . اما همین نگاه سطحی به این رابطه لغوی کمی آدم رو به فکر فروم می بره. محرم یا به عبارت بهتر ماه محرم به معنای ماهی هست که کشتن در اون حرام بوده، حتی قبل از اسلام هم جنگ و خونریزی در این ماه حرام بوده و این وقایعی که تو این ماه رخ داده و این زمان وقوع همه و همه نشونه هستند، نشونه‎هایی که یک روز روشن خواهد شد که نقاش بزرگ چه نکات پنهانی رو تو این نقاشی نهفته و پنهان گذاشته و چه مواردی رو به برداشت بیننده واگذار کرده … .
بگذریم، هدفم شروع سخن درباره ماه محرم و واقعه کربلا بود، واقعه‎ای که قطعا یکی از شاهکارهای نقاش بزرگ محسوب می‎شه و چه بسا اگه بخوایم تعداد شاهکارها رو به تعداد انگشت‎های دست محدود کنیم باز واقعه کربلا بین شاهکارهای نقاشی خدا باقی می‎مونه. لحظه لحظه‎ی این واقعه می‎تونه تصویر بشه و وقتی پشت چشمات واقعه رو می‎بینی سنگ هم که باشی یا سنگ هم که شده باشی باز تکون می‎خوری و جریان ظلم‎ستزی و عدالت‎خواهی رو ته قلبت احساس می‎کنی. یکی از کتاب‎هایی که تونسته فقط لحظاتی از این واقعه رو به تصویر بکشه کتاب نفس المهوم هست، آشنایی من با این کتاب و نثر دلنشین و تصاویر ذهنی که متن بهت میده به یکی از برنامه‎های تلویزیون برمیگرده که ساعد باقری با صدای دلنشینش متن نفس المهوم رو روخونی میکرد و قشنگ تصویر رو پشت چشمات احساس میکردی. (داخل پرانتز الان که داشتم دنبال این کتاب سرچ میکردم ببین نسخه الکترونیکی ازش پیدا میشه یا نه به یه مطلب نسبتا جالب درباره مترجم این کتاب به فرانسه برخوردم.) خوشبختانه بابا این کتاب رو تو کتابخونه اش داره و ان شاء الله امسال روزای تاسوعا و عاشورا وقت میکنم یه جاهاییش رو ورق بزنم و …
یاد قبل‎ترها افتادم، سال‎های دبیرستان، از اول محرم هر شب مراسم عزاداری درست و حسابی داشتیم (البته با مشکلات خودش و …)، مرور اون وقایع هم حس قشنگی بهم میده، از اونایی که تو عزاداری از حال رفتن تا شبایی که برای عزاداری از مدرسه رفتیم بیرون، یه شب یادمه ۱۰-۱۵ نفری بودیم که رفتیم اشتباه نکنم مراسم رو هیئت بنی فاطمه اصفهان برگزار میکرد و مداحش هم حسین سیب سرخی بود، اتفاقا سی دی اون مراسم رو بعدا تونستم تهیه کنم، الانم سی دی مراسم رو دارم …، یادمه یه شب موقع برگشتن رفتیم پشت کامیون سوار شدیم چون دیروقت شده بود و تعدادمون هم زیاد بود و ماشین گیر نمی اومد و …
الان حس می‎کنم یه چیزایی رو گم کردم، شایدم خودم گم شدم، شایدم … . نمی تونم درست قضاوت کنم و تصویر درستی از اینکه الان کجا هستم و قبلا کجا بودم بکشم، فقط همچنان احساس میکنم که اتفاقاتی که قبلا برام افتاده و توالی این اتفاق ها و اتفاقاتی که الان داره می افته همواره داره منو به یه سمت و سویی رهنمون میشه انگار دارم شکل گرفتن خودمو می‎بینم و گاهی حس میکنم که فلان اتفاق فلان موقع به این خاطر افتاد و …. .
خیلی ذهنم به هم ریخته، اگه نوشته خیلی درهم و بی ربط شد باید ببخشید، باید سعی کنم یه خورده فکر کنم تا دوباره یه نظم نصفه نیمه به چیزایی که تو ذهنم هست بتونم بدم …