خانه > شعر > ویرانه‌ی ویرانه!

ویرانه‌ی ویرانه!

ویران شده‌ای هرگز؟ ویرانه و بعد آباد؟ / یا رب! تو مدد فرما ویران شود این آباد!
ویرانی دل را من جانا ز تو می‌خواهم / ویرانه کن و آنگه از نو بنما بنیاد!
ویرانه‌ی ویرانه، آن ‌سان که خودت دانی / ویرانه‌ کن و ویران، این شیفته‌ی ناشاد!
ویرانه شدن امروز، در خاطر من آزی‌ست / بیچارگی دل بین، ویرانه کنادش شاد!
ویرانی و ویرانه هر دو به یکی دادی / محروم شدم از دو، از من چه خطا افتاد؟
محروم نمودی و این پاسخ اعراض است / محروم چه سازم من، جز ذکر تو را فریاد؟
محروم نکردی تو، نه این سخن عیب است / محروم نمودم خود، من، این بشر فرهاد!
گر ذکر تو ای دلبر، با عشق شود پیدا / ویرانه نما دل را، تا ذکر کند بیداد!
من را نبود تابی، تا طی کنم این منزل / تابی ده و نیرویی، از خویش ستانم داد!
ظالم شده‌ام گر من، وین نفس خطاکارم / زان‌ست که آن دلبر، یک بار رخش نگشاد
یا رب! رخ خود بنما، ویرانه کن این دل را / تا من بزنم ناگه، یک جست به رکن‌آباد!
با یک نظر خود، تو، بر منزل مقصودم / برسان، به دمی یا رب، با تندی تند باد!
یک دم اگر از سویت، بر این دل من آید / ویرانه کند طوری، هرگز نبرم از یاد
ویرانه شود گر دل، آن‌گه نبود حرفی / جز این‌که خدایا خود، ویرانه نما آباد!
کوته کنم این مطلب، دیگر نبود فرصت / ویرانی و آبادی، هر دو ز تو بر ما باد!
از دوست اگر آید، یک دم، نبود فرقی / ویران کند و آباد، از هر دو بگردم شاد

سوم آبان ماه ۱۳۸۷

Categories: شعر Tags: