خانه > آپا, تسنیم, نوشته‌های شبانه! > تسنیم، همسفر و روزمره شدن

تسنیم، همسفر و روزمره شدن

داشتم نوشته‌هام را مرور میکردم،‌ چیزهایی که در این دو سال و چند ماه نوشتم. بعضی‌هاشون رو خوندم و بعضی‌ها رو فقط از نظر گذروندم، یه سیر خاص همگام با سایر اتفاق‌هایی که برام افتاده تو این نوشته‌ها هست،‌ هر بار که اتفاقی افتاده که روی روان من تاثیر داشته ،نوشته‌هام هم اگه عمیق بهشون نگاه بشه این تاثیر رو منعکس کردند.
چیزی که باعث شد این نوشته رو بنویسم اما احساس روزمره شدن بود. امروز سر کار یه لحظه حس کردم دارم روزمره میشم، دارم بی مصرف می‌شم، صبح برو سر کار شب برو خونه، سر کار هم یه کارایی می‌کنی دیگه! کم کم کارا تکراری می‌شن، پیشنهاد می‌نویسی،‌ کارای پروژه رو تقسیم می‌کنی، جلسه ریزش ذهنی می‌زاری یا تو جلسه ریزش ذهنی شرکت میکنی، کارآموز و پروژه رو جلو می‌بری، چک می‌کنی که پروژه در چه وضعیتی هست و سعی می‌کنی وضعیت رو بهبود بدی،‌ به راندمان نیروها و تغییر چیدمان‌شون فکر می‌کنی و … . البته شاید هم اینا تکراری نباشن و یه عالمه کار به نظر بیان اما اون چیز یکه منو ارضا کنه نیستن. در واقع یه چیزی داره این کارا رو با وجود تنوعی که دارن برای من تکراری میکنه، تو همه این کارا یه چیزی تکراریه و هی تکرار می‌شه.
یاد حدود یک سال و خورده‌ای پیش افتادم، روزی که تسنیم رسمی‌تر شروع شد، چه ایده‌هایی که نداشتم و چه نقشه‌هایی که نکشیده بودم، چیزایی که الان هم خیلی‌هاشون هنوز از ذهنم بیرون نرفتن و هر وقت فرصت پیدا کنند گوشه و کنار ذهنم شروع به تکوون خوردن می‌کنند و دوباره چون مجال رشد ندارن می‌رن و یه گوشه ساکت می‌شینند. فرصت نشده درست و حسابی بشینم به این فکر کنم که چرا همه چی اون طوری که باید جلو نرفت و از یه جایی به بعد حتی برعکس جلو رفت، اما گاهی اوقات که بهش فکر کردم یه دلایلی به نظرم اومده و به ذهن سپردم تا بعدا اگه خواستم دوباره یه کاری رو شروع کنم اینا رو کنار هم بچینم و یه تحلیل کامل روشون انجام بدم.
بگذریم، اون قسمتی که برای این نوشته تو ذهنم بود بحث همسفر هست، یعنی یکی از دلایلی که باعث شد تسنیم اون طوری که باید پیش می‌رفت پیش نره، همسفرها بودند، ما همدیگه رو تقریبا خوب می‌شناختیم و از نظر هم سه تایی خوب بودیم، در قالب یه تیم سه تایی هم خوب بودیم و این رو هم قبلش ثابت کرده بودیم اما یه سه‌تایی خوب برای کاری که می‌خواستیم شروع کنیم نبودیم، زیادی مثل هم فکر می‌کردیم و زیادی هم درگیر چیزای دیگه بودیم، حتی گاهی فکر می‌کنم اگه ما سه تا مجموعه رو هر کدوم با دو نفر دیگه شروع می‌کردیم الان سه تا مجموعه موفق داشتیم اما اینکه با هم شروع کردیم شد یه مجموعه نسبتا ناموفق.
این بحث همسفر خیلی ذهنم رو اذیت می‌کنه، تا یادم می‌آد گیر همسفر بودم، تو هر کاری خواستم پیش برم، هر کاری که بوی روزمره بودن نده، هر کاری که یه حال عمیق بهت بده و بتونی باش اوج بگیری، هر کاری که وقتی جلو میره تو هم خودت رو بالاتر ببینی، همسفر یا پیدا نشد یا جا زد یا متفاوت از اونی که باید می‌بود شد یا … . نمی‌دونم شاید جبر تاریخی جغرافیایی محیط به زندگی من این هست و شاید هم چشمام رو بستم و همسفرای توپی که کنارم هستند رو نمی‌بینم و شاید هم اصلا همه همسفرای خوبی هستند و من خودم همسفر بدی هستم. نمی دونم … .
فقط می‌دونم که روزمره شدن داره کم کم خرابم می‌کنه و این طوری شاید تو این موقعیتی که هستم هم زیاد نتونم بمونم و دوباره دنبال تغییر بگردم، آخه من برای این مدل بودن ساخته نشدم، یعنی این طور احساس می‌کنم، احساس می‌کنم که ساخته شدم که یه مجموعه رو جلو ببرم،‌ عوض کنم و با اون فلسفه حرکت و تغییر که هر روز بیشتر تو ذهنم و تو قلبم رشد می‌کنه هر روز اون مجموع رو متحول کنم و حرکت بدم، چیزی که تو محیط کاری که چندین سطح بالادست داره به خاطر جبر پایین دست بودن امکان پذیر نیست و تو محیط کاری که بالادستی نداره به خاطر جبره سرمایه نداشتن و مجموعه نداشتن. شاید باید طرز فکرم رو عوض کنم و در قالب روزمره پیش برم و شاید تا وقتی که هنوز نمی‌تونم یه مجموعه رو خودم شروع کنم باید هر از چندگاهی با یک تغییر تو محیط کار نیاز به تغییر و حرکت رو کمی ارضا کنم تا بلکه روزی برسه که بتونم یه مجموعه در حال تحول و در حالت حرکت داشته باشم. شاید این مجموعه همون چیزی باشه که ژاپنی‌ها بهش می‌گن شرکت‌ دانش آفرین و شاید هم کاملا متفاوت باشه، فعلا فقط دارم به این فکر می‌کنم که چطور از روزمره شدن فرار کنم و اجازه ندم روزمره شدن و در پی اون ناراحتی همه لحظات کارم رو فرا بگیره، شاید بهترین راه عوض کردن سمت در محیط کاری باشه، مثلا هر چند ماه یک بار، البته این مورد هم باز به جبر محیط کاری محدود می‌شه و احتمالا این من نیستم که تصمیم می‌گیرم تو چه سمتی فعالیت کنم، باید خیلی بیشتر روی این موضوع فکر کنم قبل از اونکه دیر بشه و فرصتی برای حرکت و تغییر یا زمینه‌سازی برای حرکت و تغییر باقی نمونده باشه.