<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته‌های شبانه &#187; عمره دانشجویی</title>
	<atom:link href="http://nowruzi.ir/mohsen/category/my_writing/omre_std/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nowruzi.ir/mohsen</link>
	<description>وب‎نوشت‎های محسن نوروزی / Mohsen Nowruzi</description>
	<lastBuildDate>Thu, 19 Jan 2012 17:50:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>عمره دانشجویی</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omreg/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omreg/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Mar 2011 03:05:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمره دانشجویی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=719</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
دقایقی پیش یه پیام کوتاه از محمد داشتم. حلالیت خواسته بود برای رفتن عمره دانشجویی که خوشبختانه به صورت متاهلی هم داره میره. براش آرزوی سفر بی خطر کردم و امیدوارم وقتی برمیگرده یک گام به خدا نزدیک تر ده باشه، پارسال هم چند تا از بچه ها رفتند هم مجردی و هم متاهلی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">دقایقی پیش یه پیام کوتاه از <a href="http://smjalali.ir/">محمد </a> داشتم. حلالیت خواسته بود برای رفتن عمره دانشجویی که خوشبختانه به صورت متاهلی هم داره میره. براش آرزوی سفر بی خطر کردم و امیدوارم وقتی برمیگرده یک گام به خدا نزدیک تر ده باشه، پارسال هم چند تا از بچه ها رفتند هم مجردی و هم متاهلی و سال قبلش هم که خودم این توفیق رو داشتم، ناخودآگاه یاد نوشته های عمره دانشجویی افتادم، نوشته‎هایی که متاسفانه ادامه شون ندادم و الان دیگه نوشتن شون خیلی خیلی سخت شده، واقعا حیف هست که خاطرات عمره به رشته تحریر در نیاد چه برای استفاده سایرین و چه برای اینکه گاهی خود آدم بخونه و یادش بیاد، اصلا خود مکتوب کردنش هم یه حال و هوای خاصی به آدم می ده. حقیقتا به نظرم این عمره دانشجویی رسم قابل تقدیری هست، دست دست اندرکارانش درد نکنه، ان شاء الله فرصت خوبی دست بده و بشینم حداقل این چیزایی رو که هنوز تو ذهنم مونده رو بنویسم.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=719" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omreg/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۲ روز برای تولد دوباره ۳</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_3/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_3/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 21:59:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمره دانشجویی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=303</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
خوب حالا دیگه باید کم کم رفته سراغ اصل ماجرا، البته هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که باید در مورد مقدمات هم بنویسم، فقط یه مشکل وجود داره که من تاریخ دقیق رویدادها رو ندارم. خوب اول از همه می‌خوام در مورد ثبت نام و قرعه‌کشی بگم، حقیقتش این هست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">خوب حالا دیگه باید کم کم رفته سراغ اصل ماجرا، البته هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که باید در مورد مقدمات هم بنویسم، فقط یه مشکل وجود داره که من تاریخ دقیق رویدادها رو ندارم. خوب اول از همه می‌خوام در مورد ثبت نام و قرعه‌کشی بگم، حقیقتش این هست که من سال آخر لیسانس یعنی پارسال هم ثبت‌نام کردم و اسمم در نیومد، اما ثبت‌نام امسال با پارسال یه کم متفاوت بود، پارسال به این فکر می‌کردم که اسم چه کسانی در میاد یا مثلا من تا حالا کی اسمم در اومده که این دفعه دوم باشه و &#8230; .  <span id="more-303"></span> اما امسال انگار موقع ثبت‌نام شکی در اینکه اسم در میاد نداشتم، در واقع سوالی که از خونواده کردم و چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، بیشتر این بود که اگه اسمم در بیاد آیا مشکلی در پرداخت هزینه‌های سفر نخواهم داشت، که این مشکل هم با توجه به امکان گرفتن وام و صحبت‌های پدرم منتفی شد و رفتم ثبت نام کردم.<br />
نتیجه‌ها هم که اعلام می‌شد، اصلا نرفتم تو مراسم، بعدا از طریق افراد مختلف از بچه‌های دانشگاه به اطلاعم رسید که اسمم نفر چهارم در اومده، قبلا هم گفتم بعدا به این یقین رسیدم که این که کسی اسمش در میاد نشونه هیچی نیست، نه نشونه لیاقت و نه نشونه هیچ چیز دیگه‌ای، این فقط یه دعوت هست، یه امکان که خدا داره بهت میده که بری از نزدیک شهر پیغمبر و خونه خدا رو ببینی و این امکان تو اون لحظه بیشینه سودمندی رو داره! یعنی اینکه مثلا اگه سهمیه دانشگاه اصفهان ۹۰ نفر هست و بعد این ۹۰ نفر با ۳۰ نفر دیگه از دانشگاه‌های دیگه تشکیل یه کاروان رو میدن، میشه جایگشت‌های مختلفی رو چید از افراد این دانشگاه‌ها تا این ۱۲۰ نفر رو انتخاب کرد(از بین اونایی که ثبت نام کردن!) و از بین این جایگشت‌ها بهترین حالت یعنی حالت با بیشترین سودمندی اونی هست که خدا انتخاب میکنه!(البته این نظر منه، شایدم بیشینه سودمندی ملاک نباشه!)<br />
یعنی اینکه ممکنه من به خاطر بد بودنم دعوت شده باشم تا هم اتاقی‌ام با در کنار من بودن امتحان بشه یا به خاطر معمولی بودنم تا در کارهای هم‌اتاقی و هم کاروانی‌ام مشکلی پیش نیارم و .. . در هر صورت این یه دعوت هست و من پیشنهاد میکنم شما هم شانس خودتون رو برای دعوت شدن تو همه سال‌هایی که دانشجو هستید امتحان کنید.<br />
اگه بخوام در مورد جزئیات تبریک گفتن بچه‌ها و سایر موارد بگم باید یک کتاب چند صد صفحه‌ای بنویسم! این هست که این قسمت رو خلاصه می‌کنم و فقط دو تا نکته دیگه در این مورد میگم. یکی اینکه بعد از اینکه ثبت‌نام کردم یکی از بچه‌های دانشگاه رو دیدم و در حین صحبت متوجه شد که من اون روز برای ثبت‌نام رفتم و بهم گفت اسمم در میاد و هر چی گفتم که ان شاء الله اسمم در میاد، گفت نه من میگم اسمت در میاد بگو خوب! بعدا هم بهم متذکر شد که دیدی گفتم اسمت در میاد! در کنار این یکی از بستگان هم تو قم دعا کرده بود که من اسمم در بیاد! البته من در جریان نبودم و بعدا برام تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده و چه دعایی کرده و &#8230; . خلاصه اینا عواملی بودن که ممکنه تو انتخاب شدن من موثر بوده باشن البته در کنار هزاران عامل دیگه که ممکنه من هیچ وقت نفهمم.<br />
نکته بعدی این هست که بعد از ثبت‌نام ممکنه در بازه‌های مختلف با این فکر مواجه بشین که آیا من شایستگی دارم؟ آیا برم؟ و خلاصه مردد بشید و بخواید از تصمیم‌تون صرف‌نظر کنید. هر چند ممکنه حالا این امر عجیب به نظر برسه، اما اگه اسم‌تون در بیاد می‌فهمید که دارم چی میگم! تو این مواقع به نظرم باید کوچیک‌ترین شکی به دل‌تون راه ندید و با در نظر گرفتن همون بیشینه شدن سودمندی، حتی اگه شده به خاطر دیگران هم برید اینکار رو بکنید! به نظرم به هیچ وجه بی خیال این سفر نشید که بعدا دیگه پشیمونی سودی نداره!<br />
خوب دیگه بیان مراحل اداری ثبت‌نام فکر نمی‌کنم برای کسی جذابیت چندانی داشته باشه، خلاصه‌اش اینکه باید تو مرحله اول یه مبلغی واریز کنید و یه سری مدارک هم تهیه کنید و ببرید بدید به قسمت مربوطه تو دانشگاه‌تون تو مرحله بعد هم باید بقیه مبلغ رو واریز کنید یا وام بگیرید و بعد برید سراغ گرفتن گذرنامه و اونو هم ببرید تحویل بدید و &#8230; .<br />
مساله‌ای که من باهاش مواجه شدم این بود که تو یکی از فرم‌ها باید شماره نامه معافیت تحصیلی نوشته می‌شد و موقعی که بردم به قسمت مربوطه تو دانشگاه، نوشت که بعدا صادر خواهد شد، منم نمی‌دونستم باید حتما شماره بنویسه! روز قبل از اتمام مهلت تحویل مدارک، مدارک رو بردم تحویل بدم که مسوول تحویل گرفتن مدارک بهم گفت این ناقص هست و باید بری شماره بگیری! خلاصه رفتیم نظام وظیفه و اونجا معلوم شد که هنوز نامه باطل شدن معافیت تحصیلی لیسانس من نرسیده دست‌شون چه برسه به نامه صدور معافیت ارشد! بعد مجبور شدم برم دانشگاه صنعتی و رونوشت نامه ابطال معافیت لیسانس رو دستی بگیرم و ببرم نظام وظفیه و همین‌طور تقاضای صدور معافیت رو هم از دانشگاه اصفهان گرفتم بردم و بالاخره بعد از کلی دوندگی این مساله حل شد! حالا شما اگه مثل من بودین نزارین مدارک رو در آخرین فرصت ببرید یه خورده زودتر اقدام کنید بهتره! کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه!<br />
خوب تو این فاصله یه سری کلاس روزهای پنج‌شنبه بعد از ظهر، توسط دانشگاه گذاشته شد، مثل کلاس زبان عربی و آشنایی با مسائل لازم و &#8230; که متاسفانه هیچ‌کدوم رو نرفتم تا حالا در مورد خوب و بد بودن‌شون بنویسم! تنها چیزی که بعدا دستگیرم شد این بود که خیلی از چیزا با توجه به شناختی که برگزارکننده‌ها و مسوولین از دانشجوها پیدا کردن بارها و بارها تکرار میشه و به همین خاطر نرفتن اون کلاس‌ها خیلی مشکلی ایجاد نکرد، فقط بعدا به نظرم رسید که اگه  مکالمه عربی رو خوب بلد بودم می‌تونستم بعضی جاها بهتر باشم! شما هم اگه اسم‌تون در اومد یه خورده مکالمه عربی یاد بگیرید اگه کلاس‌هالی دانشگاه رو هم نمی‌رید خودتون یک کتاب کوچولو بخرید بخونید، ضرر نداره!<br />
دیگه بعد از این قضایا رسیدیم به امتحانات و قبل از امتحانات یعنی دقیقا روز ۶ خرداد یه همایش تو دانشگاه برگزار شد، جزئیات این همایش رو تو پست بعدی خواهم نوشت، اینم لینک خبر این همایش تو سایت لبیک: <a href="http://www.labbayk.com/news_view.php?id=288" target="_blank">لینک</a> . با اینکه هنوز جزئیات زیادی از قبل از سفر مونده فکر می‌کنم تو سه چهار پست دیگه تموم بشه و برسم به سفر! یکی از پست‌ها در مورد این همایش خواهد بود، یکیش در مورد جلسات کاروان و خرید و آماده شدن برای سفر که ممکنه دو تا پست بشه و یکیش هم در مورد روز قبل از سفر و طی مسیر تا مدینه. فعلا تا پست بعد!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=303" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۲ روز برای تولد دوباره ۲</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_2/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_2/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 20:24:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمره دانشجویی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=294</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
شروع کردن نوشتن معمولا سخت‌ترین بخش نوشتن هست، البته گاهی هم نوشتن آخر نوشته سخت میشه، خوب معمولا اول هر سفرنامه یا مواردی از این دست یه مقدمه می‌نویسن! پس بریم سراغ مقدمه! مقدمه اینکه چرا تصمیم گرفتم بنویسم رو خودم هم درست نمی‌دونم! تنها چیزی که می‌دونم اینه که از مدتی قبل از رفتن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">شروع کردن نوشتن معمولا سخت‌ترین بخش نوشتن هست، البته گاهی هم نوشتن آخر نوشته سخت میشه، خوب معمولا اول هر سفرنامه یا مواردی از این دست یه مقدمه می‌نویسن! پس بریم سراغ مقدمه!</p>
<p style="text-align: justify;">مقدمه<br />
اینکه چرا تصمیم گرفتم بنویسم رو خودم هم درست نمی‌دونم! تنها چیزی که می‌دونم اینه که از مدتی قبل از رفتن به سفر این فکر به سرم زد که باید خاطرات این سفر رو نوشت و این حس تو بسیاری از لحظات سفر با من بود، اگه این رویداد با خوندن سفرنامه‌های دیگران هم‌زمان می‌شد <span id="more-294"></span> می‌گفتم تاثیرپذیری از نوشته‌های اونا بوده اما این طور هم نبود، نمی‌دونم شاید یه جور احساس مسوولیت شایدم یه جور احساس غرور! اصلا چه اهمیتی داره؟!؟ فعلا که من دارم می‌نویسم، پس دلیلش رو بی‌خیال!<br />
خوب چون از اولین روزی که رفتم برای ثبت‌نام و بعد اسمم در اومد و &#8230; چیزی رو یادداشت نکردم و یادداشت کردن رو از روز قبل از سفر شروع کردم، قسمت‌های اولیه ناقص خواهد بود و البته خیلی هم مهم نیست! یه چیزی که باید اینجا بگم این هست که من نمی‌تونم مثل مرحوم آل‌آحمد با صداقت بنویسم! به هزار و یک دلیل که مهم‌ترینش به نظرم ضعف ایمان من در مقایسه با استاد آل‌احمد باشه، اون خیلی به خدا نزدیک بوده، فکر کنید یه استاد دانشگاه تو سفرنامه‌اش بنویسه که من از سال اول دانشگاه نماز رو گذاشتم کنار و حالا که اومدم حج دوباره شروع میکنم! من که فکر نمی‌کنم از اساتیدی که دور ورم بودن و هستن کسی باشه که بتونه این‌قدر با صداقت صحبت کنه، شایدم چون خودم نمی‌تونم، دارم این‌طوری فکر می‌کنم.<br />
به هر حال، لازمه همین اول بگم که این چیزایی که می‌نویسم لزوما اتفاقاتی نیست که افتاده، چهارچوب نوشته‌ها رو وقایع اصلی تشکیل میده، اما خیلی جاها رو بر اساس مصلحت اندیشی عقل ناقص بشریم کم و زیاد کردم تا اون چیزی که فکر می‌کنم باید نوشته بشه، نوشته بشه. البته باز لازمه تذکر بدم که وقایع اتفاق افتاده تو عربستان رو که نوعی نقل از آداب و رسوم، برخوردها و کلا شرایط اون کشور هست، بدون کم و کاست نقل میکنم ،تا احیانا دست‌کاری‌های من موجب خدشه وارد کردن به نوشته‌هام نشه.<br />
تو ادامه این نوشته مدیر کاروان با آقای دکتر، معاون کاروان با آقای مهندس و روحانی کاروان با حاج آقا ذکر خواهند شد، همچنین هم اتاقی‌هام با مسعود و حمید، اینکه اسم واقعی این افراد چی بوده اهمیتی برای خواننده نداره، پس لازم نیست من توضیح بدم! بنابراین فقط کسانی که با من تو سفر بودن و عده‌ای از اطرفیانم می‌دونند که شخصیت‌های واقعی این افراد چه کسانی هستند و این دست من رو تو نوشتن بازتر می‌کنه و کم‌تر مجبور میشم چیزی رو سانسور کنم.<br />
دیگه به آخر مقدمه می‌رسیم، تو اواخر سفر یه اتفاقی افتاد که باعث شد تو نوشتن مردد بشم! تو یکی دو روز آخر سفر بود که گوشی تلفن همراهم که هر چی عکس و فیلم گرفته بودم توش بود نابود شد! و تقریبا به جز چیزهایی که نوشته بودم چیزی برام نموند، اما بعد از برگشتن باز اتفاقات دیگه‌ای تو برخورد با افرادی که اومده بودن دیدنم افتاد که مصمم شدم بنویسم. دیگه بیشتر از این سرتون رو درد نمی‌آرم، امیدوارم این چیزایی که می‌نویسم هم برای اونایی که می‌خوان برن راهنمای خوبی باشه و هم برای اونایی که نمی‌تونن برن و می‌خوان مجسم کنن اونجا چه خبره، اگه بهره‌ای از این سفرنامه بردین منو از دعای خیرتون فراموش نکنید.<br />
شاید این بخش از شعر مولوی برای حسن ختام مقدمه کاملا مناسب باشه:</p>
<p style="text-align: center;">چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم / گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم<br />
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی / پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم<br />
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می/ دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم<br />
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم/ گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم<br />
خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای/ گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم<br />
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو/ جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم<br />
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی/ گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=294" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۲ روز برای تولد دوباره</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_1/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 20:41:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمره دانشجویی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=285</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
سلام بعد از یه وقفه نسبتا طولانی دوباره اومدم! خیلی وقت هست که تصمیم گرفتم خارطراتم رو از سفر حج مکتوب کنم(از چند هفته قبل از سفر!)، البته با این همه مشکل و کار خودم هم نمی‌تونم علت این تصمیم رو بفهمم ولی بالاخره تصمیم هست که گرفته شده! اسم این مجموعه خاطرات رو هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">سلام<br />
بعد از یه وقفه نسبتا طولانی دوباره اومدم!<br />
خیلی وقت هست که تصمیم گرفتم  خارطراتم رو از سفر حج مکتوب کنم(از چند هفته قبل از سفر!)، البته با این همه مشکل و کار خودم هم نمی‌تونم علت این تصمیم رو بفهمم ولی بالاخره تصمیم هست که گرفته شده! اسم این مجموعه خاطرات رو هم که شاید فقط تو همین سایت منتشر بشه و شاید &#8230; می‌خوام بزارم ۱۲ روز برای تولد دوباره! الان یه لحظه یه طرح اولیه برای جلد زدم، البته اصلا جالب نیست و چون قرار نیست چاپ بشه طرح جلد هم نمی‌خواد! ولی خوب منم دیگه! اول آخر کار رو آماده میکنم و آخر اول کار رو! اینم طرح جلد فعلی:<span id="more-285"></span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2009/08/Untitled-3.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-286" title="طرح جلد" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2009/08/Untitled-3.jpg" alt="طرح جلد" width="482" height="666" /></a>خوب دیگه مطالب باشه برای یه پست دیگه! سعی میکنم هر روز رو تو دو یا سه پست بنویسم البته بستگی به حجم کارهای اون روز هم داره، اگه بشه می‌خوام تو چهل تا پست مطالب رو سر و سامون بدم! ببینیم چی پیش میاد ، شاید هم کمتر یا بیشتر شد. فعلا این پست برای راه افتادن وبلاگ و اعلام زندگی!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=285" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/12day_1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا دعوت شدن کافی است؟</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omre1/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omre1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 May 2009 21:08:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمره دانشجویی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=209</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
داستان از اونجا شروع میشه که تو می‌ری و بین ۵۰۵٫۰۰۰ نفر دیگه از مجموع ۳٫۵۰۰٫۰۰۰ دانشجوی کشور، برای عمره ثبت نام می‌کنی و بعد اسمت تو قرعه‌کشی میاد بیرون، و میشی جزء اون ۲۶٫۰۰۰ نفری که میرن عمره دانشجویی، خوب تا اینجا چیز قابل تاملی ممکنه نباشه، اما اولین سوال این هست که در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">داستان از اونجا شروع میشه که تو می‌ری و بین ۵۰۵٫۰۰۰ نفر دیگه از مجموع ۳٫۵۰۰٫۰۰۰ دانشجوی کشور، برای عمره ثبت نام می‌کنی و بعد اسمت تو قرعه‌کشی میاد بیرون، و میشی جزء اون ۲۶٫۰۰۰ نفری که میرن عمره دانشجویی، خوب تا اینجا چیز قابل تاملی ممکنه نباشه، اما اولین سوال این هست که در اومدن اسم یه نفر رو چه حسابی هست، رو حساب خوش‌شانسی‌اش رو حساب لیاقتش، رو حساب بی لیاقتیش یا &#8230;. .<br />
اما هیچ‌کدوم اینا درست نیستن، بلکه درستش این هست که وقتی یه نفر شرایط رفتن به زیارت براش پیش می یاد در واقع اون شخص دعوت شده! به قول قدیمی‌ها طلبیده شده.<span id="more-209"></span><br />
این دعوت شدن نشونه لیاقت، بی لیاقتی یا هر چیز دیگه ای نیست، فقط داره میگه خدا به تو هم این موقعیت رو داده، مثل خیلی موقعیت‌های دیگه که به برخی از افراد داده می‌شه. من معتقدم یه سری قوانین هست که معلوم می‌کنه کی تو چه موقعیتی قرار بگیره و این قوانین خیلی خیلی ساده و در عین حال خیلی خیلی پیچیده هستند. بگذریم،  نکته بعدی این هست که خوب پس حالا که من دعوت شدم، همه چی حل هست! و من خیلی خوب می شم و &#8230;! اما این طرز فکر درستی نیست ، کافی هست فکر کنید شما به یه مهمونی دعوت شدید ، خوب حالا تو مهمونی هم انواع و اقسام غذاها و نوشیدنی‌ها هست، آیا این دلیل می‌شه که شما می تونید از همه چیز بخورید؟ جواب این هست که خیر! نمی‌تونید، چون مثلا ممکنه شما مرض قند داشته باشید! یا هر بیماری دیگه‌ای مانع از خوردن تو اون مهمونی بشه، بنابراین هم اینکه دعوت شدین دلیل این نیست که حتما می‌تونید برید و اگه رفتید حتما از همه فیوضات موجود بهره‌مند می‌شید.<br />
نکته بعدی  این هست که شما باید برای اون مهمونی آماده بشین و برین، مثلا برای مهمونی عروسی اگه با لباس سیاه و وضع ژولیده برین ، باید نرفته برگردین یا برای مجلس ختم اگه با لباس شیک و رنگ روشن برین و خلاصه وضع تون مناسب اون مهمونی نباشه ، رفتن‌تون لطفی نداره. بنابراین برای رفتن این سفر هم با فرض دعوت شدن باید آدم خودش رو آماده کنه.<br />
خوب تا اینجا معلوم شد که اونایی که دارن می رن یه موقعیت بهشون داده شده و باید آمادگی لازم رو کسب کنن تا بتونن از اون موقعیت بهره ببرند. این شاید تنها بخشی از داستان باشه، که بخش‌های جالب دیگه ای هم داره. به این مثال فکر کنید، شما تو مجلس عقد نشستید، یه خطبه خونده می‌شه و شما به همسرتون محرم می شید، دیگه می تونید ببینیدش! نزدیکش باشید و خلاصه کاملا صمیمی و نزدیک، اما این محرمیت یه سری محرومیت رو هم به دنبال خودش داره، مثلا دیگه نمی‌تونید هر شب با دوستتون تا ساعت ۲ و ۳ بعد از نصف شب بیرون باشید و &#8230;.. وقتی سفر حج می رید هم محرم می‌شید و یه سری محرومیت نمادی هم براتون در نظر گرفته شده مثل اینکه در حال احرام حق ندارید تو آینه خودتون رو ببینید، البته اینجا هم احرام باعث میشه محرم بشید و بتونید به خونه خدا نزدیک بشید، بتونید باهاش احساس نزدیکی کنید و حرفای دلتون رو بهش بزنید، اما باید حواس‌تون باشه که اون محرومیت‌ها رو هم رعایت کنید، مثلا تو آینه نیگاه نکردن یعنی اینکه دیگه خودبینی رو بزارید کنار یا به عبارت بهتر اصلا دیگه خودتون رو نبینید، از خودتون رد شید!<br />
این تمثیل می تونه نکات جالب دیگه ای هم داشته باشه، مثلا تو مراسم عقد طرفین بله می‌گن و تو احرام هم شما باید بگید لبیک! که فارسیش می‌شه بله بله! لبیک اللهم لبیک، یعنی بله بله، خدایا بله بله! لبیک لا شریک لک لبیک یعنی بله بله برای تو شریکی قائل نمی شم بله بله! و اگه واقعا کسی بتونه این بله رو درک کنه اون وقت هست که بعد از اتمام این سفر آثارش همیشه با اون شخص خواهد بود.<br />
خوب یه خورده هم در مورد سفر خودم بگم! من ۲۹ تیر به امید خدا اعزام می‌شم، فعلا هم باید اول برم واکسن مننژیت بزنم ، این واکسن رو تو مراکز هلال احمر می زنن و یه کارت بین المللی می‌دن که تا ۳ سال اعتبار داره، هزینه واکسن هم چهارده یا پانزده هزار تومن هست. در کنار اون باید برم عوارض خروج از کشور رو که ۲۵ هزار تومن هست! بریزم به حساب و فیش رو موقع خروج از کشور تحویل بدم! از ۶ تیر تا ۲۹ تیر هم سه تا جلسه برای کاروان ما خواهید بود. رئیس کاروان دکتر منتظز القائم استاد تاریخ دانشگاه اصفهان هست و روحانی کاروان حجه الاسلام روحانی نماینده رهبر تو دانشگاه اصفهان. سفر ما هم عین بقیه عمره‌ها مدینه اول هست و از مسجد قبا شروع میشه، این طوری که تقویم نشون میده سفر ما حوالی عید مبعث شروع میشه و قبل از ولادت حضرت علی‌اکبر تموم میشه. امیدوارم بتونم خودم را برای این سفر حداقل تا حدی آماده کنم.<br />
خدایا گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را، اما غفلت کردیم.<br />
گفتی از رگ گردن نزدیک‌ترم به شما، اما درک نکردیم.<br />
خدایا اکنون که دعوتم نموده‌ای نگو با خود چه می‌آوری که مرا چیزی نیست که در خورد تو باشد، تنها از تو می‌خواهم کمکم کنی کمی از بدی‌هایم را کنار بگذارم و آن‌گاه که نزد تو می‌آیم آن قدر سیاه روی نباشم که نتوانم ترا نظاره کنم. خدایا لبیک، گه کسی جز تو شایسه لبیک نیست.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=209" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omre1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

