تنهایی و خلوت و …
تنهایی، گاهی تنهایی حس قشنیگه، تجربهاش کردم، زیاد هم تجربهاش کردم، تنهایی با بوی سیب، یا تنهایی با طعم انار یا تنهاییهای دیگه که این مدلی باشند، این مدل تنهایی خلوت میخواد، خلوت تنهایی فیزیکی رو میده و حس تنهایی یه تنهایی هست برای روح یه تنهایی «مجازی واقعی» که وقتی کنار اون تنهایی فیزیکی قرار میگیره تنهایی رو تکمیل میکنه و به اوج میرسونه.
خلوت اما همیشگی نیست، به نظرم به ظرفیت بر میگرده یا شایدم به چیزیای دیگهای که برای من مکشوف نیستند، بدون خلوت تنهایی سنگین و سنگینتر میشه، دردآور و درآورتر و حتی احساس نابودی بهت میده، شاید چون بعد فیزیکی تامین نشده، شاید هم دلیل دیگهای داشته باشه، نمی دونم این قسمت رو، هنوز نمیفهمم شاید بعدا فهمیدم مشکل از کجاست.
الان میخوام دنبال خلوت بگردم، اما یه جورایی انگار الان حکمت نیست، خلوت نصیب نمیشه، شاید هم خوب تلاش نمیکنم، شاید هم دیگه تصورم از خلوت درست نیست، خلوت هست و من نمی فهمم، این قستمش رو هم هنوز نمی دونم، فقط دارم دعا میکنم یا خلوت پیدا بشه یا بفهمم چی به چی هست.
این تنهایی دو تا جنبه داره، یه جنبهاش خوبه، دوستش دارم، اما یه جنبهاش داره اذیتم میکنه، انگار ضعیف شدم، انگار دلم میخواد یکی کنارم باشه یکی همفکری بده، یکی بگه بیا پسر بزار اینجا دستت رو بگیرم، بدم میاد از این حس، انگار من نیستم، شایدم باید باشم و دارم اشتباه فکر میکنم، شاید باید این من باشم که بخوام کسی دستمو بگیره، شاید …
اما خوب قطعا این موضوع با خلوت رابطه داره، یعنی اون وقتایی که حس میکنی نقاش بزرگ داره منظرههایی رو که تو توشون هستی تصویر میزنه دیگه تنهایی این مدلی معنی نداره، دیگه چه معنی داره که از کسی بخوای کمکت کنه؟ نه! باید بیشتر فکر کنم، بیشتر و بیشتر و بیشتر …. . هنوز خیلی این موضوع برام گنگ هست.