از توفیق تا …
پیش تر از این زیاد پیش می اومد که بتونم به کسی کمک کنم، البته هیچ وقت مورد خاصی نبود ولی خوب انگار خدا دوست داشت که باز شدن بعضی گره ها (که البته همه خیلی زیاد کوچیک بودند) رو به ما بسپاره و ما هم تا یه جاهایی مثبت بودیم.
مدتی میشه که به طور کاملا محسوسی هیچ کار مثبتی برای کسی انجام ندادم. تعداد قابل توجهی تلفن و ایمیل بی جواب هست که دیگه این قدر ازشون گذشته که خودم روم نمیشه پیگیری شون کنم چه برسه به اون آدمی که درگیر بوده و ….
نمی دونم چه اتفاق خاصی افتاده اما تحلیلهایی که سعی میکنم با نگاه از بالا از خودم داشتم باشم این طور نشون میده که انگار به یه چیزایی که می خواستم نرسیدم و خودم سر در گم هستم، انگار توقع زیادی از روزگار و قوانین عجیبش داشتم و حالا یه جورایی دیگه دست و دلم به اینکه دست کسی رو بگیرم نمیره، انگار ناخودآگاه دارم فکر میکنم مگه کسی دست منو گرفت که من دست کسی رو بگیرم؟!؟
اگه فرض کنیم این تحلیل بالایی درست باشه، اون وقت نتیجه میشه که اوضاع من خیلی داغون هست، یه جورایی له له حساب میشم! یعنی من به صورت ناخودآگاه توقع داشتم که در قبال بعضی کارهای به اصطلاح مثبتی که انجام میدم یه اتفاق هایی بیفته! یعنی در این صورت هیچ کدوم کارای من هیچ ارزشی نداشته و الان هم دیگه همون توفیق ظاهری هم ازم گرفته شده …
باید بیشتر در این مورد فکر کنم، حداقل این مدت مونده تا تولدم رو …
شاید یه نگاه دیگه هم بشه به این اوضاع به قول خودتون له له داشت! (خودتون یا هم+ساده ؟!) هر کار مثبتی به اندازه خودش ارزش داره یعنی اگه فرض بگیریم که واقعا پشت همه کارهای شما این فکر بوده که اتفاق های مثبت (تر)ی یه جای دیگه می افته و کارهایی که انجام دادین هم به خاطر این بوده باشه وجود دو حالت محتمله! (البته ممکنه حالت های دیگه ای هم وجود داشته باشه ولی چون قوانین این دنیا عجیب غریبه – و منم تجربه زیادی ندارم فعلا همین دو حالت برام قابل حدسه! )
۱- تو زندگی شما اتفاق های مثبتی (مثبت زیادی) افتاده و شما الان به هر دلیلی که خودتون بهتر می دونین نمی تونین این اتفاقا رو ببینین یا بهتر بگم به یاد بیارین و اون اتفاقا تقریبا نتیجه مستقیم کارهایی بوده که انجام دادین (من تو همچین شرایطی سعی می کنم آخرین اتفاقی که هنوز مزه خوبش یادم نرفته رو مرور کنم یا اگه خیلی وقته همه چی بی مزه شده بالاخره یه گوشه ذهنم یه اتفاق خوب که به خاطرش از ته دل خدا رو شکر کردم پیدا میشه که با یادش یه لحظه هم که شده خوش باشم 😉 )
۲- حالت دومی از اولی خیلی بهتره و فکر می کنم مختص آدمایی میشه که خدا یه جور دیگه دوستشون داره… یعنی یه جورایی کلاسشون بالاتر از اینه که در حد قانون نیوتن باهاشون برخورد بشه و به ازای عملشون یه عکس العمل همون تیپی بگیرن! توی این حالت با اینجور آدما کاملا برعکس این قانون برخورد میشه :دی
یعنی در قبال عملشون به ظاهر هیچ عکس العملی نمی گیرن! با شناخت کمی که من از شما دارم می دونم احتیاج به توضیح بیشتری نیست و شما احتمالا تا آخر حرف منو خوندین (؟!) ولی چون با این پست به نظر میاد این روزا زیاد حال و هوای فکر کردن ندارین یه کم بیشتر می نویسم … اوووووممم…..سخته توضیحش آخه! … آها!! … مثلا همین که فهمیدین تو این مدت یه گوشه فکرتون پیش آدما بوده و یه جاهایی رو کمکشون حساب باز کرده بودین خودش از اون بازخوردهای مثبتی هست که کلاسش بالاتر از اونی هست که همه بهش برسن … اگه یه کم بهش بیشتر فکر کنین به جاهای خیلی خوبی میرسونتتون که تهش حساب باز نکردن رو خلق خدا است 😉 تازه اینم تهش نیست بعدش که به اینجا رسیدین و حسابی حالتون سر جا اومد و حال و حوصله فکر کردن پیدا کردین می رسین به ته تهش که شادی واقعی و پرمعنی هست که عمرا اگه کسی بتونه ازتون بگیرتش! بعدشم به ته ته تهش میرسین و کم کم یاد می گیرین که از همه اتفاقای خوب و بد با لذت راهی برای بهتر شدن پیدا کنین بعدشم به ته ته ته تهش می رسین و …. در آخر شاید به این نتیجه برسیم که از اول هیچ تَهی در کار نبوده :دی (می دونم که به خیلی از اینا باید رسیده باشید و طعمش هم زیر دندونتون مونده باشه اما خوب آدم فراموشکاره! )
(فکر کنم تا همین جا به اندازه کافی کلافه تون کرده باشم… شاید دیگه کافیه 😉 )
ووواااووو … کامنتم از پست شما طولانی تر شد … عمرا اگه دلتون بیاد کامنت به این خوبی رو نمایش ندین :دی