وقتی در نقش خودم غرق میشم!
قبلترها شاید اولین بار سر کلاس حل تمرین ساختمان داده، شاید هم قبلتر از اون ، وقتی در حال درس دادن موضوعی بودم یا در حال حرف زدن برای یک جمع، گاهی حس عجیبی داشتم، حس اینکه اونی که داره درس میده با اونی که منم! یعنی با اونی که همه میشناسن یا شایدم با اونی که خودم میشناسم فرق میکنه! در واقع اون موقعها خودم رو یه مدل دیگه میدیدم، یه مدلی که برام تازگی داشت! اوج این واقعه به سخنرانیم تو چهارمین جشنواره تولید محتوای معلمین استان که تو همین وبلاگ هم در موردش نوشتم، بر میگرده، اون روز شاید فقط دو دقیقه یا حداکثر ۵ دقیقه اول سخنرانی خود معمولیم بودم، حرف شهید رجایی رو که خوندم، بعدش دیگه کم کم دیدم یکی دیگه داره حرف میزنه.
از سن که اومدم پایین نمیتونستم تجزیه تحلیل کنم که چرا این طوری بودم! یعنی چرا یه طور دیگه بودم، چرا فرق داشتم با خودم با خود قبلیام یا با خود فعلیام! در واقع مثل این بود که من دارم نقش بازی میکنم منتهی نقشی که هیچ فیلمنامه ی براش نوشته نشده و من هم بدون فیلمنامه تو نقش خودم غرق شدم و دارم خیلی خفن! بازی میکنم. دوشنبه سر کلاس آزمایشگاه دوباره تو همون حال و هوا رفتم برای لحظاتی! البته نه به اندازه اون سخنرانی اما اینجا هم عمیق بود و فقط زمانش کمتر از دفعه قبل بود.
کمی در این مورد اندیشه کردم، این من نبودم که ارادی نقش از قبل نوشتهای رو بازی کنم همه چیز فیالبداهه بود، پس چرا من این حس عجیب رو داشتم؟!؟ چرا من یکی دیگه بودم(مطمئنم اگه یکی از همکلاسیهام که ارائههای منو سر کلاسهای درسیمون دیده بود اونجا می بود تایید میکرد! البته فقط خودم مطمئنم!) چرا …
بالاخره به این نتیجه رسیدم که این یکی دیگه نیست! یا نقش بازی کردن! بلکه این وجههایی از شخصیت من هست که اجازه بروز پیدا نکرده تو محیطهایی که بودم و تو شرایطی که داشتم و حالا شرایط برای بروزش فراهم شده! بیشتر که فکر کردم، دیدم این مدل حس مخصوص این وجه نیست، اوقات دیگهای هم که وضعیتهای مشابه اینرو تجربه میکردم که یه وجه جدید از شخصیتم بروز کنه، همین حس رو داشتم یاد کلاس اول دبیرستان افتادم زمانیکه برای یه مراسم قرار شد من یه شعر بخونم و اینکه خودمم موقع خوندن شعر احساساتی شده بودم و …! خلاصه ظاهر امر این هست که وجوه جدیدی از شخصیت من دارن رشد می کنن و خودشون رو نشون میدن، حالا این تحلیل چقدر درسته و چند وقت دیگه چقدر اطمینانم بهش کم یا زیاد میشه، چیزی هست که فقط گذر زمان نشونش میده!
پ.ن.
ظاهرا هر چقدر مسوولین و حاضران اون همایش با وجه جدید شخصیت من خوب ارتباط برقرار کرده بودن و ازش لذت میبردن، بچههای آزمایشگاه ازش راضی نبودن و لذت نبردن! البته مطمئنما در مورد بچههای آزمایشگاه هم این کلیگویی کاملا درست نیست! اما میتونم درک کنم که درصد زیادیشون ترجیح میدادن که من خود فعلیام باشم و خیلی راحت و صمیمی و صدا البته گلابی! آزمایشگاه رو برگزار کنم. ظاهرا باید سعی کنم وجههای جدید و جدیدتر رو تو شخصیت خودم پیدا کنم! و صد البته یاد بگیرم که کی، کدوم وجه رو، چطوری فعال کنم! و بعد از مدتی اتوماتیک بشم! شایدم الان اتوماتیک هستم و خودم خبر ندارم!