<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته‌های شبانه &#187; ازدواج</title>
	<atom:link href="http://nowruzi.ir/mohsen/category/general/marriage/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nowruzi.ir/mohsen</link>
	<description>وب‎نوشت‎های محسن نوروزی / Mohsen Nowruzi</description>
	<lastBuildDate>Thu, 19 Jan 2012 17:50:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>پنج وارونه</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/5varune/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/5varune/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 10:16:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1053</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های نشانه ها نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند. پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>پنج وارونه رو یه دوست تو کامنت های <a href="http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/neshooni/">نشانه ها</a> نوشته بود. گشتم دیدم از علی بداغی هست، شعراش واقعا قشنگ هستند.<br />
پنج وارونه رو با نیمچه شعری که در جوابش نوشتم براتون میزارم، البته اون چیزی که من نوشتم بیشتر یه تراوش احساس هست تا یه شعر یا یه جواب به این شعر قشنگ. بقیه شعرهای علی بداغی هم خیلی قشنگ هستند، وقت داشتید حتما به <a href="http://dindamal.blogfa.com">وبلاگی </a>که شعرهاش رو منتشر میکنه سر بزنید.</p>
<p>پنج وارونه چه معنا دارد؟<br />
خواهر کوچکم از من پرسید.<br />
من به او خندیدم.<br />
کمی آزرده وحیرت زده گفت:<br />
روی دیوار و درختان دیدم!<br />
باز هم خندیدم.<br />
گفت:&#8221;دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،<br />
پنجِ وارونه به مینو می داد.&#8221;<br />
<span id="more-1053"></span><br />
آن قدر خنده برم داشت،<br />
که طفلک ترسید.<br />
بغلش کردم و بوسیدم و<br />
با خود گفتم:<br />
&#8220;بعدها،<br />
وقتی باریدن بی وقفه ی درد،<br />
سقف کوتاه دلت را خم کرد،<br />
بی گمان می فهمی<br />
پنج وارونه چه معنا دارد.&#8221;<br />
رفت و سیبی آورد.<br />
نصف کردیم.<br />
دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت:<br />
&#8220;نکند یعنی&#8230; یعنی&#8230;همین نیمه سیب؟&#8221;<br />
تنِ آن نیمه،تبِ خواهش بود.<br />
گاز زد.<br />
خنده ی لبهای خدا را چیدم.<br />
خیره بر نیمه ی گندیده ی خود،خندیدم.<br />
«علی بداغی»</p>
<p>دل من سقف ندارد<br />
که غمی بتواند<br />
خم کند سقفش را<br />
دل من دیواری دارد بر دور<br />
که نباشد حضور غم عشقی هرگز<br />
نتواند برود پیش دلم<br />
خوب یا بد نرود از دیوار<br />
نتواند برود بالاتر<br />
سقف البته ندارد دل من<br />
شاید از دیوار<br />
بشود بالا رفت!<br />
دل من تنها و محصور است<br />
کاش می فهمیدم<br />
کی حصارش را بردارم<br />
یا کنار دیوار دلم<br />
نردبانی بگذارم<br />
که پشیمانی نبود اندر پی<br />
رستگاری باشد آخر کار<br />
کاش می فهمیدم<br />
….<br />
محسن نوروزی<br />
۲۸ شهریور ۱۳۹۰</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1053" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/my_poems/5varune/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نشانه‌ها &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/neshooni/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/neshooni/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Sep 2011 11:55:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1046</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
یکشبنه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰، دارم میرم خونه، از سرویس شهرک پیاده میشم، فلکه دانشگاه (میدان استقلال) رو میام این طرف، یه ماشین مدل بالا جلوم میزنه رو ترمز، میگم شاهین شهر، میگه بیا بالا، سوار میشم، ماشین تر و تمیزی هست و راننده هم شیک و با کلاس، عطر خوبی هم زده! تو ماشین هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">یکشبنه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰، دارم میرم خونه، از سرویس شهرک پیاده میشم، فلکه دانشگاه (میدان استقلال) رو میام این طرف، یه ماشین مدل بالا جلوم میزنه رو ترمز، میگم شاهین شهر، میگه بیا بالا، سوار میشم، ماشین تر و تمیزی هست و راننده هم شیک و با کلاس، عطر خوبی هم زده! تو ماشین هم یه آلبوم آهنگ خارجی گذاشته که من نمی فهمم چی داره میخونه! نزدیک شاهین شهر میشیم ، گوشی اون زنگ میخوره، جواب میده، به نظر میاد داره با خانومش حرف میزنه: «عزیزم چند دقیقه دیگه میرسم &#8230; قلب منی &#8230; » منو سر فردوسی پیاده میکنه، کرایه هم قبول نمیکنه، مرام گذاشته منو سوار کرده ظاهرا &#8230;<br />
میرم آرایشگاه که موهام رو کوتاه کنم، انگار آرایشگاهی که همیشه می رفتم صاحبش عوض شده، نمیدونم! در هر صورت دو تا آرایشگر جدید اونجا هستند! میشینم و میگم دورش رو کپ بزن، روش رو نمیخواد کوتاه کنی، میگه سفید بشه، میگم آره، میگه خطش مشخص باشه، میگم آره، مشغول میشه، وسط اصلاح مو پیامک رد و بدل میشه و گوشی‌اش زنگ میخوره: «عزیزم باشه دارم میام خونه میخرم و &#8230;»<br />
از آرایشگاه میام بیرون، دارم پیاده از کنار فضای سبز خیابون علامه میرم به سمت خونه، یه کارگر یا بنا رو می بینم که با لباس گچی و درب و داغون سوار یه دوچرخه داره از کار میره به سمت خونه و رو دوچرخه که دست کم مال بیست سال پیش باید باشه داره با تلفن همراهش حرف میزنه: «عزیزم &#8230; »<br />
همه اینا پشت سر هم اتفاق می افته، شاید هم نشونه نیست و من دارم اشتباه میکنم، اما خوب خود همین موضوع که همه اینا که از تیپ‌های مختلف و در شرایط مختلف هستند دارند زندگی میکنند، خیلی هم اهمیت نداره که چقدر با کلاس و بی کلاس و پول دار و فقیر هستند &#8230;. شاید هم واقعا نشونه بوده دیدن پشت سر هم این اتفاقات &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1046" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/neshooni/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مروری بر این چند وقت</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/review-recent/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/review-recent/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Jun 2011 19:29:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[پایان نامه ارشد]]></category>
		<category><![CDATA[پذیرش دکتری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=964</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
یکی دو سالی از دوره کارشناسی می‌گذشت، یه مقدار اوضاع نامناسب بود، برخلاف دوره دبیرستان، نمره ها جالب نبودن، کارهای جانبی نسبتا بزرگ و موفقیت آمیز هم خبری ازشون نبود، فقط تنها موفقیتی که بود این بود که اطلاعات من از فیلدهای مختلف رشته ام بیشتر و بیشتر میشد، کم کم به خودم اومدم، یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">یکی دو سالی از دوره کارشناسی می‌گذشت، یه مقدار اوضاع نامناسب بود، برخلاف دوره دبیرستان، نمره ها جالب نبودن، کارهای جانبی نسبتا بزرگ و موفقیت آمیز هم خبری ازشون نبود، فقط تنها موفقیتی که بود این بود که اطلاعات من از فیلدهای مختلف رشته ام بیشتر و بیشتر میشد، کم کم به خودم اومدم، یه خورده سعی کردم حداقل شب امتحان رو برای نمره درس بخونم! یه خورده اوضاع بهتر شد، تو کارای جنبی هم یه کارایی کردم، هر چی به طرف پایان دوره کارشناسی رفتیم اوضاع درس خوندم بهتر و بهتر شد، سال اول و تقریبا ترم سوم ارشد رو هم اوضاع خیلی خوب بود، شاید بیش از اونی که خودم انتظار داشتم. گذشت و دوباره یه کاری رو شروع کردم، تسنیم تا حدی رسمی شد از ترم سه، اواخر ترم چهار هم که از آپا سر در آوردم، حالا هم ترم شیش داره تموم میشه! تو این مدت تقریبا هیچ پیشرفت خاصی تو زمینه درسی و علمی نداشتم، نه مقاله ای نه کتابی و نه  حتی خبری از تموم شدن پایان نامه نیست!<br />
دیشب که داشتم به این گذشته نزدیک فکر میکردم تو نگاه اول به نظرم رسید تا یه حدی بین اینکه تمرکزم رو کار و محیط عملی بوده یا اینکه روی درس و محیط علمی وضعیتم فرق میکرده، خیلی فکر کردم که دیگه باید کار نکنم، دیگه وقت ندارم، اما نتونستم خودم رو قانع کنم که این مقایسه و مرور درست هست. یه خورده دیگه فکر کردم، یه فرق دیگه هم بود، از قدیم حتی از دوره دبستان! هر موقع که کسی کنارم بود که تونستم کمکش کنم، هر موقع هدفم موثر بودن تو مسیر بود نه فقط رسیدن به قله تو وضعیت خوبی بودم و هر موقع فقط قله رو میدیدم و هیچ توجهی به مسیر نداشتم و به افرادی که تو مسیر هستند، نتونستم اصلا جلو برم. شاید اگه تو پایان نامه می تونستم اون مدل همکاری با هم برای پیشرفت همه رو که تو دو سه ترم ارشد جلو بردم جلو ببرم الان هم خودم و هم همکلاسی هام پایان نامه هامون رو با نمره بالا دفاع کرده بودیم و مقاله هامون هم چاپ شده بود و داشتیم با هم کتاب می نوشتیم و &#8230; . نمی دونم شاید اینم تحلیل و نگاه درستی نیست.<br />
یاد حرف آقای معین فر دبیر شیمی مون افتادم که موفقیت های ما به تعداد آدم هایی که دوست مون دارند و دل شون برامون می تپه خیلی بستگی داره، شاید باید تو سبک زندگی ام تجدید نطر کنم تا تو سبک کار کردنم، شایدم تو هر دو، فعلا میخوام این یکی دو روز تعطیلی رو رو این موضوع زیاد فکر کنم، شاید بعد از تعطیلات کارای عجیبی هم کردم، شایدم مثل بیشتر اوقات هیچ اتفاقی پیش نیومد و همه چیز باز هم به گذر زمان موکول شد.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=964" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/review-recent/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اصول شادکامی</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/jashnvareha/farivar/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/jashnvareha/farivar/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Apr 2011 20:32:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[جشنواره‌ها و همایش‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=851</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
امروز  (یا شاید باید بگم دیروز!) حسب همکاری و سرمایه‎گذاری مختصری که تو نمایندگی شرکت موج زندگی تو اصفهان داشتم، به عنوان مهمان به یه همایش دعوت شده بودم. با اینکه وقت نداشتم و خیلی هم کار سرم ریخته برا تنوع و همین طور برای رد نکردن دعوت دوستان قبول کردم و ساعت ۱۶ تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">امروز  (یا شاید باید بگم دیروز!) حسب همکاری و سرمایه‎گذاری مختصری که تو نمایندگی شرکت موج زندگی تو اصفهان داشتم، به عنوان مهمان به یه همایش دعوت شده بودم. با اینکه وقت نداشتم و خیلی هم کار سرم ریخته برا تنوع و همین طور برای رد نکردن دعوت دوستان قبول کردم و ساعت ۱۶ تا ۱۸ تو این همایش بودم،‌ موضوع همایش هم میشه گفت درباره خوشبختی تو زندگی بود و سخنران همایش دکتر میر عمادالدین فریور (صاحب امیتاز و مدیر مسئول مجله شادکامی و موفقیت) بود. حرف‎هایی که زد نوع جالبی از زوایه دید رو معرفی می‎کرد، البته عمیق‎تر که نیگاه می‎شد اشکالاتی به حرف‎هاش وارد بود، سر شب هم که با داداشم در مورد همایش صحبت می‎کردم گفت این آقا بخش زیادی از حرف‎هاش پشتوانه علمی نداره و نظریات خودش هست. با این وجود به نظرم نگاه کردن با اون زوایه دید حداقل هر از گاهی هم که شده بد نیست.<br />
تا حدی میشه گفت سخنرانیش سازمان دهی مناسبی نداشت و عملا یه سری حرف مختلف و درباره موضواعت مختلف رو داشت میزد، برا همین اینکه آدم بخواد مکتوب کنه که چی میگفت سخت هست، اما دو بخش عمده تو صحبت‎هاش قابل تشخیص بود که منم در مورد همون دو بخش عمده خلاصه حرف‎هاش رو که تو ذهنم مونده می‎نویسم. البته لازم میبینم بگم ممکنه من اشتباه تو ذهنم مونده باشه که هر حرفی کجا زده شد ولی سعی کردم که دقیقا اونجایی که گفته شده بنویسم ولی باز ممکنه اشتباه یادم مونده باشه که در این مورد همین جا معذرت خواهی میکنم.<span id="more-851"></span><br />
خوب حرف‎هایی که زدن، یه قسمت در مورد خوشبختی بود،‌ اینکه همه آدم‎ها به دنبال خوشبختی می‎گردند، با این اعداد شروع کرد که مثلا ما اگه ۸۰ سال عمر کنیم میشه حدود ۳۰ هزار روز، از این ۳۰ هزار روز تقریبا ۱۰ هزار روزش رو به خواب و خوراک مشغولیم! ۵ هزار روزش هم مال سال‎های پیری و کودکی هست و اون ۱۵ هزار روز باقی مونده رو آگاهانه یا غیرآگاهانه داریم دنبال خوشبختی می‌گردیم و سعی می‎کنیم به خوشبختی برسیم.<br />
بعد از اینکه اهمیت و جایگاه خوشبختی مشخص شد، صحبت‎ها در این خصوص بود که ما با دو تا دنیا سر و کار داریم دنیای بیرون و دنیای درون و دکتر اعتقاد داشت که خوشبختی تو دنیای درون هست اما اغلب آدم‎ها تو دنیای بیرون دنبالش می‎گردند،  اینجا اون داستان معروف ملانصرالدین رو تعریف کردند که شب کلیدش رو تو خونه گم کرده بود و اومده بود سر کوچه زیر نور چراغ داشت دنبالش میگشت! یکی بهش رسید و گفت دنبال چی میگردی؟ گفت دنبال کلیدم! گفت کجا گمش کردی؟ ملا جواب داد تو خونه! گفت پس چرا اینجا دنبالش میگردی؟ گفت آخه خونه تاریکه اینجا چراغ روشن هست! خلاصه اینکه دکتر اینجا داشتن تاکید میکردند که همون قدر که ملا با گشتن سر کوچه می‌تونست کلیدی رو که تو خونه گم کرده پیدا کنه، ما هم خواهیم تونست تو دنیای بیرون خوشبختی رو پیدا کنیم و بهش برسیم.<br />
در واقع دیدگاه دکتر خیلی نزدیک به مباحثی بود که تو بحث رضایت هم قبلا دیده بودم،‌ مثلا تو بحث رضایت شغلی یه دیدگاه هست که میگه میزان رضایت فرد از شغل یه خصیصه ذاتی و ژنتیکی هست و محیط کار اون قدر هم تاثیر یدرش نداره، برای اثبات این نظریه هم از دو قلوهای همسان استفاده شده و تا حد زیادی هم موضوع به اثبات رسیده! البته لازمه بگم که دکتر هم نمیگفتن کلا محیط مهم نیست اما میگفتند که ۹۵ درصد خوشبختی تو وجود شماست و اونجا باید دنبالش بگردین.<br />
از اینجا با رفتن سراغ موضوع ازدواج و نقش همسر در خوشبختی میشه گفت که رفتن سراغ قسمت دوم. این قسمت درباره اصول زندگی شاد و توام با خوشبختی بود که من با توجه به اسم مجله ایشون و همین طور کمی فکر کردن در مورد حرف‎هایی که زدن، اسم این اصول رو میزارم اصول شادکامی.<br />
اصولی که دکتر اسم می‎برد چهارتا اصل بودند: اصل اول:زن و مرد برای تامین نیازهای ششگانه:‌احساسی، عاطفی، جنسی، مالی، استقلالی و حمایتی با هم ازدواج می‎کنند. اصل دوم:‌ما هر کاری انجام میدیم به خاطر خودمون هست نه به خاطر هیچ کس دیگری! اصل سوم: هیچ کس آگاهانه کار اشتباهی رو انجام نمیده. اصل چهارم: زن و مرد تفاوت‎های زیادی با هم دارند، حتی اگه نیازهای زن و مرد یکسان باشه که تا حد زیادی هست، نحوه بر طرف کردن این نیازها کاملا متفاوت هست.<br />
دکتر با تکیه بر این ۴ اصل زندگی رو به سوی شادکامی هدایت میکردند. اصل اول که به هر کدوم از طرفین میگه که طرف مقابل چنین نیازهایی داره و همون طور که توقع داریم نیازهای خودمون تامین بشه باید به تامین نیازهای همسرمون هم توجه کنیم. اینجا به ضرب المثل معروف «پشت سر هر مرد موفق یک زن مدیر قرار داره» اشاره کردند بعد سعی کردند توضیح بدند که این زن مدیر داستانش چی هست! گفتند که اگه برای هر فردی چه مرد و چه زن جمع احساس به علاوه خرد برابر با صد در نظر بگیریم، برای خانم ها میزان احساس بیشتر هست و برای آقایون میزان خرد، بعد هم بیان کردند که اگه خرد و احساس در مقابل هم قرار بگیرند قدرت در اختیار احساس خواهد بود، بنابراین اگه خانم‎ها بتونند این احساس رو کنترل کنند و تحت مدیریت خودشون بگیرند می‎تونند مرد موفقی بسازند!<br />
مثالی هم که زدند از کارخونه‎های فورد و روزرویس و کرایسلر بود. داستان از این قرار بود که یه زمانی مدیر یکی از بخش‎های فورد تشخیص میده که کاری که ازش خواسته شده کار اشتباهی هست و اون کار رو انجام نداد، فردا هم رئیس کارخونه که دید این مدیر کاری که ازش خواسته شده رو انجام نداده، اخراجش کرد، حالا مرد با اعصاب داغون و عصبانی اومد خونه، اینجا بحث در مورد رفتار خانومش بود، خانومش با مدیریت احساسات اول اجازه داد که شوهرش آروم بشه و بعد که کمی آروم شد سر صحبت رو باز کرد و ازش پرسید چه اتفاقی افتاده و مرد هم توضیح داد که به خاطر عدم انجام کار یکه ازش خواسته شده و فکر میکرده که به ضرر کارخونه هست و انجام نداده، اخراج شده و از این موضوع ناراحت هست. خانم در کمال خونسردی بهش گفت که تو چرا ناراحتی؟ فورد باید ناراحت باشه که مدیری مثل تو رو از دست داده! خلاصه بعد از کمی گفت و گو همسرش رو قانع کرد که اصلا اتفاق بدی نیفتاده! و بعد خانوم یک قدم جلوتر رفت و به شوهرش گفت اصلا چرا تو خودت کارخونه نمیزنی؟!؟ دوباره کلی بحث و گفتگو تا آخر خانومه شوهرش رو متقاعد کرد که اون با توجه به توانایی که در اداره یک کارخونه داره و ۲۰ سال سابقه‎ای که تو فورد داشته  باید خودش یه کارخونه بزنه،‌ اونا ثروتمندای شهرشون رو دعوت کردند و بعد از توضیح دادن در مورد کارخونه جدید و طرحش که آماده کرده بودند، عوض یه کارخونه دو تا کارخونه رولز رویس و کرایسلر رو راه انداختند! اینجا دکتر داشت توضیح میداد که اگه یه زن معمولی که رو احساسش مدیریت نداره تو این موقعیت قرار میگرفت چیکار میکرد! خیلی جالب هم حس گرفته بودند و تعریف میکردند مثلا مرد میگه دست به دلم نزار و … و زن میگه از بس بی عرضه‎ای، آخه بهت گفتن یکی کاری بکن میکردی چیکار داشتی که کارخونه ضرر میکنه، مگه کارخونه مال باباته! و … من نمی‎تونم تعریف کنم! خیلی قشنگ تعریف می‎کردن طوری که حس می‎کردی داری مکالمه اون زن و شوهر رو می‎شنوی! بگذریم! اینجا دکتر از جمله عوامل عمده‎ای که زن مدیر می‎تونه مرد موفقی بسازه تحسین، تایید و رو نام بردند و گفتند با این چیزا زن میتونه همسرش رو به اوج برسونه و … .<br />
اصل دوم داستانش این بود که دکتر میگفتن نه تنها تو زندگی زناشویی بلکه تو کل زندگی ما هیچ‎کاری رو به خاطر کسی انجام نمی‎دیم! اینجا توضیح می‎دادند که هر کاری که شما بگید من فلان کار رو به خاطر زنم یا شوهرم یا بچه‎ام انجام دادم،‌در واقع در نهایت برای خودتون هست، از حاضرین هم خواستند که مثال نقض بیارن و هر کی هر مثالی زد توضیح دادند که نهایتا خودت هستی که منتفع میشی! البته فارغ از اینکه این دید ازخودگذشتگی و ایثار و … رو کلا نابود میکنه! دید جالبی هست! در واقع دکتر منظورشون این نبود که حقیقت این هست، منظورشون این بود که این طوری به زندگی نیگاه کنید، وقتی این طوری نیگاه کنید دیگه فکر نمیکنید کاری رو به خاطر کسی انجام دادید تا اگه ازتون تشکر نکرد ناراحت بشید، اگه تشکر کرد خوشحال میشید و اگه نه نارحات نمیشید،‌ حتی جلوتر رفتند و گفتند که مثلا نماز رو هم ما برای خودمون می خونیم یا از ترس جهنم یا به شوق بهشت و یا به خاطر لذتی که از عبادت می‎بریم. البته به نظرم میرسه این دید خالی از اشکال نیست، در واقع تو دین از ما خواستن که هر کاری رو برای خدا و با انگیزه الهی انجام بدیم تا از دیگران توقع تشکر نداشته باشیمع اما دکتر این موضوع رو با این نکته که به خاطر خودمون انجام میدیم جایگزین کردند!<br />
اصل سوم رو با یه سری سوال شروع کردند توضیح دادن، مثلا کی تو جمع دستش رو نبریده و یا دستش نسوخته؟ و بعد با تایید گرفتن از جمع که اینکار آگاهانه و از روی عمد نبوده، بیان کردند که ما در زندگی هیچ کار اشتباهی رو آگاهانه انجام نمی‎دیم! داشتند سعی می‎کردند بیان کنند که هر کار اشتباهی که ما یا دیگری انجام میده از روی ناآگاهی در اون لحظه هست و هیچ انسان سالمی عمدا کاری رو که میدونه اشتباه هست انجام نمیده، سعی کردند در مورد اعتیاد و … هم تا حدی توضیح بدند که با ین اصلی که ایشون دارند در تضاد نیستند. البته به نظر میرسه که میشد تا حدی به این اصل هم ایراد گرفت، اما چیز یکه از این اصل نتیجه گرفتن چیز خوبی بود، اینکه وقتی اشتباه میکنیم سعی کنیم به جای سرزنش خودمون آگاهی مون رو بیشتر کنیم و وقتی همسرمون یا اطرافیان مون این کار رو میکنند سعی کنیم آگاهی اونا رو بالا ببریم نه اینکه سرزنش شون کنیم.<br />
نهایتا اصل چهارم درباره تفاوت‎های زن و مرد بود که از کلی جنبه توضیح دادند که زن و مرد با هم تفاوت دارند و اشاره کردند که هر کدوم باید از نوع نگاه جنس مخالف آگاه باشه و سعی نکنه رفتار جنس مخالف رو با زوایه دید خودش ببینه و مرتب بگه این چرا این طوری رفتار میکنه!<br />
به طور خلاصه میشه حرف‎های دکتر رو این طور جمع بندی کرد که هر زوجی اولا باید هم به نیازهای خودشون و هم به نیازهای طرف مقابل توجه کنند، ثانیا باید هر کاری رو که برای طرف مقابل انجام میدن توقع تشکر نداشته باشند، ثالثا در برابر رفتار اشتباه باید آگاهی رو بالا ببرند و رابعا باید با زوایه دید جنس مخالف و خصوصیات جنس مخالف کاملا آشنا باشند و در تحلیل رفتارها این موارد رو لحاظ کنند و در نظر بگیرند. به طور کلی حرف های خوبی بود و با این خلاصه ای که من نوشتم میشه گفت ایرادی نمیشه بهشون گرفت، البته طرز بیان دکتر همون طور که تو متن هم توضیح دادم تا حدی در مواردی قابل اشکال کردن بود.<br />
یه جایی هم مجری مراسم وسط حرفاش یه متنی رو خوند در مورد اینکه چرا آدم دو تا چشم داره، که به نظرم رسید اونم باید ته این متن بیارم که میگفت خدا به این خاطر به آدم یه جفت چشم داده که همه مسائل رو حداقل از دو زاویه مختلف ببینه و بررسی کنه.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=851" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/jashnvareha/farivar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اضافه بار</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/overload/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/overload/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Mar 2011 14:11:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[تسنیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[پایان نامه ارشد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=693</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
انواع مختلفی از پردازنده تو این سال‌هایی که من با کامپیوتر آشنا شدم و سروکار داشتم عرضه شدند، ‌پردازنده‌هایی که در خیلی از ملاک‌ها با هم فرق می‌کردند، اما فارغ از اینکه یک پردازنده چقدر قوی باشه همیشه برام پیش اومده که ببینم اون پردازنده زیر بار اجرای چندین برنامه  کاربر و چندین پردازش زمینه‌ای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">انواع مختلفی از پردازنده تو این سال‌هایی که من با کامپیوتر آشنا شدم و سروکار داشتم عرضه شدند، ‌پردازنده‌هایی که در خیلی از ملاک‌ها با هم فرق می‌کردند، اما فارغ از اینکه یک پردازنده چقدر قوی باشه همیشه برام پیش اومده که ببینم اون پردازنده زیر بار اجرای چندین برنامه  کاربر و چندین پردازش زمینه‌ای داره دست و پا میزنه و آخر سر هم این اضافه بار باعث می‌شه که اصلا معلوم نشه این پردازنده چقدر قوی بوده و فقط ضعفش در اون حالت خاص به چشم بیاد. شاید هم باید به جای پردازنده خالی می‌گفتم یه کامپیوتر، منظورم ترکیب پردازنده و حافظه و سایر موارد لازم هست. بگذریم، اون چیزی که می‌خوام روش بحث رو ادامه بدم این هست که یه سیستم یا یه پردازنده هر چقدر هم که قوی باشه تا یه حدی از اضافه بار رو تحمل میکنه و بیش از اون حد دیگه کم میاره.<br />
با توجه یه اونچه گفتم، نکته حائز اهمیت این هست که سیستم عامل به چه صورت برنامه‌های کاربر و پردازش‌های زمینه‌ای رو اجرا میکنه، اگه وسط یه مجموعه انتقال و کپی که کاربر داره انجام میده، سیستم عامل شروع کنه به یکپارچه‌سازی حافظه یا هر فعالیت دیگه‌ای که با حافظه به میزان زیاد سروکار داره، طبیعتا در فرآیند معمولی کپی یا انتقال که مثلا به خاطر به روز بودن سخت افزار کاربر باید خیلی سریع انجام بشه، ضعف‌هایی به چشم کاربر میاد. حالا اگه این سیستم عامل یه سری برنامه یا پردازش رو این‌قدر بد بهشون وقت بده که همواره گیر وقت پردازنده باشند اوضاع بدتر میشه و اینا هی منتظر هستند و در عین حال که منابع بهشون نمیرسه که کارشون رو تموم کنند از اون ور هم هی منابع سیستم صرف سوئیچ کردن بین اونا و کارای دیگه میشه و &#8230; .<span id="more-693"></span><br />
سرتون رو درد نیارم، یه آدم هم وضعیت مشابهی داره، گاهی وقتا با دلایل مختلف یه سری از کارار رو رها می‌کنیم ولی کارا به دلیل اهمیت‌شون همواره بخشی از ذهن ما رو به خودشون مشغول می‌کنند، بدون اینکه این مشغول شدن اثری در پیشرفت اون کارها داشته باشه. تو این چند هفته گذشته چندین مرتبه برام پیش اومده که رفتارم به نظر خودم افتضاح بوده، در واقع رفتارم نشون دهنده شخصیت من نبوده و منو خیلی ضعیف‌تر از اونی که هستم به تصویر می‌کشیده، خیلی خیلی فکر کردم اما دلیل این موضوع رو ضعف شخصیت یا خلا عاطفی یا هر دلیل مشابه دیگه‌ای نمی‌دونم، هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به نظرم می‌رسه که این ضعف بزرگ‌نمایی شده، دقیقا به خاطر پردازش‌هایی هست که از ذهنم بیرون نرفتند و بدون اینکه کاری روشون انجام بشه مدام با خودم کلنجار میرم که این کارا عقب هستند، اگه این کار نشه چی میشه و &#8230;. .<br />
جمع‌بندی فکرام این بود که باید یه سری از کارا رو فعلا متوقف کنم و این کارایی رو که مدام ذهنم رو درگیر می‌کنند و رفتارم رو از حالت عادی خارج می‌کنند و &#8230; رو حداقل به یه جای خوب برسونم تا یه مقدار بار اضافه روی ذهنم کنار بره و بعد بتونم خیلی بهتر و با بهره‌وری بالاتر به هر کار دیگه‌ای بپردازم، این جمع‌بندی به نوعی به کارهایی که مربوط به آپا و تسنیم می‌شند مربوط میشه،‌ در واقع می‌خوام خودم رو مجبور کنم که با کم کردن یا حذف کردن زمان فعالیت برای آپا و تسنیم به صورت موقت، کار پایان‌نامه و آزمون دکترا رو به یه جایی برسونم که دیگه هی ذهنم درگیرشون نشه و بعد با ذهن بازتر برگردم سراغ این کارا.<br />
در مورد زمین گذاشتن این دو تا مجموعه کار خیلی فکر کردم، حقیقتش هر چی بیشتر فکر کردم کمتر تونستم دلیل مادی یا دنیایی برای ادامه دادن این کارا پیدا کنم، در واقع کار کردن تو این دوتا مجموعه به شدت به ارضاء شدن خواسته‌های روحیم کمک می‌کنه و همین موضوع کم کردن کار تو این دوتا مجموعه رو برام خیلی سنگین میکنه. در کنار این قضیه این نکته هم وجود داره که در برخی تجربه‌های قبلی سبک کردن بار باعث نشده که به نحو لازم و کافی به بقیه کارا بپردازم و این نگرانی وجود داره که حتی با صفر کردن کار تسنیم و آپا، باز فرصت کافی رو برای تموم کردن پایان نامه و آماده شدن برای پذیرش دکترا صرف نکنم، هر چند این نگرانی طبیعی هست ولی باز چاره‌ی دیگه‌ای نیست و باید این کار رو شروع کرد و بعد در صورت پیشآمد چنین مشکلی برای اون هم یه فکرایی کرد.<br />
به گذشته که نگاهم میکنم برام خیلی جالبه!‌ یادم می‌آد سال‌های اول دوره کارشناسی اصلا به بعد فکر نمیکردم به دوره ارشد به معدل یا به هر چیز دیگه‌ای، هیچ اضافه باری نداشتم،‌ شاید فقط اینکه می‌خواستم در اولین زمان ممکن واحدهای عمومی تموم بشن تنها اضافه باری بود که داشتم (و البته ازدواج که اونم با توجه به این مدت زیادی که اضافه بار تحمیل کرده، در جای خودش و در یک مرحله دیگه نیاز به تصمیم گیری داره). همون موقع یادم می‌آد که بعد از گذشت چند وقت و تامل در رفتار یکی از بچه‌ها به این نتیجه رسیدم که چرا کسی به من نگفته که معدل مهم هست و چرا من به فکر ارشد نبودم و &#8230; . اون بنده خدا از همون ترم اول فکر این بود که معدلش بالا باشه که بعد ارشد راحت قبول بشه و &#8230; . هر چند اون موقع به این نتیجه رسیدم که اون شخص داره درست فکر میکنه و من از مرحله پرت هستم و بعد هم تو ترم های بعد سعی کردم معدلم رو افزایش بدم و &#8230; . اما بعدا گذشت تاریخ نشون داد که اون شخص بر خلاف اینکه آدم قوی هم بود نتونست (و هنوز هم نتونسته) وارد دوره ارشد بشه و من خیلی راحت و بدون دغدغه با تکیه بر اونچه یاد گرفته بودم و البته با لطف خدا وارد دوره ارشد شدم.<br />
تو دوره ارشد اما قضیه جور دیگه‌ای شد، اینجا از همون اول یه چیزایی ذهن من رو به خودشون مشغول کرده بودن، هم بحث راه‌انداختن یه کسب و کار موفق و هم بحث انجام دادن یه پایان نامه خوب و موفق و داشتن چند تا مقاله و &#8230; . خوب که گذشته رو نیگاه میکنه می‌بینم این اضافه بار چه ضربه‌های سنگینی به من زده. از ترم اول به فکر پایان نامه بودن باعث شد تا همون ترم برم سراغ اولین استاد دم دست و اولین موضوعی که به ذهنم رسید رو باهاش مطرح کنم و این شد باعث مشکلات متعدد در پایان نامه و &#8230; ، در صورتی که اگه آروم آروم جلو می‌رفتم الان باید دقیقا ۶ ماه از دفاعم گذشته بود و چند تایی مقاله هم رو مضوع می‌داشتم و &#8230; . از اون طرف دغدغه کسب و کار هم باعث شد تو راه‌انداختن کسب و کار عجله کنم و &#8230; .<br />
من بین همکلاسی‌های ارشدم اگه قوی‌ترین نبودم حداقل جز نصف قوی کلاس محسوب می‌شدم (البته شاید این طرز فکر ناشی از غرور و خودبزرگ بینی باشه اما واقعا یقین دارم که حداقل جزء بهترین‌ها و قوی‌ترین‌ها بین همکلاسی‌هام بودم) اما الان در شرایطی قرار دارم که خیلی‌ها دفاع کردند، خیلی‌ها وارد دوره دکترا شدند، خیلی‌ها &#8230; و من هنوز اندر خم همون کوچه اول موندم! در واقع این اضافه بار کاذبی که برای خودم ایجاد کردم محکم زمین‌گیرم کرده و باعث شده هیچ توانی برای پیشبرد کار برام نمونه.<br />
جمع‌بندی چند روز فکر کردن هم تو طول سفر و هم بعد از اون این بود که این سه ماه اول سال رو باید حداقل زمان ممکن رو برای آپا و تسنیم صرف کنم و همه‌ی انرژی و تمرکز رو بزارم روی پایان نامه و آماده شدن برای پذیرش دکترا، اگه هم لازم شد باید این کار رو تو سه ماه دوم سال هم ادامه بدم، بعد دیگه با خیال راحت (چه با گرفتن نتیجه مثبت و چه با گرفتن نتیجه منفی) و با وضعیت معلوم می‌تونم به کار بپردازم و با توجه به اینکه الان زمان برنامه‌ریزی تو هر دو تا مجموعه هست برای سال آینده همین امشب تصمیم‌هام رو به اطلاع افراد ذی ربط می‌رسونم، البته به اون‌ها هم حق می‌دم که توقع نداشته باشند که یهو همچین چیزی بشنوند ولی به خودم بیشتر حق می‌دم که بخوام از شر این دو تا اضافه بار راحت بشم و کمی به شرایط عادی نزدیک‌تر بشم تا حداقل دیگه خودم از رفتارهای خودم جا نخورم، ان شاء الله که در این تصمیم خیر بزرگی خواهد بود. اگه صلاح باشه و خدا کمک کنه و تو این دو تا کار به میزانی جلو برم که مطمئن بشم به موقع به اون جایی که باید می‌رسند اون وقت زمان اون میشه که سراغ سومین اضافه بار یعنی ازدواج برم و یواش یواش با معلوم کردن تکلیف اون، اون اضافه بار رو هم حذف کنم و در شرایط آرمانی قرار بگیرم. البته این طور که پیداست متاسفانه بر خلاف تصمیم قبلی که گرفتم موضوع ازدواج به بعد از تولد امسال موکول میشه و یک سال دیگه هم از سن من میگذره،‌ هر چند هنوز جای امید هست که با کمک خدا قبل از رسیدن تولدم این دو تا اضافه بار تا حدی سبک بشند که بشه برای ازدواج هم اقدام کرد، توکل به خدا.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=693" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/overload/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیگران &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/others/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/others/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Mar 2011 14:02:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=664</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
نمی‌دونم احساسم چقدر درسته، ولی حس میکنم یکی دیگه مانع از این هست که من برای ازدواج اقدام کنم!!!! قبلا هم تو مطالبی که نوشتم مواردی رو گفتم که خواسته‌های دیگران زندگی ما رو تحت تاثیر قرار میده، مثل یه دفعه‌ای که یادم رفت برم سر کلاس و &#8230; . حالا فکر میکنم اینکه نمی‌تونم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دونم احساسم چقدر درسته، ولی حس میکنم یکی دیگه مانع از این هست که من برای ازدواج اقدام کنم!!!! قبلا هم تو مطالبی که نوشتم مواردی رو گفتم که خواسته‌های دیگران زندگی ما رو تحت تاثیر قرار میده، مثل یه دفعه‌ای که یادم رفت برم سر کلاس و &#8230; .<br />
حالا فکر میکنم اینکه نمی‌تونم برای ازدواج اقدام کنم یه جورایی تاثیر خواسته‌های یکی دیگه هست! البته شایدم بد فرم دارم اشتباه میکنم،‌اما خوب این فکر مدتی هست که داره آزارم میده، از یه طرف اون بنده خدا تو سه تا از معیارهای من برای ازدواج بد فرم مشکل داره (البته تو بقیه معیارها نه تنها هیچ مشکلی نداره بلکه خیلی هم وضعیت خوبی داره) و این معیارها این قدر برام مهم هستند که نمی‌تونم به ازدواج با اون فکر کنم، و از طرف دیگه هم منطقی نیست که بخوام بررسی کنم ببینم اصلا این احساسی که دارم احساس درستی هست و اون شخص نسبت به من حسی داره یا نه،‌ یعنی یه جورایی تا وقتی که برای ازدواج اقدام نکردم این فکر باهام می مونه!!!!<br />
خدا بودن هم خیلی سخت هست ها!!!!  ‌مثلا این بنده میخواد اون بنده بیاد خواستگاریش، اون بنده هم میخواد بره خواستگاری یکی دیگه هر دو هم دارن دعا میکنن که خدایا  ما به مراد دلمون برسیم و &#8230; ! خوب حالا خدا در عین رعایت عدل که لازمه اون، رخداد بهترین حالت ممکن هست، شرایط رو قرار میده، و ممکن هست شرایط باعث بشه مثلا پسره هیچ طوری نتونه بره خواستگاری کس دیگه‌ای تا یواش یواش به دختره علاقه مند بشه!<br />
شایدم دارم زیادی خودم رو تحویل میگیرم، آخه بچه کی از تو خوشش میاد که این بنده خدا دومی باشه! هر چی هست روز به روز داره عمر میگذره و من هی به پایان زمانی که فکر میکنم باید ازدواج کرده باشم نزدیک و نزدیکتر میشه بدون اونکه کوچیکترین قدمی در این راستا برداشته باشم. تنها چیزی که ته دلم باعث میشه کمتر از دست خودم عصبانی باشم این هست که یه جورایی حس میکنم این قسمت از رخدادها فعلا در اختیار من نیست و زندگی داره منو به سمتی که باید برم میبره و کم کم در شرایطی قرار خواهم گرفت که نقش خودم رو بازی کنم و با تصمیمی که میگیرم یه قسمت از نقاشی رو تکمیل کنم،‌اما انگار هنوز نوبت نقش من نشده &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=664" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/others/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرواز محبت ۲</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz2/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Feb 2011 20:09:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=653</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
یک هفته و چند ساعت از اولین پرواز محبت یا بهتر بگم از اولین پرواز محبت بی حد و مرز گذشته، تو این یه هفته نگاهم به خیلی چیزا عوض شده و کلا نوع دیگه‌ای از نگاه به مسائل رو تجربه کردم، خیلی دوست دارم در مورد پرواز محبت بدون حد و مرز بنویسم، اما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>یک هفته و چند ساعت از اولین پرواز محبت یا بهتر بگم از اولین پرواز محبت بی حد و مرز گذشته، تو این یه هفته نگاهم به خیلی چیزا عوض شده و کلا نوع دیگه‌ای از نگاه به مسائل رو تجربه کردم، خیلی دوست دارم در مورد پرواز محبت بدون حد و مرز بنویسم، اما خودسانسوری اجازه نمیده.<br />
فقط می‌تونم بازم از خدا سپاسگذار باشم که اجازه داد پرواز بدون حد و مرز محبت رو تجربه کنم و از پرنده مهربونی که تو اون پرواز باهام بود ممنون باشم که با دل دریایی که داشت کمکم کرد که اون پرواز رو تجربه کنم، چیزای جدید یاد بگیرم و چیزایی رو که فراموش کرده بودم به یاد بیارم. متاسفانه تو این هفته ازش خبری نداشتم و نمی دونم از بیمارستان مرخص شده یا اینکه هنوز بیمارستان هست اما با تمام وجود براش آرزوی سلامتی می کنم و امیدوارم عمل جراحی رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشه.<br />
بیشتر نمی‌تونم بنویسم، کاش می‌شد نوشت، کاش می‌تونستم بگم همه‌ی حرف‌ها رو و بنویسم همه‌ی اونچه رو دلم سنگینی می‌کنه، اما چاره‌ای نیست جز بسنده کردن به همین تشکر و یادآوری اون لحظات دوست داشتنی. خدایا بازم شکرت.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=653" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انتخاب شدن یا انتخاب کردن</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/general/marriage/singorsed/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/general/marriage/singorsed/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Feb 2011 20:47:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=632</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
انتخاب کردن مساله‌ای نیست که ساده باشد،‌ به خصوص زمانی که قرار باشد این انتخاب در حالت معمول روی همه‌ی روزهای آینده‌ی تو تاثیر بگذارد، این دیگر انتخاب رشته و کار و &#8230; نیست، البته اینجا هم می‌شود برگشت اما خیلی خیلی سخت. فکرش را که می‌کنم، دلم نمی‌خواهد انتخاب کنم، ‌دست و دلم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">انتخاب کردن مساله‌ای نیست که ساده باشد،‌ به خصوص زمانی که قرار باشد این انتخاب در حالت معمول روی همه‌ی روزهای آینده‌ی تو تاثیر بگذارد، این دیگر انتخاب رشته و کار و &#8230; نیست، البته اینجا هم می‌شود برگشت اما خیلی خیلی سخت.<br />
فکرش را که می‌کنم، دلم نمی‌خواهد انتخاب کنم، ‌دست و دلم به انتخاب نمی‌رود، شاید به ذهنیت قبلی‌ام برمی‌گردد، منتظر هستم تا اتفاقی بیفتد، جرقه‌ای زده شود، دلی بلرزد و &#8230; . در واقع انتخاب نیست ‌شود، تو می‌فهمی که این همان است که باید باشد و دیگر جایی برای تردید نیست.<br />
سوای این ذهنیت قبلی که تا حدی کنارش گذاشته‌ام، باز یک جای کار می‌لنگد،‌ دوست ندارم بروم تحقیق کنم، بروم بررسی کنم، بروم بشنوم، حرف بزنم، فکر کنم و &#8230; . ترجیح می‌دهم یک طوری معلوم شود من باید فلانی را انتخاب کنم! نمی‌دانم شاید یکی بگوید فلانی و من بگویم باشد! شاید هم اصلا فلانی بگوید من و من بگویم آری! چه می‌دانم!<br />
شاید دلیلش این است که بین معیارم و اطرافیانم، یعنی آن‌هایی که کم و بیش می‌شناسم، فاصله زیاد است و این باعث می‌شود که بترسم از پیش رفتن به سوی آن‌هایی که نمی شناسم، انگار که دختری نیست با مشخصاتی که من می‌خواهم و به قول دوستان باید دعا کنم خدا خلق کند! شاید هم دلیلش این است که از محبت خودم به طرف مقابل مطمئن هستم اما تردید در محبت طرف مقابل باعث می‌شود که بترسم از قدم پیش گذاشتن. در واقع نوع نگاهی که به زن دارم،‌ تصوری که از زن در ذهن خودم دارم و معیارهایی که دارم قابل جمع نیستند! انگار غیرممکن می‌خواهم و طبیعتا نمی‌توانم پیش بروم برای دیدن اینکه آیا این همان غیر ممکن است یا خیر!<br />
نمی‌دانم! هزار شاید دیگر هم هست که چرا  برای بررسی و طی گام‌های بعد، اقدام نمی‌کنم،. مساله این است که فعلا ایستاده‌ام و خبری از انتخاب کردن نیست،‌ شاید در این فاصله انتخاب شدم، شاید این انتخاب یک عمر پشیمانی را به دنبال داشت که از حق انتخاب خودم قبل از اینکه انتخاب شوم یا در محدودیت انتخاب قرار گیرم استفاده نکردم، شاید هم یک عمر آسودگی را که طرف مقابل چون مرا انتخاب کرده قطعا محبتی هست و زندگی با عشق هر طور که باشد شیرین است، شاید هم اصلا اتفاق سومی افتاد.<br />
فعلا سوال اساسی این است که این تردید و این گام‌های سست کی استوار خواهد شد؟ در حالی که این انتخاب طبق برنامه پیشین و تصمیم من، با پاره‌ای مراحل پس از آن کمتر از ۴ ماه زمان برای اجرا شدن دارند؟!؟  کسی چه می‌داند شاید همه چیز مانند خیلی موارد دیگر ناگهان حل شد و شاید هم تصمیم‌های من عوض شد. با آنچه که از نقاش بزرگ دیده‌ام نگران آینده و سرانجام امور نیستم، بیشتر نگرانم که تصمیم تغییر کند و آن وقت مدت‌ها بگذرد تا من در چهارچوب محبت بی مرز قرار گیرم،‌ حتی شاید چند سال،‌ که البته اگر مصلحت در این باشد چاره‌ای هم نیست، توکل به خدا، تا او چه بخواهد.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=632" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/general/marriage/singorsed/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرواز محبت</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Feb 2011 17:54:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=604</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
بالاخره پس از مدتها توهم پرواز توانستم پرواز کنم هر چند اوج نگرفتم هر چند آنقدر که دوست داشتم و آن طور که می خواستم بال نزدم هر چند پرنده نشدم &#8230;هر چند &#8230; اما همین می تواند نقطه شروع باشد نقطه شروعی که امیدوارم نقطه پایان نباشد خدایا سپاس می‌گویم ترا هزاران هزار مرتبه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p>بالاخره پس از مدتها توهم پرواز<br />
توانستم پرواز کنم<br />
هر چند اوج نگرفتم<br />
هر چند آنقدر که دوست داشتم و آن طور که می خواستم بال نزدم<br />
هر چند پرنده نشدم<br />
&#8230;هر چند &#8230;<br />
اما همین می تواند نقطه شروع باشد<br />
نقطه شروعی که امیدوارم نقطه پایان نباشد<br />
خدایا سپاس می‌گویم ترا<br />
هزاران هزار مرتبه و بیشتر<br />
و تو ای همسفر که در کنارم بودی<br />
و کمک کردی تا پرواز را تجربه کنم<br />
هر چند پروازمان لحاظتی بیش نبود<br />
اما شدیدا دلتنگت می‌شوم<br />
و دوستت دارم<br />
دوست دارم که روزی هم تو و هم من پرنده باشیم<br />
پرنده‌هایی که خوب بال می‌زنند و همواره در اوج هستند<br />
در بالاترین اوجی که می‌توان برایشان متصور بود<br />
خدایا دوباره سپاس<br />
و در پس این سپاس، استمداد کمک برای پرنده شدن<br />
برای پرواز در اوج<br />
پرواز زیبای محبت<br />
خدایا دوستت دارم بیشتر از همیشه و عمیق تر از هر لحظه<br />
دوستت دارم<br />
چند قدم پیش رو بیش از گذشته در کنارم باش<br />
که اکنون شدیدتر از هر لحظه به کمکت نیازمندم</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=604" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/my_writing/parvaz/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ازدواج می‌کنم!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/general/marriage/ezdevaj/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/general/marriage/ezdevaj/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Dec 2010 21:55:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=579</guid>
		<description><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
راجع بهش خیلی فکر کردم،‌ شایدم خیلی بیشتر از خیلی!‌ نتیجه هم این بود که باید ازدواج کنم حتی اگه هنوز ندونم که ادامه تحصیل میدم یا نه یا شغلم چی میشه یا &#8230; . اینا همیشه می‌تونند از وضعیت معلوم به مجهول و برعکس تغییر کنند و عملا اون قدرها هم در کنترل من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<style type="text/css">
#leftcontainerBox {
	float:left;
	position: fixed;
	top: 60%;
	left: 20px;
}
#leftcontainerBox .buttons {
	float:left;
	clear:both;
	margin:4px 4px 4px 4px;
	padding-bottom:2px;
}
#bottomcontainerBox {
	width: 50%;
	padding-top: 1px;
}
#bottomcontainerBox .buttons {
	float: left;
	margin: 4px 4px 4px 4px;
}
</style>
<p style="text-align: justify;">راجع بهش خیلی فکر کردم،‌ شایدم خیلی بیشتر از خیلی!‌ نتیجه هم این بود که باید ازدواج کنم حتی اگه هنوز ندونم که ادامه تحصیل میدم یا نه یا شغلم چی میشه یا &#8230; . اینا همیشه می‌تونند از وضعیت معلوم به مجهول و برعکس تغییر کنند و عملا اون قدرها هم در کنترل من نیستند و البته اگه فرض کنیم هستند هم که بهتر هست و اصلا جای نگرانی نداره! قبل از تولد بعدیم می‌خوام ازدواج کرده باشم!<br />
حالا دیگه باید دید تو این فاصله چه اتفاقاتی می‌افته و چه افرادی سر راهم قرار می‌گیرن، در واقع من بخشی از نقشم تو این نقاشی رو اراده کردم شروع کنم (و البته این لزوما به این معنا نیستم که می‌تونم این نقش رو شروع کنم و انجام هم بدم) و  حالا باید منتظر باشم تا نقاش بزرگ طرح و نقش دیگه‌ای نشونم بده و ببینم این بار چقدر از لطف و مرحمتش شگفت زده میشم و چقدر می‌تونم عظمتش رو با تصور ناقصم به تماشا بشینم &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=579" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/general/marriage/ezdevaj/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

