کوری عصاکش کور دیگر است!
دوشنبه بعد از کلاس سیستم عامل با یکی از بچه ها رفتیم طالقانی برای خرید یه اسپیکر برای notebook ، فکر می کنم یه بیست دقیقه نیم ساعتی داشتیم چرخ می زدیم! منظورم اینه که داشتیم تو مغازه های مختلف می دیدیم چی دارن! بدون اینکه بودنیم مثلا تو فلان سایز حداکثر کیفیت موجود چی هست یا مثلا عدد و رقم هایی که روی جعبه های این اسپیکرها نوشته کدومش رو باید خیلی مدنظر قرار داد و … وحتی ایمکه بدونیم کدوم مغازه تو بازار بزرگ طالقانی این مدل اجناس رو خوب ارائه میده! خلاصه یه چیزی خریدیم و اومدیم، اگه اشتباه یادم نمونده باشه چیزی که خریدیم همون اولین چیزی بود که دیدیم! و البته از دومین مغازهای که توش دیدیم خریدیم، منتهی تقریبا بعد از یه دور کامل تو همکف بازار بزرگ.
تو مسیر برگشت دو تا روشندل تو پیادهرو داشتن در جهت مخالف ما میاومدن، یکیشون عصای سفید داشت و جلو میرفت و اون یکی دستش رو گذاشته بود رو شونه ی جلویی و پشت سر اون می رفت، به دوستم گفتم کوری عصاکش کور دیگر است، رد شدیم و اومدیم خونه، امروز خیلی در مورد این واقعه فکر کردم! به نظرم بیحکمت نبود دیدن همچین صحنه ای! آخه هر چی بیشتر فکر میکنم میبینم ما (مای نوعی!) تقریبا همهمون همین طوریم! کورهایی هستیم که عصاکش همدیگه هستیم! و از اونکه بیناست غافلیم، اما جالبش اینجاست که هیچ کدوم نمیتونیم این کور بودن رو هم ببینیم، فقط اگه دو تا کور فیزیکی رو ببینیم که دارن به هم کمک میکنن یاد این ضرب المثل میافتیم، اما خیلی جاها که آدمها بدون داشتن دانش و آگاهی کافی در کنار هم حرکت میکنند (مثل پت و مت!) اصلا همچین چیزی تو ذهنمون تداعی نمیشه.
مثلا پنجشنبه میخوایم با یکی از بچهها بریم مغازه های شهر رو قیمت بگیریم، شاید سهتایی با یه شخص سوم، یه مغازه کرایه کردیم، البته اونجا اوضاع اینطوری نیست یکیمون سابقه مغازه داشتن داشته! یکیمون سابقه سیستم و سختافزار و شبکه و یکیمون که من باشم … ، اما آیا واقعا داریم با بصیرت و آگاهی کافی وارد میشیم یا سهنفر هستیم که احساسمون شده چراغ عقلمون! و چون هم حس هستیم افکار همدیگه رو تایید میکنیم! واقعا چقدر خوب بود که این قدر بصریت داشتم که … !
خوب دیگه این پست تا همینجا کافیه، بقیهاش رو خودت برای خودت کامل کن، به این فکر کن که تو، روشندلی نیستی که روشندلهای دیگه رو راهنمایی میکنی؟!؟ نمی تونی جواب بدی؟ خوب از بینا کمک بگیر!!
سلام حاجی
در مورد بند دوم این پست می خواستم یک گزاره ای بیارم, نمی دونم از کی, ولی یه جائی خوندم که یه آدم خیلی مهمی گفته بود: “تصمیمات کوچک را با عقلت بگیر و تصمیمات بزرگ را با دلت.” بعضی وقتها خودتون هم دیدید که خیلی تصمیمها را که در درجه اول با توکل بر خدا و در مرحله دوم با تکیه بر اعتماد به نفس و روحیه مبازه طلبی (برای مواجه با مشکلات بزرگ جهت رسیدن به اهداف بزرگتر) گرفته ای که شاید چندان هم در نظر اول عاقلانه نبوده, به نتیجه ای بس عالی تر از تصوراتت دست یافته ای. بصیرت عالیه را فقط خدا داند و بس.
پس به نظر من اگه تو انتخابی تا ۶۰% اطمینان عقلی و قلبی داری, بقیه اش را بسپار به اون بالائی. که به گفته خودش, برترین خالقان است و حامی عزیز.
راستی بگذار یه نکته انحرافی از بند آخر نوشته تون بگیرم
ای کاش همه مون “روشن دل” بودیم. ضمیر آگاه همان گمشده ماست. (البته که من متوجه منظورتون شدم!)
یا علی