من و او …

می گویند در باتلاق که می افتی نباید دست و پا بزنی، هر چه دست و پا میزنی بیشتر فرو میروی، اما خوب نمی گویند حداقل اگر دست و پا زدی و مردی، لذت دست و پا زدن را برده ای، لذت تلاش کردن تا آخرین لحظه و اینکه زود هم خلاص می شوی، نه خودت زجر میکشی و نه دیگران را در زجر انتظار برای واقعه ای که خودت هم نمیدانی چیست شریک میکنی. در این روزگار که کسی دست به سوی کسی دراز نمیکند، چرا در باتلاق بمانی و آخر هلاک شوی؟ چرا هلاک شدن را به تاخیر بیندازی ….
گاهی اینقدر راه نمی رویم که خودمان باورمان میشود اصلا بلد نیستیم راه برویم، آن وقت محیط هم فشار می آرود که تو از اول هم راه برو نبودی و در این بین تنها خود عمل راه رفتن، راه چاره است و هر لحظه توقف بیشتر امید راه رفتن دوباره را کم رنگ و کم رنگ تر میکند … شاید زمین بخوری اما بهتر است که بمانی و بپوسی … چقدر خوب میشد اگر هر از گاهی می توانستیم خودمان را از بالا ببینیم … چقدر خوب بود اگر بودیم … چقدر خوب بود اگر حداقل خودمان، خودمان را باور داشتیم ..
او هست، اما من … شاید نیستم، شاید هستم و خودم نمی دانم، شاید …
خدایا من هم دوباره می توانم باشم؟ به من دوباره فرصت می دهی شروع کنم؟ می دانی که دل بسته نیستم و طاقت شروع از صفر را دارم، می دانی که به چه چیزهایی فکر کرده ام، میدانی که بهای چه چیزهایی را پرداخته ام، من شاید تحمل شروع از صفر را داشته باشم، اما اطرافیانم را چه کنم که طاقت شروع از صد را هم ندارند و خودم را که طاقت دیدن یک قطره اشک شان را هم ندارم چه رسد به یک عمر دلگیر بودن شان… چه کنم با جامعه ای که سکون و ایستادن در باتلاق را به دست و پا زدن مردانه ترجیح می دهد و در عین حال هیچ کمکی به ایستاده در باتلاق هم نمیکند … ؟!؟ قرارمان یادت باشد، من دنبال نشانه ای میگردم و تو نشانه ها را پنهان مکن، آن قدر آشکار باشند که من نابینا هم ببینم شان، شاید تکانی خوردم و دست کم لذت غرق شدن در راه را چشیدم و از سکون پوسیدن نابودم نکرد … .
و تو ای دوست که می توانی بفهمی چه می گویم، از من گذشته، اما یادت باشد که نه کسی را به سکون تشویق کنی و نه در برابر سکون کسی بی تفاوت باشی که همه ما در برابر هم مسئولیم و اگر یکی مان پوسید، پوسیدن بقیه هم نزدیک است …. .