<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته‌های شبانه &#187; نوشته‌های من</title>
	<atom:link href="http://nowruzi.ir/mohsen/category/my_writing/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nowruzi.ir/mohsen</link>
	<description>وب‎نوشت‎های محسن نوروزی / Mohsen Nowruzi</description>
	<lastBuildDate>Thu, 19 Jan 2012 17:50:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>پنج وارونه</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/5varune/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/5varune/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 10:16:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1053</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های نشانه ها نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند. پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های <a href="http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/neshooni/">نشانه ها</a> نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند.<br />
پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. بقیه شعرهای علی بداغی هم خیلی قشنگ هستند، وقت داشتید حتما به <a href="http://dindamal.blogfa.com">وبلاگی </a>که شعرهاش رو منتشر میکنه سر بزنید.</p>
<p>پنج وارونه چه معنا دارد؟<br />
خواهر کوچکم از من پرسید.<br />
من به او خندیدم.<br />
کمی آزرده وحیرت زده گفت:<br />
روی دیوار و درختان دیدم!<br />
باز هم خندیدم.<br />
گفت:&#8221;دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،<br />
پنجِ وارونه به مینو می داد.&#8221;<br />
<span id="more-1053"></span><br />
آن قدر خنده برم داشت،<br />
که طفلک ترسید.<br />
بغلش کردم و بوسیدم و<br />
با خود گفتم:<br />
&#8220;بعدها،<br />
وقتی باریدن بی وقفه ی درد،<br />
سقف کوتاه دلت را خم کرد،<br />
بی گمان می فهمی<br />
پنج وارونه چه معنا دارد.&#8221;<br />
رفت و سیبی آورد.<br />
نصف کردیم.<br />
دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت:<br />
&#8220;نکند یعنی&#8230; یعنی&#8230;همین نیمه سیب؟&#8221;<br />
تنِ آن نیمه،تبِ خواهش بود.<br />
گاز زد.<br />
خنده ی لبهای خدا را چیدم.<br />
خیره بر نیمه ی گندیده ی خود،خندیدم.<br />
«علی بداغی»</p>
<p>دل من سقف ندارد<br />
که غمی بتواند<br />
خم کند سقفش را<br />
دل من دیواری دارد بر دور<br />
که نباشد حضور غم عشقی هرگز<br />
نتواند برود پیش دلم<br />
خوب یا بد نرود از دیوار<br />
نتواند برود بالاتر<br />
سقف البته ندارد دل من<br />
شاید از دیوار<br />
بشود بالا رفت!<br />
دل من تنها و محصور است<br />
کاش می فهمیدم<br />
کی حصارش را بردارم<br />
یا کنار دیوار دلم<br />
نردبانی بگذارم<br />
که پشیمانی نبود اندر پی<br />
رستگاری باشد آخر کار<br />
کاش می فهمیدم<br />
….<br />
محسن نوروزی<br />
۲۸ شهریور ۱۳۹۰</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1053" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/5varune/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوباره دل تنگم،‌ آن‌هم از نوع سختش!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/del-tangi/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/del-tangi/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 May 2011 13:48:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=936</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
مدتی است که دوباره احساس عجیبی دارم، احساسی که دلتنگی نیست، اما بهترین و نزدیک‌ترین نامی که برایش می‌یابم دلتنگی است، فکر میکنم از اوائل سال جدید، یا حتی از لحظاتی قبل از تحویل سال، این حس شروع شد و حالا هنوز ادامه دارد. البته احساس‌های مختلفی هم اخیرا کنار این حس قرار گرفته‌اند که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">مدتی است که دوباره احساس عجیبی دارم، احساسی که دلتنگی نیست، اما بهترین و نزدیک‌ترین نامی که برایش می‌یابم دلتنگی است، فکر میکنم از اوائل سال جدید، یا حتی از لحظاتی قبل از تحویل سال، این حس شروع شد و حالا هنوز ادامه دارد. البته احساس‌های مختلفی هم اخیرا کنار این حس قرار گرفته‌اند که حالا همه این حس‌ها وجودم را در بر گرفته‌اند. حرف‌های زیادی برای نوشتن داشتم که علی رغم زیاد کردن حجم نوشته‌ها نتوانستم حتی ده درصدشان را بنویسم. دلم می‌خواهد همه چیز را رها کنم، کار،‌ درس، و هر چیز دیگری که زندگی نامیده می‌شود! دلم میخواهد بنشینم فکر کنم و بنویسم،‌ مدام و پی در پی،‌ شاید بین فکر کردن و نوشتن، لحظاتی سری بزنم به طبیعت یا دمی اجازه بدهم روحم از بدنم جدا شود و جسمم استراحت کوتاهی بکند و دوباره فکر کردن و نوشتن، اما امکانش نیست، نه تحمل فشار افکارم را دارم و نه محیط اطرافم اجازه می‌دهد که حتی برای مدتی کوتاه دست از همه چیز بشویم.<br />
دقیقا نمی‌شود این حس را توصیف کرد، نمی‌شود گفت که دلم می‌خواست جای دیگری بودم، دیگرانی اطرافم بودند، مشغول کارهای دیگری بودم، دلم میخواست حتی شکل دیگری بودم و شاید دلم میخواست اصلا شیء دیگری بودم، غیر از این جسم خاکی سرگردان که روحی را که باید مجری دستوراتش باشد، به دنبال خود میکشد،‌ دلم می‌خواست &#8230; . چه بگویم؟ فقط می‌شود گفت دل‌تنگم و شاید این ۱۹ خردادی که در پیش است هم بی تاثیر نباشد در این دل تنگی یا این ماه رجبی که می‌آید و پس آن سعبان و رمضان و بعد عید فطر و اول شوال است. چند روز دیگر، یا چند ماه دیگر، ۲۵ سال یا ۲۶ سال از روزی که اولین بار چشم باز کردم می‌گذرد و من حتی به خم اولین کوچه هم نرسیده‌ام! با این اوصاف درست است که درس بخوانم؟ درست است که کار کنم؟ درست است که صبح را برای کسب آرامش شب کنم و شب را برای برطرف شدن خستگی صبح؟!؟ پس سهم خودم چیست؟ از این ۲۵ سالی که گذشته؟ نه این راهی نیست که مناسب من باشد، اما .. باز نمی‌دانم چه بگویم، جز اینکه بگویم دلتنگم، و این بار سخت دلتنگم! دل تنگ خودم هستم و دل تنگ لحظاتی که رفت و می‌رود و دل تنگ عشق ورزیدن و مورد عشق ورزیدن قرار گرفتن،‌ همه را انگار گم کرده‌ام!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=936" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/del-tangi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عمره دانشجویی</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omreg/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omreg/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Mar 2011 03:05:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمره دانشجویی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=719</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
دقایقی پیش یه پیام کوتاه از محمد داشتم. حلالیت خواسته بود برای رفتن عمره دانشجویی که خوشبختانه به صورت متاهلی هم داره میره. براش آرزوی سفر بی خطر کردم و امیدوارم وقتی برمیگرده یک گام به خدا نزدیک تر ده باشه، پارسال هم چند تا از بچه ها رفتند هم مجردی و هم متاهلی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">دقایقی پیش یه پیام کوتاه از <a href="http://smjalali.ir/">محمد </a> داشتم. حلالیت خواسته بود برای رفتن عمره دانشجویی که خوشبختانه به صورت متاهلی هم داره میره. براش آرزوی سفر بی خطر کردم و امیدوارم وقتی برمیگرده یک گام به خدا نزدیک تر ده باشه، پارسال هم چند تا از بچه ها رفتند هم مجردی و هم متاهلی و سال قبلش هم که خودم این توفیق رو داشتم، ناخودآگاه یاد نوشته های عمره دانشجویی افتادم، نوشته‎هایی که متاسفانه ادامه شون ندادم و الان دیگه نوشتن شون خیلی خیلی سخت شده، واقعا حیف هست که خاطرات عمره به رشته تحریر در نیاد چه برای استفاده سایرین و چه برای اینکه گاهی خود آدم بخونه و یادش بیاد، اصلا خود مکتوب کردنش هم یه حال و هوای خاصی به آدم می ده. حقیقتا به نظرم این عمره دانشجویی رسم قابل تقدیری هست، دست دست اندرکارانش درد نکنه، ان شاء الله فرصت خوبی دست بده و بشینم حداقل این چیزایی رو که هنوز تو ذهنم مونده رو بنویسم.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=719" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/omre_std/omreg/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرواز محبت ۲</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz2/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Feb 2011 20:09:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=653</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
یک هفته و چند ساعت از اولین پرواز محبت یا بهتر بگم از اولین پرواز محبت بی حد و مرز گذشته، تو این یه هفته نگاهم به خیلی چیزا عوض شده و کلا نوع دیگه‌ای از نگاه به مسائل رو تجربه کردم، خیلی دوست دارم در مورد پرواز محبت بدون حد و مرز بنویسم، اما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>یک هفته و چند ساعت از اولین پرواز محبت یا بهتر بگم از اولین پرواز محبت بی حد و مرز گذشته، تو این یه هفته نگاهم به خیلی چیزا عوض شده و کلا نوع دیگه‌ای از نگاه به مسائل رو تجربه کردم، خیلی دوست دارم در مورد پرواز محبت بدون حد و مرز بنویسم، اما خودسانسوری اجازه نمیده.<br />
فقط می‌تونم بازم از خدا سپاسگذار باشم که اجازه داد پرواز بدون حد و مرز محبت رو تجربه کنم و از پرنده مهربونی که تو اون پرواز باهام بود ممنون باشم که با دل دریایی که داشت کمکم کرد که اون پرواز رو تجربه کنم، چیزای جدید یاد بگیرم و چیزایی رو که فراموش کرده بودم به یاد بیارم. متاسفانه تو این هفته ازش خبری نداشتم و نمی دونم از بیمارستان مرخص شده یا اینکه هنوز بیمارستان هست اما با تمام وجود براش آرزوی سلامتی می کنم و امیدوارم عمل جراحی رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشه.<br />
بیشتر نمی‌تونم بنویسم، کاش می‌شد نوشت، کاش می‌تونستم بگم همه‌ی حرف‌ها رو و بنویسم همه‌ی اونچه رو دلم سنگینی می‌کنه، اما چاره‌ای نیست جز بسنده کردن به همین تشکر و یادآوری اون لحظات دوست داشتنی. خدایا بازم شکرت.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=653" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرواز محبت</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Feb 2011 17:54:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=604</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
بالاخره پس از مدتها توهم پرواز توانستم پرواز کنم هر چند اوج نگرفتم هر چند آنقدر که دوست داشتم و آن طور که می خواستم بال نزدم هر چند پرنده نشدم &#8230;هر چند &#8230; اما همین می تواند نقطه شروع باشد نقطه شروعی که امیدوارم نقطه پایان نباشد خدایا سپاس می‌گویم ترا هزاران هزار مرتبه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>بالاخره پس از مدتها توهم پرواز<br />
توانستم پرواز کنم<br />
هر چند اوج نگرفتم<br />
هر چند آنقدر که دوست داشتم و آن طور که می خواستم بال نزدم<br />
هر چند پرنده نشدم<br />
&#8230;هر چند &#8230;<br />
اما همین می تواند نقطه شروع باشد<br />
نقطه شروعی که امیدوارم نقطه پایان نباشد<br />
خدایا سپاس می‌گویم ترا<br />
هزاران هزار مرتبه و بیشتر<br />
و تو ای همسفر که در کنارم بودی<br />
و کمک کردی تا پرواز را تجربه کنم<br />
هر چند پروازمان لحاظتی بیش نبود<br />
اما شدیدا دلتنگت می‌شوم<br />
و دوستت دارم<br />
دوست دارم که روزی هم تو و هم من پرنده باشیم<br />
پرنده‌هایی که خوب بال می‌زنند و همواره در اوج هستند<br />
در بالاترین اوجی که می‌توان برایشان متصور بود<br />
خدایا دوباره سپاس<br />
و در پس این سپاس، استمداد کمک برای پرنده شدن<br />
برای پرواز در اوج<br />
پرواز زیبای محبت<br />
خدایا دوستت دارم بیشتر از همیشه و عمیق تر از هر لحظه<br />
دوستت دارم<br />
چند قدم پیش رو بیش از گذشته در کنارم باش<br />
که اکنون شدیدتر از هر لحظه به کمکت نیازمندم</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=604" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برف می‌بارد</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/barf/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/barf/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Jan 2011 19:10:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=586</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
برف می‌بارد تنهایی در برف یا شاید هم برف در تنهایی حس عجیبی دارد &#8230; برف می‌بارد دوباره و دوباره من نگاه میکنم می شود تو بباری؟ زمین وجودم را بپوشانی؟ دلم سفید بپوشد؟ سفیدِ سفیدِ سفید؟ می‌شود تو بیایی؟ مثل برف آرام و بی صدا بپوشانی و بروی؟ و صبح که بر می خیزم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>برف می‌بارد<br />
تنهایی در برف<br />
یا شاید هم<br />
برف در تنهایی<br />
حس عجیبی دارد<br />
&#8230;<br />
برف می‌بارد<br />
دوباره و دوباره<br />
من نگاه میکنم<br />
می شود تو بباری؟<br />
زمین وجودم را بپوشانی؟<br />
دلم سفید بپوشد؟<br />
سفیدِ سفیدِ سفید؟<br />
می‌شود تو بیایی؟<br />
مثل برف<br />
آرام و بی صدا<br />
بپوشانی و بروی؟<br />
و صبح که بر می خیزم<br />
دلم سفید پوش باشد<br />
مانند زمین برف نشسته؟<br />
&#8230;<br />
برف می‌بارد<br />
و من دنبال تنهایی می‌گردم<br />
تنهایی در برف<br />
یا شاید هم<br />
برف در تنهایی<br />
&#8230;<br />
برف می‌بارد<br />
کاش پیدایت شود<br />
کاش تو هم بباری<br />
کاش من زمین باشم<br />
کاش بعد از برف<br />
&#8230;.</p>
<p>۲۵ دی ۸۹ ساعت ۲۲:۳۰</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=586" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/barf/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گیج و ناراضی</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/narazi/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/narazi/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Dec 2010 21:27:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=572</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
راضی نیستم نه از کار نه از تدریس نه از زندگی و نه از خودم از خودم ناراضی هستم خیلی خیلی زیاد من کجا و این وضعیت کجا؟ چرا باید کار من حرف داشته باشه؟!؟ سر کی رو میخوام گول بمالم؟ این منم؟!؟ باید عوض بشم همون‌طور که فصل عوض شد و روزها رو به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>راضی نیستم<br />
نه از کار<br />
نه از تدریس<br />
نه از زندگی<br />
و نه از خودم<br />
از خودم ناراضی هستم<span id="more-572"></span><br />
خیلی خیلی زیاد<br />
من کجا و این وضعیت کجا؟<br />
چرا باید کار من حرف داشته باشه؟!؟<br />
سر کی رو میخوام گول بمالم؟<br />
این منم؟!؟<br />
باید عوض بشم<br />
همون‌طور که فصل عوض شد<br />
و روزها رو به بلندی میرن<br />
روشنی‌های گم شده‌ی وجود من هم باید رو به بلندی برن<br />
بلند و بلندتر<br />
شاید باید دیگه کار نکنم<br />
و البته تدریس<br />
شاید باید گم بشم<br />
یه مدت نباشم<br />
از خودم بدم میاد<br />
میخوام نقابم رو بردارم<br />
میخوام درونم رو دوباره بسازم<br />
و شاید ظاهرم رو<br />
گم شدم<br />
شاید اگه بتونم دوباره تکون بخورم<br />
یعنی بهتر بگم<br />
گیج نباشم<br />
انکار این گیجی و سرگردونی<br />
با اون ناراضی بودن<br />
خیلی به هم ربط دارن<br />
اما الان بیشتر از اون گیجم<br />
که بتونم ارتباط‌شون رو پیدا کنم<br />
الان کجام؟!؟<br />
دارم چه غلطی می‌کنم؟!؟<br />
نوشتن تسکینم میده<br />
الان این صفحه لعنتی داره جور تنهایی منو میکشه<br />
هنوز گیج گیجم<br />
گیج گذشته<br />
گیج آینده<br />
و ناراضی از محسن<br />
من ؟!؟<br />
این الان منم؟!؟<br />
پسر اون پدر و مادر؟<br />
یا &#8230; ؟<br />
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا<br />
می‌شنوی؟<br />
کمک کن<br />
گیرم<br />
گیجم<br />
خرابم<br />
اصلا نمی‌دونم چه کوفتی هستم!<br />
فقط می‌دونم بهت نیاز دارم<br />
و نمی‌فهمم دارم چه غلطی میکنم<br />
خدایا غلط کردم<br />
&#8230; خوردم<br />
نیگام کن دیگه<br />
دارم دیوونه میشم<br />
بازم می‌خوای نیگام نکنی؟!؟<br />
خدااااااااااااااااااااااااااااااا<br />
تنهام نزار<br />
تکونم بده<br />
چرا بیدار نمی‌شم؟؟؟<br />
چرا هی دارم بیشتر فرو میرم<br />
چرا هیشکی نیست منو بکشه بیرون<br />
من نمی‌خوام اینجا باشم<br />
اصلا نیمخوام باشم<br />
به خدا مردن بهتر از این وضعیته<br />
به خودت<br />
می‌فهمی خدا؟!؟<br />
د نیگا کن دیگه<br />
جون من نیگا کن<br />
یه نیگا<br />
دارم می‌سوزم<br />
دارم نابود میشم<br />
و نمی‌دونم چرا نمی‌فهمم؟!؟<br />
اصلا نمی‌فهمم دارم چه غلطی میکنم<br />
کاش قبلا دستمو نگرفته بودی<br />
کاش هزار بار راهو نشونم نداده بودی<br />
آخه اگه می‌خواستی این طور ولم کنی<br />
آخه خدا من محسن رو می‌خوام<br />
همون محسنی که تو نجات دادی<br />
دوباره نجاتش بده<br />
خدااااااااااااا<br />
نجات بده<br />
از این تاریکی بکشم بیرون<br />
به هر کی دوست داری قسم<br />
خدایا به کارایی که به خاطر تو بود<br />
به همونا قسم<br />
به لحظه‌هایی که باهات حرف زدم<br />
خدایا به اشک‌هایی که ریختم<br />
خدایا به غلط کردم‌هایی که گفتم<br />
بدم<br />
قبول<br />
نمی‌گم که نیستم<br />
ولی خوب همیشه بد بودم<br />
تنهام نزار خدا<br />
مثل همیشه<br />
این دفعه هم دستمو بگیر<br />
به جون محسن دیگه چیزی به تموم شدنم نمونده<br />
می‌دونم می‌‌بینی<br />
نکن این طوری با من<br />
خدایا یعنی می‌خوای هر چی ساختی خراب کنی؟!؟</p>
<p>نکن خدااااااااااااااااااااا<br />
دیگه نوشتنم هم تسکینم نمیده<br />
خدایا<br />
نیگام کن دیگه<br />
نیگام کن<br />
هنوز گیجم و هنوز ناراضی<br />
تا صبح منتظر نیگات می‌مونم خدا<br />
تا صبح &#8230;.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=572" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/narazi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنها شدم</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/tanha/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/tanha/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Dec 2010 21:07:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=570</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
تنها شدم تنها شدم و باز هم تنها شدم آنقدر تنها که خودم در اوج تنهایی‌های پیشن هرگز این قدر تنهایی را تصور نمی‌کردم تنها شدم آنقدر تنها که یک فصل شایدم هم یک سال شایدم هم یک هفته چه اهمیتی دارد؟ برای من یک عمر گذشته هر چقدر که بود تنها شدم آن‌قدر تنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>تنها شدم<br />
تنها شدم<br />
و باز هم تنها شدم<br />
آنقدر تنها که خودم<br />
در اوج تنهایی‌های پیشن<br />
هرگز این قدر تنهایی را تصور نمی‌کردم<span id="more-570"></span><br />
تنها شدم<br />
آنقدر تنها<br />
که یک فصل<br />
شایدم هم یک سال<br />
شایدم هم یک هفته<br />
چه اهمیتی دارد؟<br />
برای من یک عمر گذشته<br />
هر چقدر که بود<br />
تنها شدم<br />
آن‌قدر تنها<br />
که کسی نیست<br />
تا برایش از تنهایی بگویم<br />
چه برسد به بقیه حرف‌ها<br />
کسی نیست تا گریه کنم<br />
فریاد بزنم<br />
از نارفیقی<br />
از سختی<br />
از درمانگی<br />
از تنهایی<br />
و خدا هم<br />
انگار نیست<br />
انگار نمی‌بینید<br />
یعنی این‌قدر بد شده‌ام؟<br />
این‌قدر که دیگر دیده نمی‌شوم<br />
و حجابی از ظلمت حائل و من و او شده<br />
البته!<br />
آخر همیشه کنارم بود<br />
همیشه حسش میکردم<br />
همیشه در این لحظات امدادش می‌رسید<br />
اما اکنون<br />
بد تنهایم<br />
بد<br />
خیلی بد<br />
و حتی بدتر<br />
خدایا<br />
به تو می‌نویسم<br />
نه به هر رفیق و نارفیقی<br />
که دقایقی باشد و دقایقی برود<br />
به تو می‌نویسم که همیشه بوده‌ای<br />
باز هم باش<br />
که دلتنگم<br />
و تنها<br />
و تنهایی بد درد دارد!<br />
آن‌قدر زیاد<br />
که توصیفش در خیالم نمی‌گنجد<br />
خدایا به تو نیاز دارم<br />
و می‌دانم که می‌دانی چقدر درمانده و حیرانم<br />
راه را نشانم بده<br />
و از این اوضاع نادلخواه<br />
به بیرون رهنمونم باش<br />
خدایا خلوتی بده<br />
و ساعتی<br />
یا حداقل دقیقه‌ای تنهایی با تو<br />
در میان این ساعات تنهایی با خویش<br />
به دمی تنهایی با تو نیاز دارم<br />
تا شاید تکانی بخورم<br />
و خودم را جای دیگری قرار دهم<br />
که دیگر تنها نباشم<br />
خدایا تنها و دلشکسته تو را می‌خوانم<br />
آیا تو هم می‌خواهی همچنان تنهایم بگزاری؟!؟<br />
خدایا کمک !<br />
تنها شدم<br />
تنهای تنهای تنها<br />
نگاهم کن لطفا!<br />
و دمی در تنهایی من شریک باش<br />
ای مهربان‌ترین مهربانان<br />
منتظرت نگاهت هستم!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=570" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/tanha/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شمردن جوجه‌ها</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/juje/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/juje/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Dec 2010 20:55:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=568</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
قبلا شنیده بودم که میگفتن جوجه‌ها رو آخر پاییز می‌شمارن، اما تقریبا هیچ سالی یادم نمی‌آد مفهوم شمردن جوجه‌ها عملی برام تشریح شده باشه! امسال اما دقیقا آخر پاییز بد کم آوردم! این قدر بد که نمی‌دونم از کجا به این وضع رسیدم، صبح روز ۳۰ آذر یه تلفن داشتم که فلان پروژه چرا عقب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">قبلا شنیده بودم که میگفتن جوجه‌ها رو آخر پاییز می‌شمارن، اما تقریبا هیچ سالی یادم نمی‌آد مفهوم شمردن جوجه‌ها عملی برام تشریح شده باشه! امسال اما دقیقا آخر پاییز بد کم آوردم! این قدر بد که نمی‌دونم از کجا به این وضع رسیدم، صبح روز ۳۰ آذر یه تلفن داشتم که فلان پروژه چرا عقب افتاده، پروژه‌ای که به لحاظ اعتبار و آبرو برام خیلی مهم بود،‌ هنوز هم نمی‌فهمم کجا رو اشتباه کردم و فقط دارم سعی میکنم یه طوری کار رو جبران کنم، با برنامه‌نویس جدید صحبت کردم خدا کنه فقط این بتونه یه کاری بکنه، احترامی که برای معلمم قائل بودم و این وسط داره از بین میره برام از همه چی مهم تره،‌ گور بابای مال دنیا، آخه این چه اشتباهی بود من کردم،‌ شاید یه جایی وسط پروژه قصدم عوض شده ،فکر پول و&#8230; نمی‌دونم! اصلا نمی‌فهمم،‌ فقط خدا کنه اینو بتونم جمعش کنم و یه مدتی چشم تو چشم این معلمم نشم که حتی نمی‌تونم سرم رو بیارم بالا، یعنی کاش زمین سوراخ می‌شد میرفتم تو زمین و تو این وضع قرار نمی‌گرفتم. اگه یه دوست هستین یا حتی یه آشنای خیلی دور و این مطلب رو می‌خونین و هنوز خبر خوب یا بدی درباره نتیجه این پروژه نزاشتم بالا شدیدا برام دعا کنین که الان واقعا حیثیتم گیر هست تو این پروژه و هنوز شلیک نهایی نشده &#8230; ،‌ خدایا خودت کمک کن.<br />
بگذریم،‌ به جز این مورد که جوجه ما رو شمردن و بد کم اومد ما هم تو این روز چندین تا جوجه شمریدم که از قضای روزگار اونا هم همه کم اومدن از دوست قدیمی که دوستی ما رو به چار ریال فروخت تا &#8230; نمی‌تونم در موردشون بنویسم. خدا کنه فقط اون روزی که جوجه‌ها رو برای بار آخر می‌شمارن و دیگه راه جبرانی نیست سرمون پایین نباشه، با اینکه سر پایین بودن تو این روزا این قدر بار رو دوش آدم میزاره و لهش میکنه نمی‌دونم چطور آدم خیلی راحت بی خیال شمارش اون روز میشه &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=568" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/juje/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ترا از قلب می خوانم</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/cllaingyou/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/cllaingyou/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 11:32:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=554</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
پریشانم نمی دانم چه باشد آخر و انجام و پایانم خداواندا تو را از قلب می خوانم نگاهم کن، صدایم کن تکانی ده مرا، از خواب برخیزم بگو با من رها کردی مرا، این است پایانم؟ نمی فهمم اگر قصد رها کردن، اگر قصد فنا کردن چرا یا رب؟ چرا از نو بنا کردن؟ چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<div>
<div>
<div id="c4cf77ef9d13e11978686598_input">پریشانم<br />
نمی دانم<br />
چه باشد آخر و انجام و پایانم<br />
خداواندا تو را از قلب می خوانم<br />
نگاهم کن، صدایم کن<br />
تکانی ده مرا، از خواب برخیزم<br />
بگو با من<br />
رها کردی مرا، این است پایانم؟<br />
نمی فهمم<br />
اگر قصد رها کردن، اگر قصد فنا کردن<br />
چرا یا رب؟ چرا از نو بنا کردن؟<br />
چرا تو رهنمون گشتی مرا هر بار؟ حیرانم!<br />
بگو با من، رها و  مانده و غمگین نمی مانم<br />
&#8230;<br />
ترا از قلب می خوانم<br />
&#8230;</div>
</div>
</div>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=554" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/cllaingyou/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

