این روزها …
این روزها، خیلی تنهام، یعنی خیلی خیلی خیلی تنهام، این قدر تنها که گاهی انگار خودم هم پیش خودم نیستم! نه اونایی که توقع داشتم ازشون یعنی فکر میکردم پیشم هستن، پیشم هستن و نه اونایی که میخوان پیشم باشن می تونم بهشون راه بدهم، انگاری تو یه جزیره هستم که کسی که میخواد بیاد تو یه صخره با ارتفاع غیر قابل عبور جلوش می بینه و کسی هم که از بالا یا از جای دیگه راه داره اصلا حواسش نیست که همچین جزیره ای هم هست و یه موقع از این جزیره منتفع شده و حالا خوبه یه سری حداقل بهش بزنه … .
خیلی فکر کردم راجع به وضعیت فعلی، به خصوص این یکی دو روز با حرفایی که زده شد و اتفاقاتی که افتاد، خیلی گشتم دنبال اشتباهاتم، اما هر چی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم. خیلی وقتا که یه اتفاقی میافته پیش خودم میگم بزار از دید طرف مقابل به مسئله نگاه کنم، نکنه یه طرفه و از زاویه خودم دارم می بینم موضوع رو، و خیلی وقتا هم این موضوع جواب میده، اما تو این مساله هر چی و هر جوری نگاه میکنم، نمیتونم اشتباهی ببینم از خودم که در مقایسه با اشتباهات دیگران قابل توجه باشه، ولی خوب این قدر تنها شدن، حتما یه پیامی داره. نمیدونم، شاید یه جای اشتباه قرار گرفتم یه کار اشتباه دارم میکنم یا اینکه اصلا اشتباهی شدم! باید یکی دیگه باشم و یه جای دیگه و مشغول یه کار دیگه! اصلا این مدل تنهایی با شخصیت من نمیخونه! این طوری پیش بره دیوونه میشم!
اینکه هر چی بیشتر میگردم کمتر اشتباه پیدا میکنم بیشتر اذیتم میکنه، چرا برای اشتباهی که نکردم عذر بخوام و چرا نترسم از اینکه این عذر خواستن فضا رو بدتر کنه که بعدا هم همین توقع باشه که برای اشتباه نکرده معذرت خواهی کنم؟!؟ و چرا نتیجه رفتار من این شده که با وجود اشتباه نکرده ازم توقع معذرت خواهی میره؟!؟ نمیتونم تجزیه و تحلیل کنم که چه طوری باید رفتارم رو عوض کنم که مشهود باشه برای دیگران که کجا دارم براشون مثبت قدم برمیدارم و کجا دارم منفی برخورد میکنم و نسبت اینا با هم چیه! این قدر هم مسئله پیچیده هست که هر چی بیشتر بخوای تجزیه و تحلیلش کنی، بیشتر توش گم میشی! تنها چیزی که سر پا نگهم میداره این هست که به زودی خوب یا بد اتفاقات جدیدی می افته و ممکنه فضا عوض بشه و اگه نشه، لابد مجبور میشم خودم عوضش کنم، چون بیشتر از این تو این فضا بودن مشخص نیست چه بلایی سر من بیاره!
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور