<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته‌های شبانه &#187; تسنیم</title>
	<atom:link href="http://nowruzi.ir/mohsen/category/tasnimsg/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nowruzi.ir/mohsen</link>
	<description>وب‎نوشت‎های محسن نوروزی / Mohsen Nowruzi</description>
	<lastBuildDate>Thu, 19 Jan 2012 17:50:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>طرحی برای کامنت‌ها &#8230;!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/comments/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/comments/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Dec 2011 19:02:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم‌های مدیریت محتوا]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[کسب و کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1091</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
مسائل خیلی به هم تنیده هستند و درباره هر چی که میخوام حرف بزنم، به هزار تا چیز دیگه ربط پیدا میکنه که اون موقع نمیخوام در موردشون حرف بزنم! و البته یه مقدار زیادیش هم به ساختاز ذهنی من برمیگرده که در عین حال که سعی میکنم رو یه چیز تمرکز کنم دارم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">مسائل خیلی به هم تنیده هستند و درباره هر چی که میخوام حرف بزنم، به هزار تا چیز دیگه ربط پیدا میکنه که اون موقع نمیخوام در موردشون حرف بزنم! و البته یه مقدار زیادیش هم به ساختاز ذهنی من برمیگرده که در عین حال که سعی میکنم رو یه چیز تمرکز کنم دارم به هزار تا چیز دیگه هم فکر میکنم، بگذریم، تو این چند وقتی که روی ipe9 کار میکنیم یا کارایی که رو nsoc بوده بارها شده که مسائلی به ذهنم رسیده برای حل کردن و بعضی هاشون رو هم از روی مجبوری همین طوری رد کردم رفته با یه راه حل جمع و جور و حرص خوردم که این مساله جون میداد برای یه پایان نامه! همه چی هم حاضر بود فقط یه ایده باید میدادی و تست میکردی و در صورت لزوم ایده رو اصلاح میکردی &#8230; حالا این موضوع یه مقدار هم به بحث خارج رفتن و نرفتن ربط پیدا میکنه که الان نمیخوام در موردش حرف بزنم، درباره هر دو تای این بحث ها هم خارج رفتن و نرفتن و هم تغییر و تحولات سیستم پایان نامه حداقل تو رشته ها مهندسی جای خودش باید حرف بزنم، الان حرف دیگه ای میخواستم بزنم!<br />
چند روز پیش با همکارم تو ipe9 بحث میکردیم که وقتی تعداد کامنت ها توی یه صفحه زیاد میشه، چه طوری هندل شون کنیم، همکارم یه طرحی مشابه فیس بوک زده بود که تا یه تعداد رو نشون بده و بعد که کلیک میکنی یه تعداد دیگه و به همین ترتیب هر چقدر خواستی عقب تر بری و بحث این رو داشتیم که این برای جستجو میتونه بد باشه و بعد من فکر کردم به اینکه طرحی که تو خیلی از CMS ها هست برای صفحه بندی کامنت ها هم میتونه برای جستجو بد باشه که با اومدن کامنت جدیدتر آدرس صفحه کامنت های قبلی عوض میشه و از اون طرف اگه هم کامنت های قدیمی بالا بمونند باز راحتی کاربر از بین میره و بالاخره پیش خودم به این جع بندی رسیدم که کامنت ها باید بر اساس تاریخ سازمان دهی بشند مثلا کامنت های شهریور ۹۰ و کامنت های مهر ۹۰ و این آخری ها هم مثلا هفته پیش و دیروز و امروز و بعدا دوباره برن تو همون قالب آرشیو ماهانه و این موضوع گذشت تا timeline رو تو فیس بوک فعال کردم که از نظر ایده شبیه هست به چیزی که گفتم (کاری به هدفش ندارم فعلا!) و حالا دارم فکر میکنم که تو CMS هایی که آدم خودش درست میکنه این بحث سر و سامون دادن محتوا، چه محتوایی که فرد وارد میکنه و چه کامنت ها و نظراتی که براش میاد برا اساس تاریخ چقدر میتونه CMS ها رو متحول کنه، چه CMS های عمومی چه تالارهای گفتمان و چه سایت هایی که اختصاصا برای یک قشر خاص ساخته میشند &#8230; شاید نقاش بزرگ ما رو هم تو مسیری گذاشت که یه بخشی از این نقش رو بزنیم، هر چند که ممکنه چیز خاصی به نظر نرسه اما میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1091" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/comments/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و همسفری که نیست &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/hamzad/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/hamzad/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Sep 2011 11:42:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1044</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
به خودم نیگاه میکنم، از هر موقعی که بگی! همیشه دوست داشتم بجنگم، دوست داشتم تلاش کنم، دوست داشتم کار عجیب و غریب و سخت و ناممکن بکنم، اما این وسط همیشه همسفر هم داشتم، از دوره ارشد و لیسانس که یه هویی حمله میکردیم به کتاب و جزوه و همه رو تو یکی دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">به خودم نیگاه میکنم، از هر موقعی که بگی! همیشه دوست داشتم بجنگم، دوست داشتم تلاش کنم، دوست داشتم کار عجیب و غریب و سخت و ناممکن بکنم، اما این وسط همیشه همسفر هم داشتم، از دوره ارشد و لیسانس که یه هویی حمله میکردیم به کتاب و جزوه و همه رو تو یکی دو روز کامل می‌فهمیدیم تا پروژه ها و کارهای جنبی این دوره ها تا دوره دبیرستان و راهنمایی و &#8230; . به خونواده هم نیگاه میکنم اوضاع همین طوره ، اون داداشم که شغل آزاد داره یه شریک داره و اون داداشم هم که استاد دانشگاهه، روی همه‌ی کتاب هاش حداقل اسم یه نفر دیگه هم هست و &#8230;<br />
بیشتر فکر میکنم این چند روزی که آخر اون هفته داشتم رو پروژه کار میکردم چرا این قدر داشت بهم فشار می اومد، بعد می بینم من هیچ مشکلی با کار کردن و اضافی کار کردن و نخوابیدن و &#8230; ندارم، اما اونجا چیزی که خسته ام میکرد یه دل نبودن و همسفر نبودن بقیه بود، به پایان نامه هم که نیگاه میکنم اینکه هیچ همسفری ندارم متوقفش کرده، نه استاد راهنما چیزی از موضوع میفهمه و نه وقتی صرف میکنه، کس دیگه ای هم که تو این فضا باشه دور و ورم نیست و &#8230; حتی وضعیت عدم پیشرفت درست و حسابی تسنیم رو هم از همینکه از یه جایی هیچ همسفری نبوده و از یه جایی هم خودم همسفر نبودم و &#8230; می بینم.<br />
از کربلا که اومده بودم یه فکری به سرم زده بود که همه چی رو ول کنم و برم دوباره تو یه محیط قرار بگیرم که آدم هایی که کنار هستند با هم یکدل باشیم و دسته جمعی برای یه هدف واحد شروع به جنگیدن کنیم و &#8230; ولی خوب گذشت زمان از اون حالت منو آورد بیرون یعنی یه اتفاقاتی افتاد که کلا اون فکر رو بی خیال شدم، حالا هنوز این کلنجار رو با خودم دارم که چیکار کنم این مساله حل بشه من الان هیچ جایی با همسفری (حداقل یه دونه) برای هدفی نمی جنگم که سر حال باشم و قوی به چنگیدن ادامه بدم، شاید خیلی محدود با مجتبی رو پروژه های تو تسنیم ، اونم خیلی محدود ، فعلا به نظر میرسه نیاز به تغییر این شرایط دارم اگه نه خیلی زود از پا می افتم و تو همین فضاهایی هم که هستم همه رو خراب میکنم و از همه بدتر روح و وران خودم رو هم مرتب فرسایش میدم و &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1044" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/hamzad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مروری بر این چند وقت</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/review-recent/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/review-recent/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Jun 2011 19:29:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[پایان نامه ارشد]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرش دکتری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=964</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
یکی دو سالی از دوره کارشناسی می‌گذشت، یه مقدار اوضاع نامناسب بود، برخلاف دوره دبیرستان، نمره ها جالب نبودن، کارهای جانبی نسبتا بزرگ و موفقیت آمیز هم خبری ازشون نبود، فقط تنها موفقیتی که بود این بود که اطلاعات من از فیلدهای مختلف رشته ام بیشتر و بیشتر میشد، کم کم به خودم اومدم، یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">یکی دو سالی از دوره کارشناسی می‌گذشت، یه مقدار اوضاع نامناسب بود، برخلاف دوره دبیرستان، نمره ها جالب نبودن، کارهای جانبی نسبتا بزرگ و موفقیت آمیز هم خبری ازشون نبود، فقط تنها موفقیتی که بود این بود که اطلاعات من از فیلدهای مختلف رشته ام بیشتر و بیشتر میشد، کم کم به خودم اومدم، یه خورده سعی کردم حداقل شب امتحان رو برای نمره درس بخونم! یه خورده اوضاع بهتر شد، تو کارای جنبی هم یه کارایی کردم، هر چی به طرف پایان دوره کارشناسی رفتیم اوضاع درس خوندم بهتر و بهتر شد، سال اول و تقریبا ترم سوم ارشد رو هم اوضاع خیلی خوب بود، شاید بیش از اونی که خودم انتظار داشتم. گذشت و دوباره یه کاری رو شروع کردم، تسنیم تا حدی رسمی شد از ترم سه، اواخر ترم چهار هم که از آپا سر در آوردم، حالا هم ترم شیش داره تموم میشه! تو این مدت تقریبا هیچ پیشرفت خاصی تو زمینه درسی و علمی نداشتم، نه مقاله ای نه کتابی و نه  حتی خبری از تموم شدن پایان نامه نیست!<br />
دیشب که داشتم به این گذشته نزدیک فکر میکردم تو نگاه اول به نظرم رسید تا یه حدی بین اینکه تمرکزم رو کار و محیط عملی بوده یا اینکه روی درس و محیط علمی وضعیتم فرق میکرده، خیلی فکر کردم که دیگه باید کار نکنم، دیگه وقت ندارم، اما نتونستم خودم رو قانع کنم که این مقایسه و مرور درست هست. یه خورده دیگه فکر کردم، یه فرق دیگه هم بود، از قدیم حتی از دوره دبستان! هر موقع که کسی کنارم بود که تونستم کمکش کنم، هر موقع هدفم موثر بودن تو مسیر بود نه فقط رسیدن به قله تو وضعیت خوبی بودم و هر موقع فقط قله رو میدیدم و هیچ توجهی به مسیر نداشتم و به افرادی که تو مسیر هستند، نتونستم اصلا جلو برم. شاید اگه تو پایان نامه می تونستم اون مدل همکاری با هم برای پیشرفت همه رو که تو دو سه ترم ارشد جلو بردم جلو ببرم الان هم خودم و هم همکلاسی هام پایان نامه هامون رو با نمره بالا دفاع کرده بودیم و مقاله هامون هم چاپ شده بود و داشتیم با هم کتاب می نوشتیم و &#8230; . نمی دونم شاید اینم تحلیل و نگاه درستی نیست.<br />
یاد حرف آقای معین فر دبیر شیمی مون افتادم که موفقیت های ما به تعداد آدم هایی که دوست مون دارند و دل شون برامون می تپه خیلی بستگی داره، شاید باید تو سبک زندگی ام تجدید نطر کنم تا تو سبک کار کردنم، شایدم تو هر دو، فعلا میخوام این یکی دو روز تعطیلی رو رو این موضوع زیاد فکر کنم، شاید بعد از تعطیلات کارای عجیبی هم کردم، شایدم مثل بیشتر اوقات هیچ اتفاقی پیش نیومد و همه چیز باز هم به گذر زمان موکول شد.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=964" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/review-recent/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ساماندهی هاستینگ!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/hosting/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/hosting/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 May 2011 19:32:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[وب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=886</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
صبح دیدم گوشی موبایلم زنگ میخوره، شماره این بود:‌ ۰۲۱۸۴۸۰۰۰۰۳ ، جواب دادم. یه خانومی بود، با اسم شرکت مکالمه رو شروع کرد و از من پرسید که با یکی از مسئولین تسنیم صحبت میکنه یا نه،‌ که منم جواب مثبت دادم. گفت از وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات تماس میگیره و میخواد بدونه که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">صبح دیدم گوشی موبایلم زنگ میخوره، شماره این بود:‌ ۰۲۱۸۴۸۰۰۰۰۳ ، جواب دادم. یه خانومی بود، با اسم شرکت مکالمه رو شروع کرد و از من پرسید که با یکی از مسئولین تسنیم صحبت میکنه یا نه،‌ که منم جواب مثبت دادم. گفت از وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات تماس میگیره و میخواد بدونه که ما  خدمات هاستینگ داریم یا نه. یه ده دقیقه‌ای اطلاعات مختلف از من گرفت در مورد شرکت و در مورد فعالیت هاستینگش. از اینکه هاست داخل ایران داریم یا خارج ایران، تا اینکه مدیر عامل شرکت کی هست و با چه ایمیلی می‌تونند تماس بگیرند و فیلترینگ با چه شماره‌ای تماس بگیره و &#8230;. . در طول صحبت هم بهم گفت که قرار هست هاستینگ‌ها ساماندهی بشند و ما برای فعالیت هاستینگ باید مجوز داشته باشیم و یه مشاره تلفن هم داد که برای آگاهی از مراحل اخذ مجوز باهاش تماس بگیرم. شماره این بود: ۰۲۱۸۴۸۰۲۵۱۸ و گفت با آقای رستمی در این مورد صحبت کنم. منم همون موقع با آقای رستمی تماس گرفتم، ایشون یه پنج دقیقه‌ای در مورد مزایای ساماندهی هاستینگ برام صحبت کردند و نهایتا گفتند که هنوز مراحل اعطای مجوز مشخص نشده و فعلا دارن اطلاعات جمع میکنند و بعدا خودشون باهامون تماس خواهند گرفت.<br />
در مورد هاستینگ به طور کلی با داشتن اتحادیه یا صنف یا چه می‌دونم یه چیزی تو مایه شورای سیاست گذاری موافقم که یه سری تعرفه تعیین کنه و یه نشان مثلا بده که مشخص باشه کی عضو هست و قابل اعتماد هست و کی نیست و &#8230; . اما امیدوارم قوانین و مقرارتی که تهیه میشه و همین طور مراحلی که برای ثبت شدن و مجوز گرفتن تعیین میشه سنجیده و با مشورت با خود افراد فعال باشه، چون در غیر این صورت نه تنها کمکی نمیکنه بلکه اوضاع رو بدتر هم خواهد کرد. فعلا که باید صبر کرد و دید چه اتفاقی می‌افته.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=886" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/hosting/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یه طرح اقتصادی!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/economicbp/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/economicbp/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Apr 2011 20:13:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[کسب و کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=794</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
امسال رو سال جهاد اقتصادی اسم گذاشتند و اول سال این طور گفتند که «&#8230; همچنین از ملت عزیزمان انتظار دارم که در عرصه‎ی اقتصادی با حرکت جهادگونه کار کنند، مجاهدت کنند، حرکت طبیعی کافی نیست، باید در این میدان حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم &#8230;» . در واقع در کنار حرف‎هایی که برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">امسال رو سال جهاد اقتصادی اسم گذاشتند و اول سال این طور گفتند که «&#8230; همچنین از ملت عزیزمان انتظار دارم که در عرصه‎ی اقتصادی با حرکت جهادگونه کار کنند، مجاهدت کنند، حرکت طبیعی کافی نیست، باید در این میدان حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم &#8230;» . در واقع در کنار حرف‎هایی که برای مسئولین زدند، از خود ملت هم خواستند که در عرصه اقتصادی جهاد کنند. خوب این جهاد ممکنه در نگاه اول افزایش تلاش به نظر برسه، اینکه اگه پارسال یه موقع‎هایی دست یه نیازمند رو می‎گرفتیم، امسال دست سه تا نیازمند رو بگیریم و سه نفر دیگه رو هم به این کار تشویق کنیم و مثلا نیازمندهای واقعی رو هم بهشون معرفی کنیم، اما این به نظرم خیلی که خوب اجرا بشه همون همت مضاعف و کار مضاعف هم نمیشه، یا شاید فوقش یه جهاد حداقلی، جهاد در واقع مبارزه با کاستی‎ها و بدی‎هاست، پس میشه گفت از هر کسی توقع میره تو عرصه اقتصادی سعی کنه بفهمه مشکل از کجاست و چطوری میشه حلش کرد و بعد برای حلش اقدام کنه، حالا یا خودش می‎تونه که حلش کنه یا اینکه <em></em> با کمک دیگران حلش کنه یا حداقل مشکل رو بیان کنه و &#8230; . بزارید مثال بزنم، مثلا یه کشاورز می‎بینه فلان میوه خیلی گرون هست، شرایط کشتش هم تو اون منطقه‎ای که زندگی میکنه هست، اتفاقا زمین کشاورزی بیکار هم تو اون منطقه هست، حالا این اگه بیاد این میوه رو بکاره و با قیمت مناسب‎تر برسونه به دست مردم در حد خودش جهاد اقتصادی داشته، البته این می‎تونست همون کشاورزی معمول اون منطقه رو بکنه و به این نکته فکر نکنه که مثلا الان چی نیاز هست که در اون صورت کار اقتصادی کرده بود اما دیگه خیلی صورت جهادی نداشت، حالا این کشاورز می‎تونه فقط نیاز بازار منطقه خودش رو ببینه، می تونه نیاز کشور رو ببینه، می‎تونه هم اصلا به صادرات فکر کنه!البته هر کسی در جایگاه خودش و در اون حدی که دید و اطلاعات و امکانات و &#8230; داره.<span id="more-794"></span><br />
بگذریم! از موضوع اصلی که می‎خواستم در موردش بنویسم خیلی دور شدم! من یه طرح اقتصادی یا بهتر بگم یه طرح کسب و کار تو ذهنم دارم که حدود یک سال و خورده‎ای میشه که مطرحش کردم و با دوستان هم هر موقع روش صحبت کردیم همه موافق بودند که طرح در صورتی که ابزار اجراش باشه و اجرا بشه، طرح با بازده خیلی خوبی خواهد بود. الان بخوام در مورد طرح صحبت کنم نه شرایطش هست و نه این جا جاش هست که من بیام این طرح رو توضیح بدم اما در این حد بگم که مثلا فراسو اگه این طرح کسب و کار رو داشت و دست به کار فروشگاه‎های لاوان شده بود، الان این فروشگاه‎ها وضعیت خیلی متفاوتی داشتند، در واقع راهکار مشکل فروشگاه‎های لاوان رو من تو این طرح خودم می‎بینم، البته خیلی هم احتمال اینکه من اشتباه فکر کنم کم نیست! ولی خوب فعلا که من فکر میکنم اونا اشتباه فکر میکنند!<br />
بازم بگذریم! این طرح تهش این هست که کلا بازار کامپیوتر رو تحت تاثیر خودش قرار میده و به سمت و سوی دیگه‎ای می‎بره! در واقع این مدتی که من تو بازار بالا و پایین رفتم، دیدم که مشکل بازار چی هست و چی باعث بالا و پایین شدن عجیب و غریب و بی دلیل قیمت‎ها و لطمه خوردن برخی فروشندگان و خریداران میشه و &#8230; و این طرح این موضوع رو تا حد خیلی خوبی می‎تونه حل کنه. حالا من از نقطه شروع این طرح شروع میکنم! شاید یکی پیدا شد که این طرح رو شروع کردیم و بعد تونستیم با هم ببریمش جلو و به نتیجه برسونیم، شایدم هم به سرم زد و تو یکی از این جشنواره‎های کارآفرینی و &#8230; طرح رو ارائه دادم.<br />
خوب شروع این طرح چیزی نیست بیشتر از یه فروشگاه! یه فروشگاه که فعلا با توجه به زمینه‎ای که انتخاب کردیم، کار فروش لوازم جانبی رایانه رو انجام خواهد داد، پخش کننده‎های موسیقی، حافظه های همراه، ذخیره‎کننده های خارجی و &#8230; . برای شروع اما با توجه به طرح نیاز هست که محلی که این فروشگاه دائر میشه متعلق به مجموعه‎ای باشه که <em></em>کار رو شروع می‎کنه، در واقع با یه مکان اجاره‎ای نمیشه این طرح رو برد جلو، مثلا شاید یه دفتر ۷۰ متری تو برج جهان‎نما یا یا یه واحد تو یکی از مجتمع‎‎های  چهارباغ بالا یا &#8230; . این دفتر یا واحد در واقع به اون خاطر اهمیت داره که همه تبلیغات و کارهایی که انجام میشه روی این مکان فیزیکی خواهد بود و بعدا عوض کردنش هزینه زیادی رو مجددا تحمیل میکنه. در کنار این مکان و دکوراسیون و &#8230; یه سرمایه اولیه نیاز هست برای تامین اجناس فروشگاه و یه سرمایه برای پیشبرد طرح اصلی، خوب بسته به میزان سرمایه‎ای که برای خرید دفتر در نظر گرفته میشه ، شاید بشه گفت شروع این طرح در حداقلی‎ترین شرایط ۱۰۰ میلیون سرمایه میخواد و البته اجرای انقلابی اون که احتمال ورود هر رقیبی قبل از عملی شدن طرح رو به صفر نزدیک کنه یه چیزی در حدود یک میلیارد تومن سرمایه میخواد! اما خوب اجرای این طرح به نوعی هم بیمه کردن سرمایه خواهد بود به این جهت که مادام و تقریبا در هر شرایط اقتصادی سود خواهد داد و هم سر و سامان دادن به وضعیت بازار کامپیوتر و حل مشکلات اون که سر جمع طرح رو هم از بعد سود مالی و هم از بعد سود معنوی حائز وجهه میکنه، نمی دونم شایدم باید زودتر بنویسمش و تو جشنواره‎ای چیزی شرکتش بدم و نشستن به این امید که یه روزی سرمایه‎اش تامین بشه یا اینکه سرمایه گذارش پیدا بشه فقط خراب کردن طرح و دادن فرصت رسیدن طرح به ذهن دیگران باشه.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=794" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/economicbp/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کم آوردم!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/iamweak/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/iamweak/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Apr 2011 21:00:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=755</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
دلم گرفته، در واقع کم آوردم! سنگین کم آوردم ها! نه از اون کم آوردن ها که بشه یه کاریش کرد نه! درست و حسابی کم آوردم. تو این چند ماهی که گذشته، تو فامیل، تو دوست، آشنا، همکلاسی، شاگرد و &#8230; خیلی‌ها بودن که مستقیم یا غیر مستقیم ازم کمک خواستن، ولی من تقریبا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">دلم گرفته، در واقع کم آوردم! سنگین کم آوردم ها! نه از اون کم آوردن ها که بشه یه کاریش کرد نه! درست و حسابی کم آوردم. تو این چند ماهی که گذشته، تو فامیل، تو دوست، آشنا، همکلاسی، شاگرد و &#8230; خیلی‌ها بودن که مستقیم یا غیر مستقیم ازم کمک خواستن، ولی من تقریبا به هیچ کدوم نتونستم کمک کنم، چند روز هست که این موضوع با تکرار شدن چند تا درخواست دیگه بد فرم داره آزارم میده. احساس میکنم یه جاهایی رو اشتباه رفتم یا شایدم به اندازه کافی نرفتم.<br />
توقعی هم ندارند، راهنمایی می‌خوان، اما خوب عملا برای جواب دادن به راهنمایی که میخوان من باید خیلی جلوتر از اینی که هستم باشم، اما نیستم. هیچ وقت برام پیش نیومده بود یه مدت چند نفر ازم یه چیزی بخوان و من نتونم به هیچ کدوم اون قدر که لازمه یا حتی کمتر از اون کمک کنم،‌ واقعا احساس ضعف میکنم و حیرونم.<br />
از اون طرف احتمالا یه عده هستند که یه سرمایه‌ای دست‌شون هست و دارن دنبال این میگردن که کجا سرمایه‌گذاری کنند در حالی که سرمایه‌شون آزاد هست و می‌تونند یکی دو سال خوابش رو هم تحمل کنند، از اون طرف یه عده دنبال نیروی کاری میگردند که بتونند بهش اعتماد کنند و بدونند اگه روش سرمایه‌گذاری کنند بعدا ناتو از آب در نمیاد و اون وقت از این طرف من هستم و یه تعداد ایده که سرمایه آزاد راه انداختن‌شون رو ندارم و یه تعداد آدم صادق که ازم راهنمایی می‌خواند که چی یاد بگیرند و رو چی هزینه کنند که بعدا بیکار نباشند یا حتی راهنمایی می‌خواند که کجا برند چیز یاد بگیرند یا اینکه اصرار میکنند که خودت کلاس خصوص برامون بزار یا &#8230;، حتی یه عده‌شون یه سرمایه‌ای هم برداشتن آوردن، ولی من خودم این وسط تکلیف خودم رو هم نمی‌دونم،‌ چطور اونا رو راهنمایی کنم؟!؟ چطور ازشون بخوام رو کاری سرمایه‌گذاری کنند که هنوز تو مرحله ایده هست در حالی که اونا سرمایه‌شون بخش مهمی از زندگی خونواده‌شون هست؟ البته اون چیزی که به ذهنم میرسیده بهشون گفتم، ولی همه‌شون با زبون بی زبونی داشتن کمک میخواستن و این حرفایی که من بهشون زدم خودم رو قانع نمیکنه چه برسه به اونا،‌ فکر نمیکنم بیشتر از ۳۰ درصد تونسته باشم از بلاتکلیفی‌شون کم کنم.<br />
همه‌اش این فکر آزارم میده که یه جایی تو جلو بردن تسنیم اشتباه کردم،‌ شاید اگه درست جلو رفته بودم الان باید می‌تونستم همه‌شون رو راه‌بندازم، اول یادگیری بعدم هم کار، یا سرمایه‌گذاری رو کاری که از آب و گل در اومده،‌ هیچ مشکلی هم نبود، اما خوب الان من امسال نتونستم برای تسنیم دفتر هم بگیرم، چی می‌تونم بگم به این بندگان خدا؟!؟ مثل این میمونه که میخوای به یکی ماهیگیری یاد بدی به جای اینکه بهش ماهی بدی، اما خودت با وجود اینکه ظاهرا ماهیگیری بلدی، به خاطر دلایل مختلف نتونستی ماهی بگیری و در مورد شیوه‌ات به شک و تردید افتادی! و از اون طرف حتی ماهی هم نداری بهشون بدی، واقعا پیچیده‌ است. خدایا من جنبه‌شو ندارم که کسی رو بزاری سر راهم و نتونم کمکش کنم،‌ یا نزار یا توان کمکش رو هم بهم بده،‌ این طوری داغون میشم.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=755" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/iamweak/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اضافه بار</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/overload/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/overload/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Mar 2011 14:11:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[پایان نامه ارشد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=693</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
انواع مختلفی از پردازنده تو این سال‌هایی که من با کامپیوتر آشنا شدم و سروکار داشتم عرضه شدند، ‌پردازنده‌هایی که در خیلی از ملاک‌ها با هم فرق می‌کردند، اما فارغ از اینکه یک پردازنده چقدر قوی باشه همیشه برام پیش اومده که ببینم اون پردازنده زیر بار اجرای چندین برنامه  کاربر و چندین پردازش زمینه‌ای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">انواع مختلفی از پردازنده تو این سال‌هایی که من با کامپیوتر آشنا شدم و سروکار داشتم عرضه شدند، ‌پردازنده‌هایی که در خیلی از ملاک‌ها با هم فرق می‌کردند، اما فارغ از اینکه یک پردازنده چقدر قوی باشه همیشه برام پیش اومده که ببینم اون پردازنده زیر بار اجرای چندین برنامه  کاربر و چندین پردازش زمینه‌ای داره دست و پا میزنه و آخر سر هم این اضافه بار باعث می‌شه که اصلا معلوم نشه این پردازنده چقدر قوی بوده و فقط ضعفش در اون حالت خاص به چشم بیاد. شاید هم باید به جای پردازنده خالی می‌گفتم یه کامپیوتر، منظورم ترکیب پردازنده و حافظه و سایر موارد لازم هست. بگذریم، اون چیزی که می‌خوام روش بحث رو ادامه بدم این هست که یه سیستم یا یه پردازنده هر چقدر هم که قوی باشه تا یه حدی از اضافه بار رو تحمل میکنه و بیش از اون حد دیگه کم میاره.<br />
با توجه یه اونچه گفتم، نکته حائز اهمیت این هست که سیستم عامل به چه صورت برنامه‌های کاربر و پردازش‌های زمینه‌ای رو اجرا میکنه، اگه وسط یه مجموعه انتقال و کپی که کاربر داره انجام میده، سیستم عامل شروع کنه به یکپارچه‌سازی حافظه یا هر فعالیت دیگه‌ای که با حافظه به میزان زیاد سروکار داره، طبیعتا در فرآیند معمولی کپی یا انتقال که مثلا به خاطر به روز بودن سخت افزار کاربر باید خیلی سریع انجام بشه، ضعف‌هایی به چشم کاربر میاد. حالا اگه این سیستم عامل یه سری برنامه یا پردازش رو این‌قدر بد بهشون وقت بده که همواره گیر وقت پردازنده باشند اوضاع بدتر میشه و اینا هی منتظر هستند و در عین حال که منابع بهشون نمیرسه که کارشون رو تموم کنند از اون ور هم هی منابع سیستم صرف سوئیچ کردن بین اونا و کارای دیگه میشه و &#8230; .<span id="more-693"></span><br />
سرتون رو درد نیارم، یه آدم هم وضعیت مشابهی داره، گاهی وقتا با دلایل مختلف یه سری از کارار رو رها می‌کنیم ولی کارا به دلیل اهمیت‌شون همواره بخشی از ذهن ما رو به خودشون مشغول می‌کنند، بدون اینکه این مشغول شدن اثری در پیشرفت اون کارها داشته باشه. تو این چند هفته گذشته چندین مرتبه برام پیش اومده که رفتارم به نظر خودم افتضاح بوده، در واقع رفتارم نشون دهنده شخصیت من نبوده و منو خیلی ضعیف‌تر از اونی که هستم به تصویر می‌کشیده، خیلی خیلی فکر کردم اما دلیل این موضوع رو ضعف شخصیت یا خلا عاطفی یا هر دلیل مشابه دیگه‌ای نمی‌دونم، هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به نظرم می‌رسه که این ضعف بزرگ‌نمایی شده، دقیقا به خاطر پردازش‌هایی هست که از ذهنم بیرون نرفتند و بدون اینکه کاری روشون انجام بشه مدام با خودم کلنجار میرم که این کارا عقب هستند، اگه این کار نشه چی میشه و &#8230;. .<br />
جمع‌بندی فکرام این بود که باید یه سری از کارا رو فعلا متوقف کنم و این کارایی رو که مدام ذهنم رو درگیر می‌کنند و رفتارم رو از حالت عادی خارج می‌کنند و &#8230; رو حداقل به یه جای خوب برسونم تا یه مقدار بار اضافه روی ذهنم کنار بره و بعد بتونم خیلی بهتر و با بهره‌وری بالاتر به هر کار دیگه‌ای بپردازم، این جمع‌بندی به نوعی به کارهایی که مربوط به آپا و تسنیم می‌شند مربوط میشه،‌ در واقع می‌خوام خودم رو مجبور کنم که با کم کردن یا حذف کردن زمان فعالیت برای آپا و تسنیم به صورت موقت، کار پایان‌نامه و آزمون دکترا رو به یه جایی برسونم که دیگه هی ذهنم درگیرشون نشه و بعد با ذهن بازتر برگردم سراغ این کارا.<br />
در مورد زمین گذاشتن این دو تا مجموعه کار خیلی فکر کردم، حقیقتش هر چی بیشتر فکر کردم کمتر تونستم دلیل مادی یا دنیایی برای ادامه دادن این کارا پیدا کنم، در واقع کار کردن تو این دوتا مجموعه به شدت به ارضاء شدن خواسته‌های روحیم کمک می‌کنه و همین موضوع کم کردن کار تو این دوتا مجموعه رو برام خیلی سنگین میکنه. در کنار این قضیه این نکته هم وجود داره که در برخی تجربه‌های قبلی سبک کردن بار باعث نشده که به نحو لازم و کافی به بقیه کارا بپردازم و این نگرانی وجود داره که حتی با صفر کردن کار تسنیم و آپا، باز فرصت کافی رو برای تموم کردن پایان نامه و آماده شدن برای پذیرش دکترا صرف نکنم، هر چند این نگرانی طبیعی هست ولی باز چاره‌ی دیگه‌ای نیست و باید این کار رو شروع کرد و بعد در صورت پیشآمد چنین مشکلی برای اون هم یه فکرایی کرد.<br />
به گذشته که نگاهم میکنم برام خیلی جالبه!‌ یادم می‌آد سال‌های اول دوره کارشناسی اصلا به بعد فکر نمیکردم به دوره ارشد به معدل یا به هر چیز دیگه‌ای، هیچ اضافه باری نداشتم،‌ شاید فقط اینکه می‌خواستم در اولین زمان ممکن واحدهای عمومی تموم بشن تنها اضافه باری بود که داشتم (و البته ازدواج که اونم با توجه به این مدت زیادی که اضافه بار تحمیل کرده، در جای خودش و در یک مرحله دیگه نیاز به تصمیم گیری داره). همون موقع یادم می‌آد که بعد از گذشت چند وقت و تامل در رفتار یکی از بچه‌ها به این نتیجه رسیدم که چرا کسی به من نگفته که معدل مهم هست و چرا من به فکر ارشد نبودم و &#8230; . اون بنده خدا از همون ترم اول فکر این بود که معدلش بالا باشه که بعد ارشد راحت قبول بشه و &#8230; . هر چند اون موقع به این نتیجه رسیدم که اون شخص داره درست فکر میکنه و من از مرحله پرت هستم و بعد هم تو ترم های بعد سعی کردم معدلم رو افزایش بدم و &#8230; . اما بعدا گذشت تاریخ نشون داد که اون شخص بر خلاف اینکه آدم قوی هم بود نتونست (و هنوز هم نتونسته) وارد دوره ارشد بشه و من خیلی راحت و بدون دغدغه با تکیه بر اونچه یاد گرفته بودم و البته با لطف خدا وارد دوره ارشد شدم.<br />
تو دوره ارشد اما قضیه جور دیگه‌ای شد، اینجا از همون اول یه چیزایی ذهن من رو به خودشون مشغول کرده بودن، هم بحث راه‌انداختن یه کسب و کار موفق و هم بحث انجام دادن یه پایان نامه خوب و موفق و داشتن چند تا مقاله و &#8230; . خوب که گذشته رو نیگاه میکنه می‌بینم این اضافه بار چه ضربه‌های سنگینی به من زده. از ترم اول به فکر پایان نامه بودن باعث شد تا همون ترم برم سراغ اولین استاد دم دست و اولین موضوعی که به ذهنم رسید رو باهاش مطرح کنم و این شد باعث مشکلات متعدد در پایان نامه و &#8230; ، در صورتی که اگه آروم آروم جلو می‌رفتم الان باید دقیقا ۶ ماه از دفاعم گذشته بود و چند تایی مقاله هم رو مضوع می‌داشتم و &#8230; . از اون طرف دغدغه کسب و کار هم باعث شد تو راه‌انداختن کسب و کار عجله کنم و &#8230; .<br />
من بین همکلاسی‌های ارشدم اگه قوی‌ترین نبودم حداقل جز نصف قوی کلاس محسوب می‌شدم (البته شاید این طرز فکر ناشی از غرور و خودبزرگ بینی باشه اما واقعا یقین دارم که حداقل جزء بهترین‌ها و قوی‌ترین‌ها بین همکلاسی‌هام بودم) اما الان در شرایطی قرار دارم که خیلی‌ها دفاع کردند، خیلی‌ها وارد دوره دکترا شدند، خیلی‌ها &#8230; و من هنوز اندر خم همون کوچه اول موندم! در واقع این اضافه بار کاذبی که برای خودم ایجاد کردم محکم زمین‌گیرم کرده و باعث شده هیچ توانی برای پیشبرد کار برام نمونه.<br />
جمع‌بندی چند روز فکر کردن هم تو طول سفر و هم بعد از اون این بود که این سه ماه اول سال رو باید حداقل زمان ممکن رو برای آپا و تسنیم صرف کنم و همه‌ی انرژی و تمرکز رو بزارم روی پایان نامه و آماده شدن برای پذیرش دکترا، اگه هم لازم شد باید این کار رو تو سه ماه دوم سال هم ادامه بدم، بعد دیگه با خیال راحت (چه با گرفتن نتیجه مثبت و چه با گرفتن نتیجه منفی) و با وضعیت معلوم می‌تونم به کار بپردازم و با توجه به اینکه الان زمان برنامه‌ریزی تو هر دو تا مجموعه هست برای سال آینده همین امشب تصمیم‌هام رو به اطلاع افراد ذی ربط می‌رسونم، البته به اون‌ها هم حق می‌دم که توقع نداشته باشند که یهو همچین چیزی بشنوند ولی به خودم بیشتر حق می‌دم که بخوام از شر این دو تا اضافه بار راحت بشم و کمی به شرایط عادی نزدیک‌تر بشم تا حداقل دیگه خودم از رفتارهای خودم جا نخورم، ان شاء الله که در این تصمیم خیر بزرگی خواهد بود. اگه صلاح باشه و خدا کمک کنه و تو این دو تا کار به میزانی جلو برم که مطمئن بشم به موقع به اون جایی که باید می‌رسند اون وقت زمان اون میشه که سراغ سومین اضافه بار یعنی ازدواج برم و یواش یواش با معلوم کردن تکلیف اون، اون اضافه بار رو هم حذف کنم و در شرایط آرمانی قرار بگیرم. البته این طور که پیداست متاسفانه بر خلاف تصمیم قبلی که گرفتم موضوع ازدواج به بعد از تولد امسال موکول میشه و یک سال دیگه هم از سن من میگذره،‌ هر چند هنوز جای امید هست که با کمک خدا قبل از رسیدن تولدم این دو تا اضافه بار تا حدی سبک بشند که بشه برای ازدواج هم اقدام کرد، توکل به خدا.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=693" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/overload/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمز موفقیت یا قلب‎هایی که برای هم می‌تپند</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/general/_win_/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/general/_win_/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Mar 2011 14:38:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[کسب و کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=658</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
تو این دو دهه‎ی اخیر زندگیم (هر کی ندونه فکر میکنه چند سالم هست!)، تو مواقع مختلفی تو شرایط کار تیمی قرار گرفتم، از کارای کوچیک تا کارای نسبتا بزرگ یا شاید بشه گفت بزرگ، همیشه هم سعی کردم آدم موثری باشم، اون قدری که ازم میاد مایه بزارم و در بدترین شرایط پا به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">تو این دو دهه‎ی اخیر زندگیم (هر کی ندونه فکر میکنه چند سالم هست!)، تو مواقع مختلفی تو شرایط کار تیمی قرار گرفتم، از کارای کوچیک تا کارای نسبتا بزرگ یا شاید بشه گفت بزرگ، همیشه هم سعی کردم آدم موثری باشم، اون قدری که ازم میاد مایه بزارم و در بدترین شرایط پا به پای بقیه برم، طوری که کسی حس نکنه که من سربار کار هستم یا کاش نبودم و &#8230; . خدا رو شکر تقریبا هم تو این مورد موفق بودم و کمتر پیش اومده که اجزای تیم از بودن من شاکی باشن البته فکر میکنم صفر هم نبوده.<br />
چیزی که بیشتر و بیشتر دارم احساس می‎کنم این هست که تو مواردی که دل‌ها مون یکی بوده، به قول معروف همه برای یکی و یکی برای همه بودیم، هر چقدر هم که ضعیف بودیم یا هر چقدر هم که حجم کار زیاد بوده باز از یه ظرف خستگی زیادی حس نشده و از طرف دیگه نتیجه کار موفقیت‎آمیز و خوب بوده یا بهتر بگم بهتر از اونی بوده که اول متصور بودیم. اما هر موقع یه چند نفری تو جمع فکر خودشون رو کردن و خواستن از زیر کار در برن یا &#8230; اون وقت دیگه مشکلات متعدد شروع شده و &#8230; . در واقع رمز پیروزی تو کارهایی که تا حالا من بودم همواره این بوده که هر کسی حداقل خودش برای خودش در درجه دوم اهمیت باشه و جمع براش در درجه اول باشه و بودن این مدل دید در همه یا اکثریت جمع به نوعی پیروزی و موفقیت رو تضمین کرده حتی در شرایطی که کاری که انجام می‌شده از توان اون جمع خیلی بیشتر به نظر می‎رسیده.<br />
با این تفسیر سوالی که پیش می‌یاد موقع شروع کردن هر کاری یا مثلا موقع جذب نیروی کار یا موقع کار کردن با نیرو و به طور کلی موقع انجام کار تیمی این هست که چطور قلب افراد رو تو پروژه درگیر کنیم و چطور موضوع کار و پیشرفت مجموعه را به دغدغه افراد تبدیل کنیم، این موضوع برام خیلی جالب هست و شاید اگه یه موقعی فرصت بود نشستم یه مطالعه مفصل روش انجام دادم، حتی به نظرم این موضوع تو مهندسی نرم‎افزار می‎تونه موضوع چند تا پایان نامه و کار پژوهشی باشه.<br />
بهتر که فکر می‎کنم، می‎بینم تو ملاک‎هایی که برای انتخاب همسر در نظر گرفتم هم خیلی‎هاش عملا مهم نیستند و به نوعی تلاش برای به تصویر کشیدن همین همدلی بودند که چون سوادم نمی‎رسیده همدلی رو بیان کنم برداشتم این موارد رو نوشتم، یعنی خلاصه‎اش این می‎شه که هر موقع همسفر یا همسفرای  آدم و خود آدم به صورت دو طرفه قلب‎شون برای هم و برای مجموعه‎ای که تشکیل دادند بتپه احتمال موفقیت و پیروزی روز افزون بالای ۹۵ درصد هست حالا چه این همسفر همسر آدم باشه تو زندگی زناشویی و چه همکار یا زیردستش باشه تو زندگی کاری یا مثلا شریکش باشه و &#8230; . هر جایی که موفقیت کم رنگ میشه، هر جایی که سر کار نکردن دعوا میشه، هر جایی که هر کسی میخواد کمتر کار کنه و هر جایی &#8230; این جور جاها اثری از اون تپیدن قلب نیست و دیگه موفقیت رو فقط باید ریاضی سنجید اگه سایز این تیم به این پروژه بخوره احتمال موفقیت و شکست برابر ۵۰ درصد هست و اگه متناسب نباشه احتمالا شکست بیش از ۵۰ درصد هست و قانون زشت و محکوم کننده دو دو تا چهار تا یا مثلا قانون قوی قوی‎تر می‎شود و ضعیف ضعیف‎تر!!!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=658" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/general/_win_/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تسنیم، همسفر و روزمره شدن</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/tasnim-hamsafar-change/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/tasnim-hamsafar-change/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Feb 2011 21:50:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=642</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
داشتم نوشته‌هام را مرور میکردم،‌ چیزهایی که در این دو سال و چند ماه نوشتم. بعضی‌هاشون رو خوندم و بعضی‌ها رو فقط از نظر گذروندم، یه سیر خاص همگام با سایر اتفاق‌هایی که برام افتاده تو این نوشته‌ها هست،‌ هر بار که اتفاقی افتاده که روی روان من تاثیر داشته ،نوشته‌هام هم اگه عمیق بهشون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">داشتم نوشته‌هام را مرور میکردم،‌ چیزهایی که در این دو سال و چند ماه نوشتم. بعضی‌هاشون رو خوندم و بعضی‌ها رو فقط از نظر گذروندم، یه سیر خاص همگام با سایر اتفاق‌هایی که برام افتاده تو این نوشته‌ها هست،‌ هر بار که اتفاقی افتاده که روی روان من تاثیر داشته ،نوشته‌هام هم اگه عمیق بهشون نگاه بشه این تاثیر رو منعکس کردند.<br />
چیزی که باعث شد این نوشته رو بنویسم اما احساس روزمره شدن بود. امروز سر کار یه لحظه حس کردم دارم روزمره میشم، دارم بی مصرف می‌شم، صبح برو سر کار شب برو خونه، سر کار هم یه کارایی می‌کنی دیگه! کم کم کارا تکراری می‌شن، پیشنهاد می‌نویسی،‌ کارای پروژه رو تقسیم می‌کنی، جلسه ریزش ذهنی می‌زاری یا تو جلسه ریزش ذهنی شرکت میکنی، کارآموز و پروژه رو جلو می‌بری، چک می‌کنی که پروژه در چه وضعیتی هست و سعی می‌کنی وضعیت رو بهبود بدی،‌ به راندمان نیروها و تغییر چیدمان‌شون فکر می‌کنی و &#8230; . البته شاید هم اینا تکراری نباشن و یه عالمه کار به نظر بیان اما اون چیز یکه منو ارضا کنه نیستن. در واقع یه چیزی داره این کارا رو با وجود تنوعی که دارن برای من تکراری میکنه، تو همه این کارا یه چیزی تکراریه و هی تکرار می‌شه.<span id="more-642"></span><br />
یاد حدود یک سال و خورده‌ای پیش افتادم، روزی که تسنیم رسمی‌تر شروع شد، چه ایده‌هایی که نداشتم و چه نقشه‌هایی که نکشیده بودم، چیزایی که الان هم خیلی‌هاشون هنوز از ذهنم بیرون نرفتن و هر وقت فرصت پیدا کنند گوشه و کنار ذهنم شروع به تکوون خوردن می‌کنند و دوباره چون مجال رشد ندارن می‌رن و یه گوشه ساکت می‌شینند. فرصت نشده درست و حسابی بشینم به این فکر کنم که چرا همه چی اون طوری که باید جلو نرفت و از یه جایی به بعد حتی برعکس جلو رفت، اما گاهی اوقات که بهش فکر کردم یه دلایلی به نظرم اومده و به ذهن سپردم تا بعدا اگه خواستم دوباره یه کاری رو شروع کنم اینا رو کنار هم بچینم و یه تحلیل کامل روشون انجام بدم.<br />
بگذریم، اون قسمتی که برای این نوشته تو ذهنم بود بحث همسفر هست، یعنی یکی از دلایلی که باعث شد تسنیم اون طوری که باید پیش می‌رفت پیش نره، همسفرها بودند، ما همدیگه رو تقریبا خوب می‌شناختیم و از نظر هم سه تایی خوب بودیم، در قالب یه تیم سه تایی هم خوب بودیم و این رو هم قبلش ثابت کرده بودیم اما یه سه‌تایی خوب برای کاری که می‌خواستیم شروع کنیم نبودیم، زیادی مثل هم فکر می‌کردیم و زیادی هم درگیر چیزای دیگه بودیم، حتی گاهی فکر می‌کنم اگه ما سه تا مجموعه رو هر کدوم با دو نفر دیگه شروع می‌کردیم الان سه تا مجموعه موفق داشتیم اما اینکه با هم شروع کردیم شد یه مجموعه نسبتا ناموفق.<br />
این بحث همسفر خیلی ذهنم رو اذیت می‌کنه، تا یادم می‌آد گیر همسفر بودم، تو هر کاری خواستم پیش برم، هر کاری که بوی روزمره بودن نده، هر کاری که یه حال عمیق بهت بده و بتونی باش اوج بگیری، هر کاری که وقتی جلو میره تو هم خودت رو بالاتر ببینی، همسفر یا پیدا نشد یا جا زد یا متفاوت از اونی که باید می‌بود شد یا &#8230; . نمی‌دونم شاید جبر تاریخی جغرافیایی محیط به زندگی من این هست و شاید هم چشمام رو بستم و همسفرای توپی که کنارم هستند رو نمی‌بینم و شاید هم اصلا همه همسفرای خوبی هستند و من خودم همسفر بدی هستم. نمی دونم &#8230; .<br />
فقط می‌دونم که روزمره شدن داره کم کم خرابم می‌کنه و این طوری شاید تو این موقعیتی که هستم هم زیاد نتونم بمونم و دوباره دنبال تغییر بگردم، آخه من برای این مدل بودن ساخته نشدم، یعنی این طور احساس می‌کنم، احساس می‌کنم که ساخته شدم که یه مجموعه رو جلو ببرم،‌ عوض کنم و با اون فلسفه حرکت و تغییر که هر روز بیشتر تو ذهنم و تو قلبم رشد می‌کنه هر روز اون مجموع رو متحول کنم و حرکت بدم، چیزی که تو محیط کاری که چندین سطح بالادست داره به خاطر جبر پایین دست بودن امکان پذیر نیست و تو محیط کاری که بالادستی نداره به خاطر جبره سرمایه نداشتن و مجموعه نداشتن. شاید باید طرز فکرم رو عوض کنم و در قالب روزمره پیش برم و شاید تا وقتی که هنوز نمی‌تونم یه مجموعه رو خودم شروع کنم باید هر از چندگاهی با یک تغییر تو محیط کار نیاز به تغییر و حرکت رو کمی ارضا کنم تا بلکه روزی برسه که بتونم یه مجموعه در حال تحول و در حالت حرکت داشته باشم. شاید این مجموعه همون چیزی باشه که ژاپنی‌ها بهش می‌گن شرکت‌ دانش آفرین و شاید هم کاملا متفاوت باشه، فعلا فقط دارم به این فکر می‌کنم که چطور از روزمره شدن فرار کنم و اجازه ندم روزمره شدن و در پی اون ناراحتی همه لحظات کارم رو فرا بگیره، شاید بهترین راه عوض کردن سمت در محیط کاری باشه، مثلا هر چند ماه یک بار، البته این مورد هم باز به جبر محیط کاری محدود می‌شه و احتمالا این من نیستم که تصمیم می‌گیرم تو چه سمتی فعالیت کنم، باید خیلی بیشتر روی این موضوع فکر کنم قبل از اونکه دیر بشه و فرصتی برای حرکت و تغییر یا زمینه‌سازی برای حرکت و تغییر باقی نمونده باشه.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=642" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/tasnim-hamsafar-change/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چک‎مان هم برگشت خورد!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/chek/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/chek/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 2010 19:41:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تسنیم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=550</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
دیروز عصر داشتم می‎رفتم برای تسویه دفتر قبلی تسنیم، یه لحظه نمی‎دونم چی شد به ذهنم رسید که این چک آخری که داده بودم چک کنم ببینم تاریخش مال کی هست، آخه تو ذهنم بود مال ۱۴-۱۵ آذر هست، میدون انقلاب بودم، دسته چک رو در آرودم، مخم سوت کشید! چک مال ۵ آذر بود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">دیروز عصر داشتم می‎رفتم برای تسویه دفتر قبلی تسنیم، یه لحظه نمی‎دونم چی شد به ذهنم رسید که این چک آخری که داده بودم چک کنم ببینم تاریخش مال کی هست، آخه تو ذهنم بود مال ۱۴-۱۵ آذر هست، میدون انقلاب بودم، دسته چک رو در آرودم، مخم سوت کشید! چک مال ۵ آذر بود یعنی شنبه! خدای من! متاسفانه هر کاری کردم نشد از تلفن کارتی با تلفن بانک کار کنم، با موبایلم نشد، خلاصه به خودم دل داری دادم که ان شاء الله یکی دو مورد از فاکتورها وصول شدن و چک پاس شده، سرتون رو درد نیارم رفتیم و تسویه کردیم و مونده‎ی وسائل رو برداشتیم رفتیم خونه، تو خونه موجودی گرفتم دیدم سه تومن همون دوشنبه از حسابم کسر شده شماره چکم که دادم به تلفن بانک گفت به بانک مراجعه نکرده، خلاصه گیج و منگ شدم که خدایا یعنی چی؟!؟ دیگه سه تومن کم شدن چه مدلی هست و اگه مال برگشت خوردن چک هست چرا تلفن بانک میگه این چک هنوز نرفته بانک و &#8230; .<br />
خلاصه صبح پاشدیم و در اولین فرصت ممکن هر طور شده بود پول رو جور کردیم و کسری چک رو ریختیم به حساب، از کارمند بانک پرسیدم گفت سه تومن مال برگشت چک هستت، تو سیستم شون هم زد گفت بله چکت برگشت خورده، خلاصه این یه قلم رو تو تجربه هامون کم داشتیم که کسب کردیم! بگذریم، رفتم زنگ زدم به اون بنده خدایی که چک رو داده بودم بهش و گفتم که موجودی تامین شده ولی ظاهرا تا الان هم هنوز نرفته نقد کنه، احتمالا چک دست کس دیگه ای بوده و &#8230; . حالا فردا باید سعی کنم این کسی که چک دستش هست پیدا کنم و بهش بگم برو پولت رو بگیر چون ظاهرا اگه قبل از اینکه ۴۸ ساعت بگذره بره پولش رو بگیره این برگشت خوردن اثر سوءی تو حساب بین من و بانک نداره و ضررش همون ۳ تومنی هست که کسر شده اما اگه بمونه برای بعد دیگه اثر سوءش رو داره و &#8230; .<br />
نمی‎دونم شاید اینم یه زلزه بود برای من، شاید یه نشونه که هنوز نتونستم بفهمم چی رو می خواست نشونم بده و شاید هم یه بی‎دقتی که دارم این طوری توجیه‎اش می‎کنم، در هر صورت یه تجربه بود، تجربه‎ای که ممکنه بعدا از خیلی اتفاقای بد جلوگیری کنه و &#8230; .</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=550" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/tasnimsg/chek/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

