<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته‌های شبانه &#187; نوشته‌های شبانه!</title>
	<atom:link href="http://nowruzi.ir/mohsen/category/me_and_myblog/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nowruzi.ir/mohsen</link>
	<description>وب‎نوشت‎های محسن نوروزی / Mohsen Nowruzi</description>
	<lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 19:24:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>آلودگی محیط کار &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/pollution/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/pollution/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 18:55:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[کسب و کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1279</guid>
		<description><![CDATA[شنبه پیش یک بنده خدایی به مجموعه کاری ما اضافه شد، دو سه روز آمد و بعد کم کم سرفه‌هایش شدت گرفت و بعد هم رفت و خلاصه زنگ زد که رفته‌ام دکتر و گفته هوای آن جا آلوده است و من نمی‌توانم دیگر بیایم! بگذریم از بحث‌هایی که امروز داشتیم درباره آلودگی هوای محیط [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شنبه پیش یک بنده خدایی به مجموعه کاری ما اضافه شد، دو سه روز آمد و بعد کم کم سرفه‌هایش شدت گرفت و بعد هم رفت و خلاصه زنگ زد که رفته‌ام دکتر و گفته هوای آن جا آلوده است و من نمی‌توانم دیگر بیایم! بگذریم از بحث‌هایی که امروز داشتیم درباره آلودگی هوای محیط کار و خرید دستگاه هواساز و &#8230; تا عدم آلودگی آن و بهتر بودن هوای آن نسبت به شهر و &#8230; .<br />
داشتم از منظر دیگری به هوای محیط کار نگاه می‌کردم، از این منظر که هر کسی با چه انگیزه و هدفی آن جاست و در چه راستاهایی تلاس میکند و اگر بتواند چه تغییراتی محتمل است و &#8230; . حقیقتش این است که هوای آپا نسبت به این هوایی که حالا در آن هستیم خیلی پاک‌تر بود، (البته از دور به نظر میرسد که آن محیط هم با وضعیت فعلی‌اش دیگر برای امثال من مطبوع نخواهد بود!). هر چند آنجا هم یک لکه‌هایی بود که لکه‌های سابقه‌داری بودند اما در مجموع هوا خیلی مطبوع تر بود از این محیط چند شرکت فعلی! گاهی یک اتفاق‌هایی می‌افتد که باید خیلی تفسیر کرد این اتفاق‌ها را و دنبال منظور اصلی افراد گشت از حرف‌ها و حرکات‌شان. انگار اینجا هم مثل زمان انتخابات برای ما شده یک میدان جنگ. هم باید با کارفرما بجنگیم تا ثابت کنیم که کارمان را درست انجام داده‌ایم و هم باید گاهی حواس‌مان باشد که در داخل خودمان هم عده‌ای ممکن است مقاصد متفاوتی با آنچه نشان می‌دهند داشته باشند &#8230;. .<br />
کاش دست خودم بود که محیط را عوض کنم و کاش من هم میتوانستم نفهمم که رفتنم ممکن است لطمه بزرگی به فرد یا افرادی بزند که برای‌شان احترام قائلم یا اینکه واقعا این طور نبود و میتوانستم راحت بروم. این آلودگی این یکی دو ماه اخیر آن قدر زیاد شده که کم کم برای من هم نفس کشیدن سخت می‌شود و ممکن است لازم شود به پزشک مراجعه کنم &#8230;. امیدوارم از پس این مورد حداقل تا آنجا که موجب صدمه دیدن شدید دیگران نشود بر بیایم.<br />
تمام!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1279" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/pollution/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک سال دیگر &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/26/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/26/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 18:42:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1277</guid>
		<description><![CDATA[کم کم نوزده خرداد نزدیک می‌شود و یک سال دیگر دارد می‌گذرد. سیصد و شصت و پنج دور روی زمین بودن و &#8230; . به نظرم می‌رسد امسال اتفاقات زیادی پیش رویم خواهد بود، هر چند که قابل پیش بینی نیست که حضرت نقاش چه نقش‌هایی می‌زند و من چگونه آن‌ها را تکمیل میکنم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کم کم نوزده خرداد نزدیک می‌شود و یک سال دیگر دارد می‌گذرد. سیصد و شصت و پنج دور روی زمین بودن و &#8230; . به نظرم می‌رسد امسال اتفاقات زیادی پیش رویم خواهد بود، هر چند که قابل پیش بینی نیست که حضرت نقاش چه نقش‌هایی می‌زند و من چگونه آن‌ها را تکمیل میکنم و دیگران &#8230; اما این طور حس میکنم که امسال حداقل سه اتفاق مهم برایم خواهد داشت. یعنی می‌شود گفت امسال از نقطه نظر تعداد اتفاقات مهم یک نقطه اکسترمم نسبی خواهد بود که نسبتا هم هم اکسترمم قابل توجهی است! شما چه اتفاقاتی را برایم پیش بینی یا آرزو می کنید؟</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/cover.jpg"><img class="wp-image-1284 aligncenter" title="cover" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/cover.jpg" alt="محسن نوروزی" width="576" height="276" /></a></p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1277" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/26/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوست داشتن</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/love/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/love/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 18:31:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1272</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم اولین کتابی که از دکتر شریعی خواندم کدام کتاب بود، یعنی به خاطر ندارم. ولی یادم هست که اولین متنی که در خاطرم ماند حکایتی بود در آن کتاب که فردی وارد مسجدی شد و گفت خرش گم شده و دنبال آن میگردد و &#8230; . حالا که داشتم دنبال این حکایت می‌گشتم دیدم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم اولین کتابی که از دکتر شریعی خواندم کدام کتاب بود، یعنی به خاطر ندارم. ولی یادم هست که اولین متنی که در خاطرم ماند حکایتی بود در آن کتاب که فردی وارد مسجدی شد و گفت خرش گم شده و دنبال آن میگردد و &#8230; . حالا که داشتم دنبال این حکایت می‌گشتم دیدم در متون مختلفی به کار رفته با بیان‌های نسبتا متفاوت. یکی از آن‌ها را با هم ببینیم:<br />
«مردی از روستائیان شیراز که برای انجام کاری به شیراز آمده بود خرش را گم کرد. هر چه گشت نشانی از آن نیافت. به در مسجدی رسید که شیخی بر بالای منبر سخن از عشق ، مهربانی و دوست داشتن می گفت. مرد روستایی بدون هیچ توجهی وارد مسجد شد. آن قدر گشته بود که از شدت گرما لب هایش از خستگی و تشنگی ترک خورده بود و بدنش از عرق خیس شده بود. با همان آشفتگی به شیخ گفت:(( ای بزرگوار! خرکی داشتم که هر چه از خوبی های آن برایتان بگویم باز هم کم گفته ام. زیبا ، چاق ، خوش اخلاق و قوی بود. جز او در زندگی ام چیزی نداشتم . همیشه و هر کجا که می رفتیم با هم بودیم تا این که امروز برای گشت و گذار به بازار شهر شما آمدم و در شلوغی بازار ، بی انصاف ها خر نازنینم را دزدیدند. حالا از شما خواهش می کنم از این جماعت بپرسید که آیا کسی خرم را ندیده است.)) حاضران از صحبت های مرد روستایی ناراحت شده بودند و می خواستند او را مورد اذیت و آزار قرار دهند که شیخ پا در میانی کرد و به روستایی خر گم کرده گفت:(( گوشه ای بنشین و استراحت کن تا شاید چاره ای برایت پیدا کنم.)) روستایی پای دیوار نشست و شیخ به حاضران گفت:(( امروز برای شما از عشق ، محبت ، مهربانی و دوست داشتن نکته های زیادی گفته ام اکنون می خواهم از شما بپرسم آیا در میان شما کسی هست که تا کنون عاشق نشده باشد و معنی محبت را نداند.)) همه ساکت شدند . ناگهان کسی از آن میان برخاست. شیخ از او پرسید:(( آیا به راستی در زندگانی خود محبت کسی را در دل خود نداشته ای؟)) مرد گفت:(( آری شیخ.)) حاضران متعجب بودند و نمی دانستند که منظور شیخ از این کار چیست و منتظر بودند که چه اتفاقی خواهد افتاد. شیخ به مرد روستایی گفت:(( دیگر نگران نباش خرت را پیدا کردم. افساری بیاور و او را با خود ببر.)) &#8211; از کتاب خرنامه! &#8211; گردآوری و بازنویسی: لقمان دهقانی رحیم آبادی »<br />
زیاد ننویسم که حرف برای نوشتن زیاد است! این روزها که دوباره یک سال دیگر دارد می گذرد و کم کم خرداد میرسد و &#8230; به چیزهای مختلفی فکر میکنم، درست مثل هر سال این وقت ها! یکی از آنها هم دوست داشتن است.<br />
حرف زیاد است در این خصوص، اما آنچه که اکنون میخواهم بگویم این است که متاسفانه شرایط روز جامعه برای من (و شاید امثال من) به گونه‌ای است که نمی‌شود به خودت اجازه بدهی کسی را دوست داشته باشی! یعنی اول باید دو دو تا چهار تا کنی که اگر این دوست داشتن کمی جدی شد آن وقت چه مشکلاتی سر راه آن هست و چه مشکلاتی به واسطه آن برای طرفین و خانواده‌های‌شان خواهد بود و &#8230; بعد اجازه بدهی که یک دوست داشتن شروع بشود! به طور ویژه باید نگران باشی که چه مشکلاتی برای آنکه می‌خواهی دوستش داشته باشی ممکن است ایجاد شود و &#8230;<br />
خلاصه کنم پیش‌تر که در مورد ازدواج مطالعه میکردم و &#8230; یک بار یادم هست که یک صحبتی بود که مثلا ازدواج مثل انتخاب غذا اگر باشد، فقط خوش آمدن از ظاهر غذا مهم نیست و باید بدانی داخل آن چه موادی هست که ممکن است به یکی از آن ها آلرژی داشته باشی و &#8230; . حالا حکایت ما این طوری شده که اصلا به خودمان اجازه ندهیم از ظاهر غذایی خوش مان بیاید! اول می بینیم داخل آن چیست و بعد که سبک سنگین میکنیم که ما به آن آلرژی داریم یا پول مان نمی رسد یا &#8230; به خودمان اجازه نمی دهیم که ظاهرش را هم دوست داشته باشیم و به طور ویژه‌تر به هیچ وجه اجازه نمیدهیم که آن غذا بفهمد ما حتی از ظاهرش خوشمان آمده!<br />
کمی بد و پیچیده گفتم! بگذریم! با اینکه خودم شناخت دارم از خودم و اطرافیان هم شناخت کافی دارند، اصلا بعید نیست که برداشت بدی بشود از همین متن، شرایط ماست دیگر! خلاصه خلاصه‌اش این است که ما به خاطر شرایط جامعه به خودمان اجازه نداده‌ایم که اظهار کنیم بعضی چیزها را و از این بابت کمی تا قسمتی ناراحت می‌باشیم! شاید بشود گفت در این مورد چاردیواری ما این قدر کوچک شده که دیگر چیزی از آن نمانده عملا!</p>
<p style="text-align: justify;">تا یار که را خواهد و میلش به که باشد &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1272" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/love/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چاردیواری من</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/4divari/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/4divari/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 17:55:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1270</guid>
		<description><![CDATA[لابد شنیده‌اید که از چاردیواری و اختیاری بودن آن مثل می‌زنند! هر کسی هم از نگاه‌های مختلف می‌تواند در چاردیواری‌های مختلفی قرار بگیرد. چار دیواری یکی محدود به همان خانه‌ای می‌شود که در آن سکونت دارد و حال می‌کند هر چه می‌خواهد بکند! اختیاری است دیگر! از کم و زیاد کردن صدا بدون توجه به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">لابد شنیده‌اید که از چاردیواری و اختیاری بودن آن مثل می‌زنند! هر کسی هم از نگاه‌های مختلف می‌تواند در چاردیواری‌های مختلفی قرار بگیرد. چار دیواری یکی محدود به همان خانه‌ای می‌شود که در آن سکونت دارد و حال می‌کند هر چه می‌خواهد بکند! اختیاری است دیگر! از کم و زیاد کردن صدا بدون توجه به همسایه و خواب و آرامش و مریض داشتن و &#8230; تا استفاده کارگاهی و ایجاد مشکل برق برای همسایه ها و &#8230; .<br />
اینها به نظر بد می‌رسند ولی به همان چاردیواری قانع هستند، برخی دیگر هستند که چاردیواری شان محیط شهر و شهرستان و استان و &#8230; را در برمیگیرد، هر جا را خواستند به دست می‌آورند! انگار مال پدرشان بوده! گاها هم به آن‌ها آقازاده گفته می‌شود!<br />
از این دسته‌ها زیاد داریم. نه فقط در مقوله‌های اجتماعی و اقتصادی که مثلا هستند عده‌ای که فکر می‌کنند طرز فکر همه باید مثل آن‌ها باشد و چنان با طرز فکرهای دیگر برخورد می‌کنند که &#8230; ! این‌ها حتی فکر اطرافیان را هم در حیطه اختیار خود می‌بینند! و جالب است که اغلب خود مقلدان بی خردی بیش نیستند!<br />
خیلی حرف‌های دیگر هم هست که بهتر است بگذریم! این چند وقت بازدیدهای مختلفی بوده از این وب نوشت‌های ما و از اتفاق یک سری مطالب را هم هی می خواستیم بنویسیم ولی پیش نیامد و داشتم فکر میکردم که اگر پیش آمده بود چه مشکلاتی در پی داشت! البته اینها نه از اتفاق که از حسن اتفاق بود! اما کمی بیشتر فکر کردم دیدم این وب نوشت‌ها هم چاردیواری ماست! نمیخواهیم اختیاری باشد و هر کسی حرفی زد بزنیم زیرگوشش، اما زیر بار خودسانسوری و حذف حرف‌هایمان به خاطر اینکه کسی ممکن است بخواند هم نمی‌رویم. خلاصه چاردیواری خودمان است، هر کس ناراحت است می‌تواند دیگر سمت چاردیواری ما نیاید! تازه این چاردیواری را سر راه کسی هم نساختیه‌ایم! بروند در چاردیورای‌های دیگر!<br />
تمام!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1270" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/4divari/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نورالدین و سلاح های جنگی &#8230;!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-2/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 May 2012 19:33:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1267</guid>
		<description><![CDATA[این چند شب گذشته در حال خوندن کتاب نورالدین پسر ایران هستم. از جنبه‌های مختلفی برام جذاب بود که الان اصلا ذهنم آماده نوشتن‌شون نیست. فقط یه نکته کوچولو رو میخوام بگم. یکی از مواردی که تو کتاب برام جالب بود و باعث شد دنبال بعضی چیزا بگردم، سلاح هایی بودن که اسم برده شده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این چند شب گذشته در حال خوندن کتاب نورالدین پسر ایران هستم. از جنبه‌های مختلفی برام جذاب بود که الان اصلا ذهنم آماده نوشتن‌شون نیست. فقط یه نکته کوچولو رو میخوام بگم.<br />
یکی از مواردی که تو کتاب برام جالب بود و باعث شد دنبال بعضی چیزا بگردم، سلاح هایی بودن که اسم برده شده بودن و من نمیدونستم چی هستن (مثل توپ ۲۳۰) و سعی کردم یه عکسی چیزی ازشون ببینم و یه دید نصفه نیمه داشته باشم که این جا داره چی میگه &#8230;<br />
تو این یکی دو شب اخیر که از وسط کتاب گذشتم و رو به پایانش میرم، دارم فکر میکنم این کتاب چقدر خوب می تونه پایه یه بازی کامپیوتری باشه، با ده چهارده تا مرحله مختلف و &#8230; یه بازی که می تونه تصویر ذهنی فوق العاده‌ای هم ایجاد کنه، یعنی دارم فکر میکنم اگه درست ساخته بشه حتی می تونه پر فروش ترین بازی دنیا هم بشه و البته تاثیرگذارترین &#8230;<br />
یه جرفای دیگه ای هم هست که نمیشه زد، بگذریم  &#8230;.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1267" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از توفیق تا &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/tofigh/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/tofigh/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 May 2012 19:20:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1265</guid>
		<description><![CDATA[پیش تر از این زیاد پیش می اومد که بتونم به کسی کمک کنم، البته هیچ وقت مورد خاصی نبود ولی خوب انگار خدا دوست داشت که باز شدن بعضی گره ها (که البته همه خیلی زیاد کوچیک بودند) رو به ما بسپاره و ما هم تا یه جاهایی مثبت بودیم. مدتی میشه که به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">پیش تر از این زیاد پیش می اومد که بتونم به کسی کمک کنم، البته هیچ وقت مورد خاصی نبود ولی خوب انگار خدا دوست داشت که باز شدن بعضی گره ها (که البته همه خیلی زیاد کوچیک بودند) رو به ما بسپاره و ما هم تا یه جاهایی مثبت بودیم.<br />
مدتی میشه که به طور کاملا محسوسی هیچ کار مثبتی برای کسی انجام ندادم. تعداد قابل توجهی تلفن و ایمیل بی جواب هست که دیگه این قدر ازشون گذشته که خودم روم نمیشه پیگیری شون کنم چه برسه به اون آدمی که درگیر بوده و &#8230;.<br />
نمی دونم چه اتفاق خاصی افتاده اما تحلیل‌هایی که سعی میکنم با نگاه از بالا از خودم داشتم باشم این طور نشون میده که  انگار به یه چیزایی که می خواستم نرسیدم و خودم سر در گم هستم، انگار توقع زیادی از روزگار و قوانین عجیبش داشتم و حالا یه جورایی دیگه دست و دلم به اینکه دست کسی رو بگیرم نمیره، انگار ناخودآگاه دارم فکر میکنم مگه کسی دست منو گرفت که من دست کسی رو بگیرم؟!؟<br />
اگه فرض کنیم این تحلیل بالایی درست باشه، اون وقت نتیجه میشه  که اوضاع من خیلی داغون هست، یه جورایی له له حساب میشم! یعنی من به صورت ناخودآگاه توقع داشتم که در قبال بعضی کارهای به اصطلاح مثبتی که انجام میدم یه اتفاق هایی بیفته! یعنی در این صورت هیچ کدوم کارای من هیچ ارزشی نداشته و الان هم دیگه همون توفیق ظاهری هم ازم گرفته شده &#8230;<br />
باید بیشتر در این مورد فکر کنم، حداقل این مدت مونده تا تولدم رو &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1265" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/tofigh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نورالدین پسر ایران &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-pesar-e-iran/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-pesar-e-iran/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 May 2012 17:30:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1259</guid>
		<description><![CDATA[«&#8230; با صورت به زمین خوردم. صداها، بوها، طعم خاک و خون &#8230; همه چیز قاطی شده بود و من در حالی که روی زمین افتاده بودم با همه‌ی توانم سعی میکردم بدانم چه شده است. سرم را به زحمت از زمین بلند کردم، اما هیچ جا را نمی دیدم. دستم را به صورتم بردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">«&#8230; با صورت به زمین خوردم. صداها، بوها، طعم خاک و خون &#8230; همه چیز قاطی شده بود و من در حالی که روی زمین افتاده بودم با همه‌ی توانم سعی میکردم بدانم چه شده است. سرم را به زحمت از زمین بلند کردم، اما هیچ جا را نمی دیدم. دستم را به صورتم بردم تا خاک و خون را از چشمانم کنار بزنم اما ناگهان دستم توی صورتم فرو رفت!<br />
مایعی گرم و لزج انگشتانم را خیس کرد. دلم ریخت. آیا صورتم له شده است؟ در اولین لحظه &#8230;»</p>
<p style="text-align: justify;">بی مقدمه بگم، با پیشنهاد مطالعه کتاب نورالدین تقریبا یکی دو ماه پیش مواجه شدم اما کتاب دم دست نبود، این اواخر تصمیم گرفتم هم برا خودم و هم به عنوان هدیه برا دو تا از دوستان تهیه کنم که با لطف یکی از دوستان از نمایشگاه کتاب تهیه شد و بالاخره امروز دستم رسید و البته با امضای خود سید نورالدین &#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1259"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/r.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1260" title="r" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/r.jpg" alt="" width="497" height="691" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/b.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1261" title="b" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/b.jpg" alt="" width="499" height="687" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/emza.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1262" title="emza" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/emza.jpg" alt="" width="416" height="422" /></a></p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1259" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-pesar-e-iran/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و من نشسته در غروب &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/in-sunset/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/in-sunset/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 20:21:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1253</guid>
		<description><![CDATA[این شعر مربوط به دوره دبیرستانم میشه (الان تاریخ دقیقش رو دم دست نداشتم)، برگه ای که این شعر رو از روش نوشتم، مال کلاس ادبیات سوم دبیرستان هست، یه متن ادبی هست که انتهاش این شعر رو نوشتم، قشنگ یادمه سر کلاس آقای گودرزی این متن و شعر رو خوندم و اتفاق هایی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این شعر مربوط به دوره دبیرستانم میشه (الان تاریخ دقیقش رو دم دست نداشتم)، برگه ای که این شعر رو از روش نوشتم، مال کلاس ادبیات سوم دبیرستان هست، یه متن ادبی هست که انتهاش این شعر رو نوشتم، قشنگ یادمه سر کلاس آقای گودرزی این متن و شعر رو خوندم و اتفاق هایی که بعدش افتاد &#8230; البته شعر رو قبل تر گفته بودم و اون موقع فقط کنار اون متن ادبی قرار گرفت &#8230; متن رو هم تو یه فرصت دیگه ان شاء الله خواهم نوشت، فعلا همین شعر رو بخونید &#8230;</p>
<p>و من نشسته در غروب/ به فکر چشم‌های تو/ خراب و زار می‌شوم<br />
بدون آن دو چشم مست/ در این دیار غم زده/ پر از غبار می‌شوم<br />
دل خراب و زار من/ دوباره پر ز درد و غم/ اسیر یار می‌شوم<br />
به چشم‌های مست او/ به دست می پرست او/ ببین شکار می‌شوم<br />
تو را بهانه می کنم/ ببین جوانه می‌کنم/ پر از بهار می‌شوم<br />
به یاد روی ماه تو/ ترانه می‌کنم تو را/ و اشکبار می‌شوم<br />
میان کوچه باغ عشق/ به یاد تو چراغ عشق/ چه بی قرار می‌شوم<br />
بیا بیا بهار من/ که بی تو ای قرار من/ دوباره خوار می‌شوم<br />
اگر چه خوار عالمم/ اگر نظر کنی مرا/ گل انار می‌شوم</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1253" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/in-sunset/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل بستن و دل بریدن/من/ایران/ &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/del-daghoon/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/del-daghoon/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 19:29:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1251</guid>
		<description><![CDATA[دل بستن و دل بریدن که به اختیار و اراده نیست، اشک که به اختیار جاری و متوقف نمی‌شود. تپش قلب که با تصمیم قبلی پایین و بالا نمی‌رود، مغز که تصمیم نمی گیرد رگ خون بیشتری ببرد یا خون رسانی را متوقف کند، روح که با اراده ما سیر نمی کند &#8230; دل بستن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دل بستن و دل بریدن که به اختیار و اراده نیست، اشک که به اختیار جاری و متوقف نمی‌شود. تپش قلب که با تصمیم قبلی پایین و بالا نمی‌رود، مغز که تصمیم نمی گیرد رگ خون بیشتری ببرد یا خون رسانی را متوقف کند، روح که با اراده ما سیر نمی کند &#8230;<br />
دل بستن و دل بریدن حکایت جدیدی نیست، دست کم من بارها در این شرایط بوده ام و نمی فهمم چه معنا دارد که اشک بریزم، در این سن و سال و در این شرایط که دست کم برای خودم به اندازه یک مرد چهل و چند ساله پختگی قائل هستم، اما دل است دیگر، می گیرد، ابری می‌شود، می‌بارد، می‌شکند، زخم بر می دارد، اما باز می‌تپد، گاهی باز برای همان هایی می‌تپد که از آن‌ها زخم خورده و گاهی برای آنها که زخمش را التیام بوده اند، اگر غیر این بود که دل نبود همان منطق و عقل بود و میشد تحلیل کرد و دلیل آرود &#8230;<span id="more-1251"></span><br />
توی خودم هستم، راننده تاکسی حرف را با اینکه آهنگ باشد یا نباشد شروع میکند و کم کم درباره ازدواج حرف می زند، چند کلمه جواب کافی است تا داستان زندگی اش را برایم بگوید، انگار او هم  این روزها هم زبانی و هم دلی نداشته است، او برای خودش ادامه می دهد و من در عالم نقاشی خودم هستم، می‌شنوم چه می گوید اما نمی فهمم، انگار آن جا نیستم (حالا که می‌نویسم فکر می‌کنم، لابد حال آن هایی که نوشته هایم را می خوانند و نمی فهمند هم مشابه است، دل شان جای دیگریاست و در بوم نقاشی دیگری هستند، دین این نوشته های دلیلی ندارد که تاثیری بر آنها داشته باشد &#8230;)، &#8230; می‌رسم خانه، دوباره من هستم و اینترنت، این دوست که در این دهه اخیر همواره کنارم بوده و مدام هم بیشتر و بیشتر نقش خود را در زندگی من به رخ میکشد. ایمیلم را باز میکنم، درباره چند تا کامنت که  بر روی نوشته هایم هست ایمیل نخوانده دارم، از صبح بودند و نخواندم شان، اما حالا میگویم بد نیست چندتایی شان را بخوانم و شاید جوابی هم بنویسم، پیغام اول یک شعر است، دوست داشتنی، میگذارم تا سر حوصله بخوانم و اگر حسی بود جوابی هم بنویسم برایش، پیغام دوم اما &#8230;<br />
درباره یکی از نوشته هایی است که درباره رفتن و ماندن نوشته‌ام، آن را گذاشته است کنار این دو سه تا نوشته اخیرم که درباره سریال ساخت ایران و لباس دوخت ایران و &#8230; نوشته‌ام و بعد هر چه لایق خودش است برای من نوشته و &#8230; . بغضم می‌ترکد &#8230; اشک امان نمی‌دهد&#8230; گفتم که دل است دیگر گاهی همه چیز گره میخورد به هم و &#8230; انگار همه چیز مهیا است تا اشک جاری شود، نقاشی را این گونه زده است حضرت نقاش &#8230;.<br />
تا یادم می آید کار کردم، زحمت کشیدم و تلاش کردم، نه چیزی را بی زحمت به دست آوردم و نه از رابطه گزافی بهره بردم و نه ان شاء الله بهره خواهم برد، در مجموعه خانواده هم از این خبرها نبوده است و ان شاء الله نخواهد بود، دست کم دست‌های پدرم گواه است و چهره مادرم. تو هر که هستی می توانی برای خودت فکر کنی که فلانی که حرف از وطن می‌زند این قدر از حکومت بهره مند شده که &#8230; حرف هایت تلخ است، اما حقیقت نیست، اما دلم بیشتر برای این می سوزد که نمی فهمی و فکر میکنی که می فهمی و این طرز فکری که داری قطعا به جهنم ختم خواهد شد &#8230;. .<br />
فرض محال که من به واسطه بهره های برده دم از وطنم بزنم و تو به واسطه نارضایتی از محیط و در راستای تلاش برای به قول خودت آزادی بنای رفتن داشته باشی! کدام این ادعاها با وضعیت فعلی مان می  خواند؟!؟ اگر من بهره‌مند و به قول تو جیره خوار هستم، چه دلیلی هست که بخواهم احمقی چون تو را متنبه کنم که اگر واقعا دنبال آنچه ادعایش را میکنی هستی راهت اشتباه است؟ تو بروی به هر جهنمی که دوست داری که بیشتر و راحت تر خواهم بود و من خواهم ماند با به قول تو هم عقیده هایم! اما نه عزیز یک بار دیگر فکر کن، من می گویم، اینجا که هستیم حاصل رفتن های همان هایی است که ادعا کردند می روند چون شرایط ماندن نیست، اما می رفتند برای خوشبختی بیشتر فقط و فقط برای خودشان (نه حتی خانواده) و افسوس که خوشبختی بیشتر هم برای شان نه در بودن در وطن بود و نه در با دوستان بودن، خوشبختی را در چیزهای دیگری می دیدند که با هیچ کدام از حرف ها و ادعاهایشان هماهنگی نداشت &#8230; حالا حکایت توست، اگر ناراضی هستی و حاضری برای وطن بجنگی بمان و بجنگ، اگر افراد ناشایسته در پست های مختلفی قرار گرفته اند، رفتن تو جا را برایشان بازتر نمی کند؟!؟ اگر هم میخواهی برای رفاه بیشتر بروی دیگر بهانه نکن و برچسب نزن که این ها که مثل تو فکر نمیکنند و حاضر نیستند بهترین سال های عمرشان را صرف کنند تا آن ها که سوار دنیا هستند سوار دنیا بمانند و کشورشان عقب مانده و عقب مانده تر شود، نمی فهمند و تو می فهمی &#8230;</p>
<p>شاید نباید می نوشتم چون نظم خاصی در این نوشته نیست، اما این را برای خودم می نویسم، نظمش را هم خودم می فهم خیالی نیست.<br />
اما این کامنت و آنچه که در جوابش نوشتم، از آنچه می خواستم بگویم دورم کرد، عادت کرده ام در این سال ها به دل بستن و دل بریدن، به اینکه کسی بیاید و مدتی گوشه دلت باشد، دوستش داشته باشی و بعد برود و ارزشی نداشته باشد که چندسالی گاهی دلش برای یکی تپیده و دل او هم برایش &#8230;. دست کم از دبیرستان به این طرف دو سه دسته از این اتفاق ها برایم افتاده و حال وقت رفتن یک دسته دیگر است، پدرم خیلی برایم از این دست  اتفاق ها گفته، اما مادرم با منتظر ماندن برای پدر یا برای هر که در خانه نیست، با ارزش قائل بودن برای دور هم جمع شدن و با &#8230; همه آن حرف ها را بی تاثیر کرده است، دلم تنگ می شود برای همه آن هایی که روزی گوشه دلم بودند و حالا اصلا یادشان نیست که روزی محسنی هم بود و افتخار میکنم که اینگونه تربیت شدم، چه ایرادی دارد اگر آن ها که می روند خوشبخت و سعادمتند هستند، حتی اگر به یاد من نیستند، برایشان خوشحالم و برایشان سعادت بیشتر آرزو میکنم &#8230; ، ان شاء الله این هایی که این بار در حال رفتن هستند هم به سلامت بروند و به آنچه فکر میکنند درست است برسند و ان شاء الله هیچ روزی پشیمان نشوند که وطن را، ایران عزیز را و دوستان خوب را و دوستان بدی چون من را در مقایسه با چیزهایی که به دست می آورند بی ارزش تر دیدند &#8230; برای همه آن هایی که پیش از این آمدند و رفتند و برای همه آنهایی که دارند می روند و آن هایی که بعدا خواهند آمد و خواهند رفت بهترین آرزوها را دارم، ای کاش این رفتن و آمدن ها مرا هم به سمتی نبرد که فرزندم را از دوست داشتن باز دارم و ای کاش فرزندم هم من هر چه که گفتم، باز دوست بدارد خاک پاک وطن را و هر ایرانی را که ارزش دوست داشتن دارد، حتی اگر رفتنی باشد &#8230;.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1251" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/del-daghoon/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ساخت ایران &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 20:49:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1238</guid>
		<description><![CDATA[کم کم این سریال های شبکه خانگی دارن جای خودشون رو باز میکنن و میشه به جای دیدن چرندیاتی که اون وری ها به اسم سریال تحویل‌مون میدن، بشینم سریال های ساخت خودمون رو ببینیم! بعد از قهوه تلخ و قلب یخی کم کم اوضاع فروش این ها هم بهتر شده و مسائل کپی رایت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کم کم این سریال های شبکه خانگی دارن جای خودشون رو باز میکنن و میشه به جای دیدن چرندیاتی که اون وری ها به اسم سریال تحویل‌مون میدن، بشینم سریال های ساخت خودمون رو ببینیم! بعد از قهوه تلخ و قلب یخی کم کم اوضاع فروش این ها هم بهتر شده و مسائل کپی رایت کمی بیشتر رعایت میشه و &#8230; بگذریم!<br />
یکی از سریال هایی که برای شبکه خانگی تهیه شده، «<a href="http://www.madeinirans.com/" target="_blank">ساخت ایران</a>» نام داره! نویسنده خشایار الوند و مشاور فیلمنامه پیمان قاسم خانی و کارگردان هم محمدحسین لطیفی. تا الان ۶ تا قسمتش اومده، منم این دو روز دیدم و خیلی هم به دلم نشست. داستان از اونجا شروع میشه که یه دانشمند ایرانی (بهنام تشکر-دکتر افشارجم) یه پودر ساخته که میتونه هر آبی رو به آب گوارای نوشیدنی تبدیل کنه و این آب نوشیدنی در عین حال کار سوخت رو هم میکنه و به جای بنزین قابل استفاده هست، اون هم بدون آلودگی &#8230;! <span id="more-1238"></span><br />
بعد میره برای ثبت اختراع و &#8230; و این وسط تهید میشه و &#8230; خلاصه این ور رو کارش سرمایه گذاری نمیشه و پا میشه بره اون ور که با ماشین بهش میزنن و یه دزد هم کیفش رو برمیداره (امین حیایی-غلام حسین) و بعد از اتفاقاتی، غلام حسین به جای دکتر پا میشه پاریس! و اونجا پای شرکت دوریس برای سرمایه گذاری رو این کار میاد وسط که فرهاد اصلانی یکی از افراد اون شرکت هست و یه خانوم لبنانی هم نقش دختر صاحب شرکت رو بازی میکنه که فارسی یاد گرفته و &#8230; جمشید(محمدرضا گلزار) هم دوست غلام حسین هست که اونجا ماری جوانا تولید میکنه! و &#8230;<br />
عکس کاورهای این شیش قسمت رو هم براتون میزارم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">

<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/1r/' title='1r'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/1r-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="1r" title="1r" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/1b/' title='1b'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/1b-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="1b" title="1b" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/2r/' title='2r'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/2r-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="2r" title="2r" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/2b/' title='2b'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/2b-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="2b" title="2b" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/3r/' title='3r'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/3r-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="3r" title="3r" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/3b/' title='3b'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/3b-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="3b" title="3b" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/a/' title='a'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/a-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="a" title="a" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/b/' title='b'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/b-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="b" title="b" /></a>

<p style="text-align: justify;">
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1238" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

