تمام شد و رفت!
بله!
تمام شد و رفت! ۴۰ روز گذشت! و من ۲۴ ساله شدم! (۱۴۰۶-۱۴۳۰=۲۴)!
این ۴۰ روز اما داستان متفاوتی داشت! ۴۰ روزی بود که میخواستم خودم رو مانیتور کنم، ۴۰ روزی بود که میخواستم یه تکونی به خودم بدم، ۴۰ روزی بود که میخواستم مثل ۴۰ روزهای دیگه نباشه(به تاریخ قمری با حساب کردن هر سال ۳۶۰ روز یعنی هر سال ۹ تا ۴۰ روز، این ۴۰ روز میشه ۲۱۶ امین چهل روز عمر من!)، اما انگار نشد که نشد! شاید حتی از خیلی از چهل روزای دیگه خیلی خیلی بدتر شد، شاید هم از اون ۴۰ روزی که اگه این طوری نیگاش نمیکردم اتفاق میافتاد بهتر شد! کسی چه میدونه؟!؟
حالا باید ۹ تا چهل روز دیگه طی کنم تا ۲۵ سالگی! دلم میخواد این ۹ تا ۴۰ روز ، ۹ تا چهل روز متفاوت باشن! ۹ تا چهل روزی که تو هر کدوم حداقل یه تفاوت قابل ذکر با قبلم کرده باشم! و صد البته یه تفاوت مثبت، هر چند تفاوت منفی هم گاهی از راکد موندن و گندیدن بهتره! باور کنید رکود گاهی آدم رو به در بدیها پیش رفتن هم رهنمون میشه، آدم برای اینکه از باتلاقی که توش گیر کرده و دست پا هم نمیزنه! بیاد بیرون راضی میشه که بیفته توی یه دره و همهجاش بشکنه و خورد و خاکشیر بشه! البته اگه حرفام گنگه جای نگرانی نیست! هنوز دیوونه نشدم! خودمم میفهمم چی دارم مینویسم! دیگری هم اینجا نیست که بخواد بگه من نمیفهمم! خدایا شکرت!
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
و گر دست محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِپیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سردست … آی .
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش ِ مغموم .
منم من ، سنگِ تیپا خورده رنجور .
منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگِ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی ِبعد از سحرگه نیست .
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلیِ سردِ زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده،
به تابوتش ستبرِ ظلمت نُه تویِ مرگ اندود ، پنهان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهایِ بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است
سلام بر آقا محسن!
اینکه من کی هستم و چگونه راه google->uimscse->tasnimsg->nowruzi را طی کردم بماند برای بعد که خودش یه کتاب از نوشته های شبانه می شه.
ولی مهمتر اینه, که از چند روز پیش تا حالا شروع کردم به خوندن نوشته های وبلاگت از آخر به اول! مثل کتابهایی که تو بچگی می خریدیم و از شدت هیجان برای فهمیدن سرنوشت قهرمان قصه یه مرتبه از آخر شروع به خوندن می کردیم. الان توی روز ۱۴ فروردین هستم. چیزی که باعث شد اینجا پیام بگذارم (شاید هم بگزارم) نوشته ای بود که از عدم ثبت دیدگاه شاکی شده بودی!
حاجی می تونم بفهمم چی می گی. چون خودم چند سال تجربه کردمش. اینکه ساعت ها وقت بگذاری و یه کاری (اول برای دل خودت) برای دوستات تهیه کنی و بازخوردی نبینی, یهو به یک حس عجیبی می رسی (که بگذاری و بری) منم به قول خودت یکبار تهدید کردم و یکی که فکر نمی کردم اصلاً کارهام را ببینه بهم پیغام داد که ما هممون این کارها را در اصل برای دل خودمون می کنیم و این یک ظلم به نفسمونه که خودمون, روحمون و اون ته ته های قلبمون را از این موهبت خود ساخته (تخلیه احساسات) به دلیل عدم توجه بقیه (در ظاهر) محروم کنیم. مگه نه؟
اخوی (من عاشق این ضمیر ندا هستم!) بازهم بنویس. برای دل خودت. (در مثل مناقشه نیست, حضرت علی (ع) تو نهج البلاغه عبادت مومنین واقعی را پرستش معشوق بدون هیچ چشمداشتی – حتی طلب بهشت – برای خود خود اون می دونه) روح ما (مای نوعی) بزرگتر از اونه که نطاز به توجه علنی بقیه داشته باشیم.
قلمت (بهتره بگم کیبوردت) مستدام باد.
@بهارنارنج
جناب بهار نارنج، نوشتهتون باعث میشه فکر کنم از قبل همو میشناسیم! منظورم اینه که برام آشنا هستین! حالا یا واقعا قبلا شما رو میشناختم و یا اینکه این به خاطر طرز فکرتون هست که مشترکاتی با کسایی که من میشناختم داشته! در هر صورت فعلا که اثری از آثار اینکه شما کی هستین ندارم، حتی ایمیل رو هم دریغ کردین! با این وجود از اینکه نظر دادین ممنونم، ان شاء الله از چند روز دیگه دوباره شروع میکنم به نوشتن. اگه دیدین بدون فاش شدن هویت و سایر چیزهایی که دوست ندارین بیان کنین میشه گفت که چطوری از سر از اینجا در آوردین برام بگین چون خیلی برام مهمه!
موفق و پیروز باشید
سلام حاجی!
دوستی و رفاقت منوط به هم صحبتی و دیدار چهره به چهره نیست! مطمئنم که شماهم تصدیق می کنید. جهت ممانعت از عذاب وجدان خودم بابت تحمیل ناخواسته یک پروسه بر روی جدول دوستان از دیتابیس آشنایان ذهنتون, خیالتان را از اینکه نتیجه اون query جستجو در خصوص من, چیزی به جز null نخواهد بود, راحت می کنم.
شاید یک دغدغه کوچیک ذهنم عدم چشیدن طعم رفاقت رو در رو با آقا محسن باشه.
متاسفم از اینکه حتی از بیان کلید واژه جستجو توی google هم معذورم. (شاید تا مدتی بعد) خیلی کاراگاهی شد نه؟ 🙂
حقیقتش اون روزی که کامنتتون رو جواب دادم به این فکر کردم که ممکنه شما از دوست و آشناها باشین و افرادی رو هم از نظر گذروندم اما هیچ کدوم دقیقا ست نشد! ولی بعد از اون تا حالا که این کامنت رو جواب میدم، مشغله اصلا اجازه نداد به این موضوع فکر کنم!
الان فرصت کاراگاه بازی ندارم! وگرنه با کمک گرفتن از گوگل آنلایتیکس و با توجه به زمانی که اولین کامنتتون رو برای من نوشتین میشد یه حدسهایی زد که چی سرچ کردین! اما موکولش میکنم به زمانی که خودتون بخواین بگین! اینم برای اینکه موضوع بیشتر کارآگاهی بشه!
در هر صورت از اینکه به وبلاگم سر میزنید و مطالبم حداقل از دید یه نفر ارزش از نظر گذروندن داره خوشحال و از شما هم سپاسگذارم.