اضافه بار
انواع مختلفی از پردازنده تو این سالهایی که من با کامپیوتر آشنا شدم و سروکار داشتم عرضه شدند، پردازندههایی که در خیلی از ملاکها با هم فرق میکردند، اما فارغ از اینکه یک پردازنده چقدر قوی باشه همیشه برام پیش اومده که ببینم اون پردازنده زیر بار اجرای چندین برنامه کاربر و چندین پردازش زمینهای داره دست و پا میزنه و آخر سر هم این اضافه بار باعث میشه که اصلا معلوم نشه این پردازنده چقدر قوی بوده و فقط ضعفش در اون حالت خاص به چشم بیاد. شاید هم باید به جای پردازنده خالی میگفتم یه کامپیوتر، منظورم ترکیب پردازنده و حافظه و سایر موارد لازم هست. بگذریم، اون چیزی که میخوام روش بحث رو ادامه بدم این هست که یه سیستم یا یه پردازنده هر چقدر هم که قوی باشه تا یه حدی از اضافه بار رو تحمل میکنه و بیش از اون حد دیگه کم میاره.
با توجه یه اونچه گفتم، نکته حائز اهمیت این هست که سیستم عامل به چه صورت برنامههای کاربر و پردازشهای زمینهای رو اجرا میکنه، اگه وسط یه مجموعه انتقال و کپی که کاربر داره انجام میده، سیستم عامل شروع کنه به یکپارچهسازی حافظه یا هر فعالیت دیگهای که با حافظه به میزان زیاد سروکار داره، طبیعتا در فرآیند معمولی کپی یا انتقال که مثلا به خاطر به روز بودن سخت افزار کاربر باید خیلی سریع انجام بشه، ضعفهایی به چشم کاربر میاد. حالا اگه این سیستم عامل یه سری برنامه یا پردازش رو اینقدر بد بهشون وقت بده که همواره گیر وقت پردازنده باشند اوضاع بدتر میشه و اینا هی منتظر هستند و در عین حال که منابع بهشون نمیرسه که کارشون رو تموم کنند از اون ور هم هی منابع سیستم صرف سوئیچ کردن بین اونا و کارای دیگه میشه و … .
سرتون رو درد نیارم، یه آدم هم وضعیت مشابهی داره، گاهی وقتا با دلایل مختلف یه سری از کارار رو رها میکنیم ولی کارا به دلیل اهمیتشون همواره بخشی از ذهن ما رو به خودشون مشغول میکنند، بدون اینکه این مشغول شدن اثری در پیشرفت اون کارها داشته باشه. تو این چند هفته گذشته چندین مرتبه برام پیش اومده که رفتارم به نظر خودم افتضاح بوده، در واقع رفتارم نشون دهنده شخصیت من نبوده و منو خیلی ضعیفتر از اونی که هستم به تصویر میکشیده، خیلی خیلی فکر کردم اما دلیل این موضوع رو ضعف شخصیت یا خلا عاطفی یا هر دلیل مشابه دیگهای نمیدونم، هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر به نظرم میرسه که این ضعف بزرگنمایی شده، دقیقا به خاطر پردازشهایی هست که از ذهنم بیرون نرفتند و بدون اینکه کاری روشون انجام بشه مدام با خودم کلنجار میرم که این کارا عقب هستند، اگه این کار نشه چی میشه و …. .
جمعبندی فکرام این بود که باید یه سری از کارا رو فعلا متوقف کنم و این کارایی رو که مدام ذهنم رو درگیر میکنند و رفتارم رو از حالت عادی خارج میکنند و … رو حداقل به یه جای خوب برسونم تا یه مقدار بار اضافه روی ذهنم کنار بره و بعد بتونم خیلی بهتر و با بهرهوری بالاتر به هر کار دیگهای بپردازم، این جمعبندی به نوعی به کارهایی که مربوط به آپا و تسنیم میشند مربوط میشه، در واقع میخوام خودم رو مجبور کنم که با کم کردن یا حذف کردن زمان فعالیت برای آپا و تسنیم به صورت موقت، کار پایاننامه و آزمون دکترا رو به یه جایی برسونم که دیگه هی ذهنم درگیرشون نشه و بعد با ذهن بازتر برگردم سراغ این کارا.
در مورد زمین گذاشتن این دو تا مجموعه کار خیلی فکر کردم، حقیقتش هر چی بیشتر فکر کردم کمتر تونستم دلیل مادی یا دنیایی برای ادامه دادن این کارا پیدا کنم، در واقع کار کردن تو این دوتا مجموعه به شدت به ارضاء شدن خواستههای روحیم کمک میکنه و همین موضوع کم کردن کار تو این دوتا مجموعه رو برام خیلی سنگین میکنه. در کنار این قضیه این نکته هم وجود داره که در برخی تجربههای قبلی سبک کردن بار باعث نشده که به نحو لازم و کافی به بقیه کارا بپردازم و این نگرانی وجود داره که حتی با صفر کردن کار تسنیم و آپا، باز فرصت کافی رو برای تموم کردن پایان نامه و آماده شدن برای پذیرش دکترا صرف نکنم، هر چند این نگرانی طبیعی هست ولی باز چارهی دیگهای نیست و باید این کار رو شروع کرد و بعد در صورت پیشآمد چنین مشکلی برای اون هم یه فکرایی کرد.
به گذشته که نگاهم میکنم برام خیلی جالبه! یادم میآد سالهای اول دوره کارشناسی اصلا به بعد فکر نمیکردم به دوره ارشد به معدل یا به هر چیز دیگهای، هیچ اضافه باری نداشتم، شاید فقط اینکه میخواستم در اولین زمان ممکن واحدهای عمومی تموم بشن تنها اضافه باری بود که داشتم (و البته ازدواج که اونم با توجه به این مدت زیادی که اضافه بار تحمیل کرده، در جای خودش و در یک مرحله دیگه نیاز به تصمیم گیری داره). همون موقع یادم میآد که بعد از گذشت چند وقت و تامل در رفتار یکی از بچهها به این نتیجه رسیدم که چرا کسی به من نگفته که معدل مهم هست و چرا من به فکر ارشد نبودم و … . اون بنده خدا از همون ترم اول فکر این بود که معدلش بالا باشه که بعد ارشد راحت قبول بشه و … . هر چند اون موقع به این نتیجه رسیدم که اون شخص داره درست فکر میکنه و من از مرحله پرت هستم و بعد هم تو ترم های بعد سعی کردم معدلم رو افزایش بدم و … . اما بعدا گذشت تاریخ نشون داد که اون شخص بر خلاف اینکه آدم قوی هم بود نتونست (و هنوز هم نتونسته) وارد دوره ارشد بشه و من خیلی راحت و بدون دغدغه با تکیه بر اونچه یاد گرفته بودم و البته با لطف خدا وارد دوره ارشد شدم.
تو دوره ارشد اما قضیه جور دیگهای شد، اینجا از همون اول یه چیزایی ذهن من رو به خودشون مشغول کرده بودن، هم بحث راهانداختن یه کسب و کار موفق و هم بحث انجام دادن یه پایان نامه خوب و موفق و داشتن چند تا مقاله و … . خوب که گذشته رو نیگاه میکنه میبینم این اضافه بار چه ضربههای سنگینی به من زده. از ترم اول به فکر پایان نامه بودن باعث شد تا همون ترم برم سراغ اولین استاد دم دست و اولین موضوعی که به ذهنم رسید رو باهاش مطرح کنم و این شد باعث مشکلات متعدد در پایان نامه و … ، در صورتی که اگه آروم آروم جلو میرفتم الان باید دقیقا ۶ ماه از دفاعم گذشته بود و چند تایی مقاله هم رو مضوع میداشتم و … . از اون طرف دغدغه کسب و کار هم باعث شد تو راهانداختن کسب و کار عجله کنم و … .
من بین همکلاسیهای ارشدم اگه قویترین نبودم حداقل جز نصف قوی کلاس محسوب میشدم (البته شاید این طرز فکر ناشی از غرور و خودبزرگ بینی باشه اما واقعا یقین دارم که حداقل جزء بهترینها و قویترینها بین همکلاسیهام بودم) اما الان در شرایطی قرار دارم که خیلیها دفاع کردند، خیلیها وارد دوره دکترا شدند، خیلیها … و من هنوز اندر خم همون کوچه اول موندم! در واقع این اضافه بار کاذبی که برای خودم ایجاد کردم محکم زمینگیرم کرده و باعث شده هیچ توانی برای پیشبرد کار برام نمونه.
جمعبندی چند روز فکر کردن هم تو طول سفر و هم بعد از اون این بود که این سه ماه اول سال رو باید حداقل زمان ممکن رو برای آپا و تسنیم صرف کنم و همهی انرژی و تمرکز رو بزارم روی پایان نامه و آماده شدن برای پذیرش دکترا، اگه هم لازم شد باید این کار رو تو سه ماه دوم سال هم ادامه بدم، بعد دیگه با خیال راحت (چه با گرفتن نتیجه مثبت و چه با گرفتن نتیجه منفی) و با وضعیت معلوم میتونم به کار بپردازم و با توجه به اینکه الان زمان برنامهریزی تو هر دو تا مجموعه هست برای سال آینده همین امشب تصمیمهام رو به اطلاع افراد ذی ربط میرسونم، البته به اونها هم حق میدم که توقع نداشته باشند که یهو همچین چیزی بشنوند ولی به خودم بیشتر حق میدم که بخوام از شر این دو تا اضافه بار راحت بشم و کمی به شرایط عادی نزدیکتر بشم تا حداقل دیگه خودم از رفتارهای خودم جا نخورم، ان شاء الله که در این تصمیم خیر بزرگی خواهد بود. اگه صلاح باشه و خدا کمک کنه و تو این دو تا کار به میزانی جلو برم که مطمئن بشم به موقع به اون جایی که باید میرسند اون وقت زمان اون میشه که سراغ سومین اضافه بار یعنی ازدواج برم و یواش یواش با معلوم کردن تکلیف اون، اون اضافه بار رو هم حذف کنم و در شرایط آرمانی قرار بگیرم. البته این طور که پیداست متاسفانه بر خلاف تصمیم قبلی که گرفتم موضوع ازدواج به بعد از تولد امسال موکول میشه و یک سال دیگه هم از سن من میگذره، هر چند هنوز جای امید هست که با کمک خدا قبل از رسیدن تولدم این دو تا اضافه بار تا حدی سبک بشند که بشه برای ازدواج هم اقدام کرد، توکل به خدا.