<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته‌های شبانه &#187; عمومی</title>
	<atom:link href="http://nowruzi.ir/mohsen/category/general/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nowruzi.ir/mohsen</link>
	<description>وب‎نوشت‎های محسن نوروزی / Mohsen Nowruzi</description>
	<lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 19:24:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>طرحی برای سال تولید ملی!</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/general/monasebatha/salemeli/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/general/monasebatha/salemeli/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 19:20:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبت‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[کسب و کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1282</guid>
		<description><![CDATA[به عنوان یک آدم نسبتا خلاق، ایده‌های کسب و کار مختلفی بوده که به ذهنم رسیده. بعضی از اون‌ها رو پیاده کردم، بعشی‌هاشون رو سعی کردم پیاده کنم، بعضی ها رو نتونستم ادامه بدم، بعضی ها رو اصلا نتونستم شروع کنم و &#8230; الان هم طرح‌های مختلفی تو ذهنم هست که امکان اجراشون نیست، یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">به عنوان یک آدم نسبتا خلاق، ایده‌های کسب و کار مختلفی بوده که به ذهنم رسیده. بعضی از اون‌ها رو پیاده کردم، بعشی‌هاشون رو سعی کردم پیاده کنم، بعضی ها رو نتونستم ادامه بدم، بعضی ها رو اصلا نتونستم شروع کنم و &#8230;<br />
الان هم طرح‌های مختلفی تو ذهنم هست که امکان اجراشون نیست، یکی از این طرح‌ها رو که می‌دونم حالا حالا برای خودم قابل اجرا نخواهد بود و الان هم موقع مناسبی برای اجراش هست اینجا به طور خلاصه می‌گم.<br />
خوب همیشه میگن یه کسب و کار از نظر اقتصادی موفق خواهد بود به شرطی که نیازی رو پیدا کنه و اون رو به نحوی پاسخ بده که سود قابل توجهی برای خودش و مزیت رقابتی قابل توجهی در مقایسه با دیگرانی که اون نیاز رو برآورده میکنن برای مصرف کننده‌ها داشته باشه. از طرف دیگه تناسب با زمان و مکانی که این کسب و کار شروع میشه هم مهم هست.<br />
یکی از نیازهایی که ما داریم موارد خوراکی و نوشیدنی مختلف هستن که بخشی از اون هم از واردات تامین میشه، بدون اونکه نیازی باشه. در حقیقت عرضه برخی موارد خوراکی و نوشیدنی که در داخل تولید میشن به خوبی انجام نمیشه.<br />
حالا بریم سراغ طرح! شما نیاز به یک فضای نسبتا بزرگ دارین تو شهر اصفهان. بعد باید بیاین و مواد خوراکی و نوشیدنی (و به تدریج سایر مواد مصرفی) رو که تو شهرستان‌های استان یا سایر استان‌ها تولید میشه شناسایی کنین و بتونین نوع مرغوب اون رو با قیمت نسبتا مناسب از محل تولید تهیه کنین و بعد این‌ها رو به صورت یک جا تو همون فضای نسبتا بزرگ عرضه کنید.<br />
در حقیقت نتیجه این طرح میشه یک فروشگاه بزرگ که موادی از قبیل: زعفران، زیتون، کلوچه، عسل، عرقی‌جات گیاهی، خرما، پسته، گردو و &#8230; رو به صورت یک جا و با قیمت مناسب تر (به واسطه خرید مستقیم از محل تولید) و با کیفیت بهتر در اختیار مردم قرار میده. هر چقدر تنوع مواردی که عرضه میشه بیشتر باشه این فروشگاه سریع‌تر می‌تونه جای خودش رو باز کنه. از یک طرف اصفهان با توجه به حجم مهاجرپذیری که داره می‌تونه در شروع رونق این فروشگاه موثر باشه (چون افراد به مصرف یه سری از این مواد از قبل عادت دارن) و از طرف دیگه با توجه به نام گذاری این سال به سال تولید ملی میشه با ادارات و سازمان ها توافق کرد که مثلا بن خرید کارمندان شون رو از این فروشگاه بدن و &#8230; .<br />
به مرور کارهای متنوعی میشه کرد، مثلا میشه با اتوبوسرانی هماهنگ کرد که هر روز از یه منطقه شهر به صورت رایگان به اون بازار سرویس باشه و از این بابت یه هزنیه ای داد و البته یه حمایتی هم بابت سال تولید ملی گرفت و &#8230;.<br />
این طرح باعث میشه تا ضمن درآمدزایی برای مجری طرح، اشتغال زایی چند ده نفر به صورت مستقیم و حداقل چند صد نفر به صورت غیر مستقیم صورت بگیره و و واردات برخی مواد غذایی و خوراکی کم بشه و &#8230;.<br />
نهایتا میشه کم کم و با به دست گرفتن یک بازار قابل توجه اومد و محصولات رو بررسی کرد و اون هایی که قابل تولید هستند رو کم کم خود عرضه کننده تولید کنه تا هم بتونه قیمت و کیفیت رو شخصا مدیریت کنه و هم بتونه حتی واردات داخل کشور و از استان ها و شهرستان های دیگه رو هم متوقف کنه و با برند شدن و جا افتادن شعبه هایی تو مراکز استان های دیگه بزنه و بشه صادر کننده و بعدا تو کشورهای دیگه و &#8230;<br />
شروع موثر این کار به نظرم یه چیزی بالای چهارصد پونصد میلیون تومن سرمایه می‌خواد اما اگه کسی یه کم مدیر باشه و این کار رو شروع کنه به نظر می‌رسه که ظرف چهار پنج سال برسه به ده تا بیست برابر سرمایه اولیه &#8230;<br />
اسم این فروشگاه رو هم میشه گذاشت فروشگاه ایران &#8230;<br />
تمام!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1282" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/general/monasebatha/salemeli/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آلودگی محیط کار &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/pollution/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/pollution/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 18:55:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آپا]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>
		<category><![CDATA[کسب و کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1279</guid>
		<description><![CDATA[شنبه پیش یک بنده خدایی به مجموعه کاری ما اضافه شد، دو سه روز آمد و بعد کم کم سرفه‌هایش شدت گرفت و بعد هم رفت و خلاصه زنگ زد که رفته‌ام دکتر و گفته هوای آن جا آلوده است و من نمی‌توانم دیگر بیایم! بگذریم از بحث‌هایی که امروز داشتیم درباره آلودگی هوای محیط [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شنبه پیش یک بنده خدایی به مجموعه کاری ما اضافه شد، دو سه روز آمد و بعد کم کم سرفه‌هایش شدت گرفت و بعد هم رفت و خلاصه زنگ زد که رفته‌ام دکتر و گفته هوای آن جا آلوده است و من نمی‌توانم دیگر بیایم! بگذریم از بحث‌هایی که امروز داشتیم درباره آلودگی هوای محیط کار و خرید دستگاه هواساز و &#8230; تا عدم آلودگی آن و بهتر بودن هوای آن نسبت به شهر و &#8230; .<br />
داشتم از منظر دیگری به هوای محیط کار نگاه می‌کردم، از این منظر که هر کسی با چه انگیزه و هدفی آن جاست و در چه راستاهایی تلاس میکند و اگر بتواند چه تغییراتی محتمل است و &#8230; . حقیقتش این است که هوای آپا نسبت به این هوایی که حالا در آن هستیم خیلی پاک‌تر بود، (البته از دور به نظر میرسد که آن محیط هم با وضعیت فعلی‌اش دیگر برای امثال من مطبوع نخواهد بود!). هر چند آنجا هم یک لکه‌هایی بود که لکه‌های سابقه‌داری بودند اما در مجموع هوا خیلی مطبوع تر بود از این محیط چند شرکت فعلی! گاهی یک اتفاق‌هایی می‌افتد که باید خیلی تفسیر کرد این اتفاق‌ها را و دنبال منظور اصلی افراد گشت از حرف‌ها و حرکات‌شان. انگار اینجا هم مثل زمان انتخابات برای ما شده یک میدان جنگ. هم باید با کارفرما بجنگیم تا ثابت کنیم که کارمان را درست انجام داده‌ایم و هم باید گاهی حواس‌مان باشد که در داخل خودمان هم عده‌ای ممکن است مقاصد متفاوتی با آنچه نشان می‌دهند داشته باشند &#8230;. .<br />
کاش دست خودم بود که محیط را عوض کنم و کاش من هم میتوانستم نفهمم که رفتنم ممکن است لطمه بزرگی به فرد یا افرادی بزند که برای‌شان احترام قائلم یا اینکه واقعا این طور نبود و میتوانستم راحت بروم. این آلودگی این یکی دو ماه اخیر آن قدر زیاد شده که کم کم برای من هم نفس کشیدن سخت می‌شود و ممکن است لازم شود به پزشک مراجعه کنم &#8230;. امیدوارم از پس این مورد حداقل تا آنجا که موجب صدمه دیدن شدید دیگران نشود بر بیایم.<br />
تمام!</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1279" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/pollution/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوست داشتن</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/love/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/love/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 18:31:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1272</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم اولین کتابی که از دکتر شریعی خواندم کدام کتاب بود، یعنی به خاطر ندارم. ولی یادم هست که اولین متنی که در خاطرم ماند حکایتی بود در آن کتاب که فردی وارد مسجدی شد و گفت خرش گم شده و دنبال آن میگردد و &#8230; . حالا که داشتم دنبال این حکایت می‌گشتم دیدم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم اولین کتابی که از دکتر شریعی خواندم کدام کتاب بود، یعنی به خاطر ندارم. ولی یادم هست که اولین متنی که در خاطرم ماند حکایتی بود در آن کتاب که فردی وارد مسجدی شد و گفت خرش گم شده و دنبال آن میگردد و &#8230; . حالا که داشتم دنبال این حکایت می‌گشتم دیدم در متون مختلفی به کار رفته با بیان‌های نسبتا متفاوت. یکی از آن‌ها را با هم ببینیم:<br />
«مردی از روستائیان شیراز که برای انجام کاری به شیراز آمده بود خرش را گم کرد. هر چه گشت نشانی از آن نیافت. به در مسجدی رسید که شیخی بر بالای منبر سخن از عشق ، مهربانی و دوست داشتن می گفت. مرد روستایی بدون هیچ توجهی وارد مسجد شد. آن قدر گشته بود که از شدت گرما لب هایش از خستگی و تشنگی ترک خورده بود و بدنش از عرق خیس شده بود. با همان آشفتگی به شیخ گفت:(( ای بزرگوار! خرکی داشتم که هر چه از خوبی های آن برایتان بگویم باز هم کم گفته ام. زیبا ، چاق ، خوش اخلاق و قوی بود. جز او در زندگی ام چیزی نداشتم . همیشه و هر کجا که می رفتیم با هم بودیم تا این که امروز برای گشت و گذار به بازار شهر شما آمدم و در شلوغی بازار ، بی انصاف ها خر نازنینم را دزدیدند. حالا از شما خواهش می کنم از این جماعت بپرسید که آیا کسی خرم را ندیده است.)) حاضران از صحبت های مرد روستایی ناراحت شده بودند و می خواستند او را مورد اذیت و آزار قرار دهند که شیخ پا در میانی کرد و به روستایی خر گم کرده گفت:(( گوشه ای بنشین و استراحت کن تا شاید چاره ای برایت پیدا کنم.)) روستایی پای دیوار نشست و شیخ به حاضران گفت:(( امروز برای شما از عشق ، محبت ، مهربانی و دوست داشتن نکته های زیادی گفته ام اکنون می خواهم از شما بپرسم آیا در میان شما کسی هست که تا کنون عاشق نشده باشد و معنی محبت را نداند.)) همه ساکت شدند . ناگهان کسی از آن میان برخاست. شیخ از او پرسید:(( آیا به راستی در زندگانی خود محبت کسی را در دل خود نداشته ای؟)) مرد گفت:(( آری شیخ.)) حاضران متعجب بودند و نمی دانستند که منظور شیخ از این کار چیست و منتظر بودند که چه اتفاقی خواهد افتاد. شیخ به مرد روستایی گفت:(( دیگر نگران نباش خرت را پیدا کردم. افساری بیاور و او را با خود ببر.)) &#8211; از کتاب خرنامه! &#8211; گردآوری و بازنویسی: لقمان دهقانی رحیم آبادی »<br />
زیاد ننویسم که حرف برای نوشتن زیاد است! این روزها که دوباره یک سال دیگر دارد می گذرد و کم کم خرداد میرسد و &#8230; به چیزهای مختلفی فکر میکنم، درست مثل هر سال این وقت ها! یکی از آنها هم دوست داشتن است.<br />
حرف زیاد است در این خصوص، اما آنچه که اکنون میخواهم بگویم این است که متاسفانه شرایط روز جامعه برای من (و شاید امثال من) به گونه‌ای است که نمی‌شود به خودت اجازه بدهی کسی را دوست داشته باشی! یعنی اول باید دو دو تا چهار تا کنی که اگر این دوست داشتن کمی جدی شد آن وقت چه مشکلاتی سر راه آن هست و چه مشکلاتی به واسطه آن برای طرفین و خانواده‌های‌شان خواهد بود و &#8230; بعد اجازه بدهی که یک دوست داشتن شروع بشود! به طور ویژه باید نگران باشی که چه مشکلاتی برای آنکه می‌خواهی دوستش داشته باشی ممکن است ایجاد شود و &#8230;<br />
خلاصه کنم پیش‌تر که در مورد ازدواج مطالعه میکردم و &#8230; یک بار یادم هست که یک صحبتی بود که مثلا ازدواج مثل انتخاب غذا اگر باشد، فقط خوش آمدن از ظاهر غذا مهم نیست و باید بدانی داخل آن چه موادی هست که ممکن است به یکی از آن ها آلرژی داشته باشی و &#8230; . حالا حکایت ما این طوری شده که اصلا به خودمان اجازه ندهیم از ظاهر غذایی خوش مان بیاید! اول می بینیم داخل آن چیست و بعد که سبک سنگین میکنیم که ما به آن آلرژی داریم یا پول مان نمی رسد یا &#8230; به خودمان اجازه نمی دهیم که ظاهرش را هم دوست داشته باشیم و به طور ویژه‌تر به هیچ وجه اجازه نمیدهیم که آن غذا بفهمد ما حتی از ظاهرش خوشمان آمده!<br />
کمی بد و پیچیده گفتم! بگذریم! با اینکه خودم شناخت دارم از خودم و اطرافیان هم شناخت کافی دارند، اصلا بعید نیست که برداشت بدی بشود از همین متن، شرایط ماست دیگر! خلاصه خلاصه‌اش این است که ما به خاطر شرایط جامعه به خودمان اجازه نداده‌ایم که اظهار کنیم بعضی چیزها را و از این بابت کمی تا قسمتی ناراحت می‌باشیم! شاید بشود گفت در این مورد چاردیواری ما این قدر کوچک شده که دیگر چیزی از آن نمانده عملا!</p>
<p style="text-align: justify;">تا یار که را خواهد و میلش به که باشد &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1272" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/love/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نورالدین پسر ایران &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-pesar-e-iran/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-pesar-e-iran/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 May 2012 17:30:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1259</guid>
		<description><![CDATA[«&#8230; با صورت به زمین خوردم. صداها، بوها، طعم خاک و خون &#8230; همه چیز قاطی شده بود و من در حالی که روی زمین افتاده بودم با همه‌ی توانم سعی میکردم بدانم چه شده است. سرم را به زحمت از زمین بلند کردم، اما هیچ جا را نمی دیدم. دستم را به صورتم بردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">«&#8230; با صورت به زمین خوردم. صداها، بوها، طعم خاک و خون &#8230; همه چیز قاطی شده بود و من در حالی که روی زمین افتاده بودم با همه‌ی توانم سعی میکردم بدانم چه شده است. سرم را به زحمت از زمین بلند کردم، اما هیچ جا را نمی دیدم. دستم را به صورتم بردم تا خاک و خون را از چشمانم کنار بزنم اما ناگهان دستم توی صورتم فرو رفت!<br />
مایعی گرم و لزج انگشتانم را خیس کرد. دلم ریخت. آیا صورتم له شده است؟ در اولین لحظه &#8230;»</p>
<p style="text-align: justify;">بی مقدمه بگم، با پیشنهاد مطالعه کتاب نورالدین تقریبا یکی دو ماه پیش مواجه شدم اما کتاب دم دست نبود، این اواخر تصمیم گرفتم هم برا خودم و هم به عنوان هدیه برا دو تا از دوستان تهیه کنم که با لطف یکی از دوستان از نمایشگاه کتاب تهیه شد و بالاخره امروز دستم رسید و البته با امضای خود سید نورالدین &#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1259"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/r.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1260" title="r" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/r.jpg" alt="" width="497" height="691" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/b.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1261" title="b" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/b.jpg" alt="" width="499" height="687" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/emza.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1262" title="emza" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/05/emza.jpg" alt="" width="416" height="422" /></a></p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1259" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/noor-al-din-pesar-e-iran/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل بستن و دل بریدن/من/ایران/ &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/del-daghoon/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/del-daghoon/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 19:29:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1251</guid>
		<description><![CDATA[دل بستن و دل بریدن که به اختیار و اراده نیست، اشک که به اختیار جاری و متوقف نمی‌شود. تپش قلب که با تصمیم قبلی پایین و بالا نمی‌رود، مغز که تصمیم نمی گیرد رگ خون بیشتری ببرد یا خون رسانی را متوقف کند، روح که با اراده ما سیر نمی کند &#8230; دل بستن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دل بستن و دل بریدن که به اختیار و اراده نیست، اشک که به اختیار جاری و متوقف نمی‌شود. تپش قلب که با تصمیم قبلی پایین و بالا نمی‌رود، مغز که تصمیم نمی گیرد رگ خون بیشتری ببرد یا خون رسانی را متوقف کند، روح که با اراده ما سیر نمی کند &#8230;<br />
دل بستن و دل بریدن حکایت جدیدی نیست، دست کم من بارها در این شرایط بوده ام و نمی فهمم چه معنا دارد که اشک بریزم، در این سن و سال و در این شرایط که دست کم برای خودم به اندازه یک مرد چهل و چند ساله پختگی قائل هستم، اما دل است دیگر، می گیرد، ابری می‌شود، می‌بارد، می‌شکند، زخم بر می دارد، اما باز می‌تپد، گاهی باز برای همان هایی می‌تپد که از آن‌ها زخم خورده و گاهی برای آنها که زخمش را التیام بوده اند، اگر غیر این بود که دل نبود همان منطق و عقل بود و میشد تحلیل کرد و دلیل آرود &#8230;<span id="more-1251"></span><br />
توی خودم هستم، راننده تاکسی حرف را با اینکه آهنگ باشد یا نباشد شروع میکند و کم کم درباره ازدواج حرف می زند، چند کلمه جواب کافی است تا داستان زندگی اش را برایم بگوید، انگار او هم  این روزها هم زبانی و هم دلی نداشته است، او برای خودش ادامه می دهد و من در عالم نقاشی خودم هستم، می‌شنوم چه می گوید اما نمی فهمم، انگار آن جا نیستم (حالا که می‌نویسم فکر می‌کنم، لابد حال آن هایی که نوشته هایم را می خوانند و نمی فهمند هم مشابه است، دل شان جای دیگریاست و در بوم نقاشی دیگری هستند، دین این نوشته های دلیلی ندارد که تاثیری بر آنها داشته باشد &#8230;)، &#8230; می‌رسم خانه، دوباره من هستم و اینترنت، این دوست که در این دهه اخیر همواره کنارم بوده و مدام هم بیشتر و بیشتر نقش خود را در زندگی من به رخ میکشد. ایمیلم را باز میکنم، درباره چند تا کامنت که  بر روی نوشته هایم هست ایمیل نخوانده دارم، از صبح بودند و نخواندم شان، اما حالا میگویم بد نیست چندتایی شان را بخوانم و شاید جوابی هم بنویسم، پیغام اول یک شعر است، دوست داشتنی، میگذارم تا سر حوصله بخوانم و اگر حسی بود جوابی هم بنویسم برایش، پیغام دوم اما &#8230;<br />
درباره یکی از نوشته هایی است که درباره رفتن و ماندن نوشته‌ام، آن را گذاشته است کنار این دو سه تا نوشته اخیرم که درباره سریال ساخت ایران و لباس دوخت ایران و &#8230; نوشته‌ام و بعد هر چه لایق خودش است برای من نوشته و &#8230; . بغضم می‌ترکد &#8230; اشک امان نمی‌دهد&#8230; گفتم که دل است دیگر گاهی همه چیز گره میخورد به هم و &#8230; انگار همه چیز مهیا است تا اشک جاری شود، نقاشی را این گونه زده است حضرت نقاش &#8230;.<br />
تا یادم می آید کار کردم، زحمت کشیدم و تلاش کردم، نه چیزی را بی زحمت به دست آوردم و نه از رابطه گزافی بهره بردم و نه ان شاء الله بهره خواهم برد، در مجموعه خانواده هم از این خبرها نبوده است و ان شاء الله نخواهد بود، دست کم دست‌های پدرم گواه است و چهره مادرم. تو هر که هستی می توانی برای خودت فکر کنی که فلانی که حرف از وطن می‌زند این قدر از حکومت بهره مند شده که &#8230; حرف هایت تلخ است، اما حقیقت نیست، اما دلم بیشتر برای این می سوزد که نمی فهمی و فکر میکنی که می فهمی و این طرز فکری که داری قطعا به جهنم ختم خواهد شد &#8230;. .<br />
فرض محال که من به واسطه بهره های برده دم از وطنم بزنم و تو به واسطه نارضایتی از محیط و در راستای تلاش برای به قول خودت آزادی بنای رفتن داشته باشی! کدام این ادعاها با وضعیت فعلی مان می  خواند؟!؟ اگر من بهره‌مند و به قول تو جیره خوار هستم، چه دلیلی هست که بخواهم احمقی چون تو را متنبه کنم که اگر واقعا دنبال آنچه ادعایش را میکنی هستی راهت اشتباه است؟ تو بروی به هر جهنمی که دوست داری که بیشتر و راحت تر خواهم بود و من خواهم ماند با به قول تو هم عقیده هایم! اما نه عزیز یک بار دیگر فکر کن، من می گویم، اینجا که هستیم حاصل رفتن های همان هایی است که ادعا کردند می روند چون شرایط ماندن نیست، اما می رفتند برای خوشبختی بیشتر فقط و فقط برای خودشان (نه حتی خانواده) و افسوس که خوشبختی بیشتر هم برای شان نه در بودن در وطن بود و نه در با دوستان بودن، خوشبختی را در چیزهای دیگری می دیدند که با هیچ کدام از حرف ها و ادعاهایشان هماهنگی نداشت &#8230; حالا حکایت توست، اگر ناراضی هستی و حاضری برای وطن بجنگی بمان و بجنگ، اگر افراد ناشایسته در پست های مختلفی قرار گرفته اند، رفتن تو جا را برایشان بازتر نمی کند؟!؟ اگر هم میخواهی برای رفاه بیشتر بروی دیگر بهانه نکن و برچسب نزن که این ها که مثل تو فکر نمیکنند و حاضر نیستند بهترین سال های عمرشان را صرف کنند تا آن ها که سوار دنیا هستند سوار دنیا بمانند و کشورشان عقب مانده و عقب مانده تر شود، نمی فهمند و تو می فهمی &#8230;</p>
<p>شاید نباید می نوشتم چون نظم خاصی در این نوشته نیست، اما این را برای خودم می نویسم، نظمش را هم خودم می فهم خیالی نیست.<br />
اما این کامنت و آنچه که در جوابش نوشتم، از آنچه می خواستم بگویم دورم کرد، عادت کرده ام در این سال ها به دل بستن و دل بریدن، به اینکه کسی بیاید و مدتی گوشه دلت باشد، دوستش داشته باشی و بعد برود و ارزشی نداشته باشد که چندسالی گاهی دلش برای یکی تپیده و دل او هم برایش &#8230;. دست کم از دبیرستان به این طرف دو سه دسته از این اتفاق ها برایم افتاده و حال وقت رفتن یک دسته دیگر است، پدرم خیلی برایم از این دست  اتفاق ها گفته، اما مادرم با منتظر ماندن برای پدر یا برای هر که در خانه نیست، با ارزش قائل بودن برای دور هم جمع شدن و با &#8230; همه آن حرف ها را بی تاثیر کرده است، دلم تنگ می شود برای همه آن هایی که روزی گوشه دلم بودند و حالا اصلا یادشان نیست که روزی محسنی هم بود و افتخار میکنم که اینگونه تربیت شدم، چه ایرادی دارد اگر آن ها که می روند خوشبخت و سعادمتند هستند، حتی اگر به یاد من نیستند، برایشان خوشحالم و برایشان سعادت بیشتر آرزو میکنم &#8230; ، ان شاء الله این هایی که این بار در حال رفتن هستند هم به سلامت بروند و به آنچه فکر میکنند درست است برسند و ان شاء الله هیچ روزی پشیمان نشوند که وطن را، ایران عزیز را و دوستان خوب را و دوستان بدی چون من را در مقایسه با چیزهایی که به دست می آورند بی ارزش تر دیدند &#8230; برای همه آن هایی که پیش از این آمدند و رفتند و برای همه آنهایی که دارند می روند و آن هایی که بعدا خواهند آمد و خواهند رفت بهترین آرزوها را دارم، ای کاش این رفتن و آمدن ها مرا هم به سمتی نبرد که فرزندم را از دوست داشتن باز دارم و ای کاش فرزندم هم من هر چه که گفتم، باز دوست بدارد خاک پاک وطن را و هر ایرانی را که ارزش دوست داشتن دارد، حتی اگر رفتنی باشد &#8230;.</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1251" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/del-daghoon/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ساخت ایران &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 20:49:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1238</guid>
		<description><![CDATA[کم کم این سریال های شبکه خانگی دارن جای خودشون رو باز میکنن و میشه به جای دیدن چرندیاتی که اون وری ها به اسم سریال تحویل‌مون میدن، بشینم سریال های ساخت خودمون رو ببینیم! بعد از قهوه تلخ و قلب یخی کم کم اوضاع فروش این ها هم بهتر شده و مسائل کپی رایت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کم کم این سریال های شبکه خانگی دارن جای خودشون رو باز میکنن و میشه به جای دیدن چرندیاتی که اون وری ها به اسم سریال تحویل‌مون میدن، بشینم سریال های ساخت خودمون رو ببینیم! بعد از قهوه تلخ و قلب یخی کم کم اوضاع فروش این ها هم بهتر شده و مسائل کپی رایت کمی بیشتر رعایت میشه و &#8230; بگذریم!<br />
یکی از سریال هایی که برای شبکه خانگی تهیه شده، «<a href="http://www.madeinirans.com/" target="_blank">ساخت ایران</a>» نام داره! نویسنده خشایار الوند و مشاور فیلمنامه پیمان قاسم خانی و کارگردان هم محمدحسین لطیفی. تا الان ۶ تا قسمتش اومده، منم این دو روز دیدم و خیلی هم به دلم نشست. داستان از اونجا شروع میشه که یه دانشمند ایرانی (بهنام تشکر-دکتر افشارجم) یه پودر ساخته که میتونه هر آبی رو به آب گوارای نوشیدنی تبدیل کنه و این آب نوشیدنی در عین حال کار سوخت رو هم میکنه و به جای بنزین قابل استفاده هست، اون هم بدون آلودگی &#8230;! <span id="more-1238"></span><br />
بعد میره برای ثبت اختراع و &#8230; و این وسط تهید میشه و &#8230; خلاصه این ور رو کارش سرمایه گذاری نمیشه و پا میشه بره اون ور که با ماشین بهش میزنن و یه دزد هم کیفش رو برمیداره (امین حیایی-غلام حسین) و بعد از اتفاقاتی، غلام حسین به جای دکتر پا میشه پاریس! و اونجا پای شرکت دوریس برای سرمایه گذاری رو این کار میاد وسط که فرهاد اصلانی یکی از افراد اون شرکت هست و یه خانوم لبنانی هم نقش دختر صاحب شرکت رو بازی میکنه که فارسی یاد گرفته و &#8230; جمشید(محمدرضا گلزار) هم دوست غلام حسین هست که اونجا ماری جوانا تولید میکنه! و &#8230;<br />
عکس کاورهای این شیش قسمت رو هم براتون میزارم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">

<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/1r/' title='1r'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/1r-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="1r" title="1r" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/1b/' title='1b'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/1b-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="1b" title="1b" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/2r/' title='2r'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/2r-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="2r" title="2r" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/2b/' title='2b'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/2b-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="2b" title="2b" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/3r/' title='3r'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/3r-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="3r" title="3r" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/3b/' title='3b'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/3b-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="3b" title="3b" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/a/' title='a'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/a-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="a" title="a" /></a>
<a href='http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/attachment/b/' title='b'><img width="150" height="150" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/b-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="b" title="b" /></a>

<p style="text-align: justify;">
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1238" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/madeinirans/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای راهیان کربلا &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/uni/ui_ac/rahekarbala/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/uni/ui_ac/rahekarbala/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 20:35:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1236</guid>
		<description><![CDATA[یکی از دوستان چند روز دیگه راهی کربلا میشه و روز ۵ شنبه که همدیگه رو دیدیم ازم خواست که نکته‌ای اگه هست براش بگم، اما خوب اون موقع کار داشتیم و منم حواسم هزار جای دیگه بود و &#8230; خلاصه حرف خاصی زده نشد. از اون طرف هم نیگاه کردم دیدم قبلا قرار بوده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یکی از دوستان چند روز دیگه راهی کربلا میشه و روز ۵ شنبه که همدیگه رو دیدیم ازم خواست که نکته‌ای اگه هست براش بگم، اما خوب اون موقع کار داشتیم و منم حواسم هزار جای دیگه بود و &#8230; خلاصه حرف خاصی زده نشد. از اون طرف هم نیگاه کردم دیدم قبلا قرار بوده یه چیزایی در این مورد بنویسم، مثل عمره که قرار بود بنویسم و ننوشتم &#8230; و نهایتا اینکه سایت <a href="http://rahekarbala.ir" target="_blank">راه کربلا</a> هم با اینکه راه افتاده ولی هنوز به اون تکامل محتوا نرسیده که بشه به دوستان آدرس داده، فکر میکنم سال دیگه این موقع یه مجموعه نسبتا پربار توش باشه &#8230; بگذریم، تو این مطلب میخوام یه سری نکته که یادم مونده رو خیلی خلاصه بنویسم.<span id="more-1236"></span><br />
- قبل از سفر باید برای زدن واکسن مننژیت و هپاتیت اقدام کنید که تو اصفهان این کار رو مرکز شماره دو هلال احمر به آدرس «خیابان سعادت آباد- جنب مقبره بانو مجتهده امین -  خیابان آیت اله خوانساری و خیابان آیت اله کاشانی مجتمع شماره ۲ هلال احمر» انجام میده. چون واکسن مننژیت به صورت گروهی هست، یعنی یه باکس که باز میشه یازده نفر با هم باید بزنند بهتر هست که صبح نسبتا زود برین که به مشکل نخورین.<br />
-این سفر بهترن زمان برای شروع یه دوره دعای چهل روزه هست. میتونید از مدتی قبل از سفر شروع کنید (چه یه روز چه ده روز و چه بیشتر) و بعد از سفر هم تا چهل روز ادامه اش بدین، دعاهایی هم که می تونم پیشنهاد کنم زیارت عاشورا و دعای عهد هست. خوندن دعای عهد تو چهل روز متوالی معمولا لیاقتی میخواد که کمتر کسی داره و حداقل من که هر چی امتحان کردم وسطش وقفه می افته ولی زیارت عاشورا رو حتما می تونید بخونید و حرف زدن در مورد ارزش زیارت عاشورا  هم به نظرم تکرار مکررات هست &#8230;<br />
-تا وقتی به خود کربلا نرسیدین و وارد حرم نشدین خیلی مطمئن نباشین که حتما می تونین برسین و وارد بشین، خیلی مواظب خودتون باشین، هر لحظه ممکنه شما از لیست کسایی که اجازه ورود به اون سرزمین رو دارند حذف بشین و با یه دلیل خیلی مسخره از سفر باز بمونید، از مشکل دار شدن ویزا بگیرید تا مریض شدن و &#8230; (وقتی رفتین و برگشتین می فهمین من چی میگم &#8230;)<br />
-سفر همه زائرا با نجف شروع میشه، سه روزی که نجف هستین موقعیت خیلی خوبی هست برای آماده شدن برای رفتن به کربلا. نجف حال و هوای خاصی داره، آرامش عجیبی رو دل آدم حاکم میشه، واقعا فکر میکنم کسی بخواد بدون نجف رفتن بره کربلا(منظور کسی که تا حالا نرفته) احتمال ایست قلبش بالای هفتاد درصد هست، حالا یا قلب دینوی می ایسته یا قلب معنوی!<br />
- چه تو نجف، چه تو کربلا و چه شب آخر تو کاظمین، شبی که میشه آخرین شبی که اونجا هستین رو از دست ندین، اون شب رو طوری برنامه ریزی کنین که تا صبح بیدار باشین و مشغول گفتگو، واقعا هیچ مشخص نیست که باز بتونید اونجا برید. حتما شب آخر ازشون بخواین که دوباره قسمت تون کنن که به زیارت شون برین.<br />
-رسوندن سلام امام رضا(ع) و حضرت معصومه (س) به ائمه‌ای که تو عراق هستن هم خالی از لطف نیست دی:<br />
- کربلا که میرسین در اولین فرصت برین بین الحرمین، دلیل نداره تاخیر کنید! هر چقدر هم درب و داغون تر باشین بهتر جواب میده، بر خلاف زیارت سائر ائمه که تاکید شده با غسل زیارت و &#8230; انجام بشه، زیارت امام حسین (ع) تاکید شده با غبار راه باشه، اصلا هر چی خسته تر و درب و داغون تر باشین بهتر می تونید با این زیارت کنار بیاین. واقعا اولین باری که آدم پا تو بین الحرمین میزاره، نمیشه در موردش حرف زد، واقعا سنگین هست، من پیشنهاد میکنم اول برید حرم حضرت عباس(ع)، البته باز به میل خودتون هست، اما من توصیه میکنم قبل از طی بین الحرمین مستقیم برید حرم حضرت عباس و بعد از زیارت ایشون وارد بین الحرمین بشید. اگه حال و هوای روحانی نداشتید(که خیلی بعید هست) مدام با خودتون مرور کنید که دارید کجا قدم میزارید و اینجا کیا قدم گذاشتن و چه اتفاقاتی افتاده و &#8230;<br />
- اولین باری که میخواین وارد حرم امام حسین (ع) بشین، حتما خودتون رو مقید کنید که بدون چشم اشک آلود داخل نشید، حتی تو زیارت نامه حضرت هم هست که وقتی اشک جاری شد یعنی اجازه داخل شدن بهت داده شده &#8230;<br />
- شب آخری که کربلا هستین اگه بتونین تا صبح تو بین الحرمین دسته راه بندازین خیلی خوبه، اما اگه نشد، خودتون این مسیر رو زیاد طی کنید و ضمن ذکر بر لب داشتن و فکر کردن به وقایع عاشورا به خودتون هم زیاد فکر کنید.<br />
-هیچ شکی نیست که زیر قبه امام حسین(ع) دعا مستجاب هست، پس دعا کردن زیر قبه رو فراموش نکنید، واقعا از دست دادن این فرصت قابل جبران نیست. برای بقیه هم دعا کنید، حتی یه وقت بزارید که همه رو تو ذهن تون مرور کنید، ان شاء الله منم از قلم نیفتم و برا من هم دعا کنید! برای خانواده و خودتون هم دست آخر مفصل دعا کنید. ان شاء الله همه اش مستجاب میشه<br />
- اگه کسی رو می شناختین که خیلی بی قرار بوده که بره کربلا اما نتونسته یا کسی سفارش کرده، حتما تو حرم امام حسین(ع) و حرم حضرت عباس(ع) از طرفش یه زیارت عاشورا بخونید، زیاد وقت نمیگیره، برا منم بخونید جای دوری نمیره &#8230;<br />
-می تونید از شهری به شهر دیگه که می رید به عنوان سفیر سلام ائمه رو به هم دیگه برسونید، تاثیر قابل توجهی تو حال و هواتون داره.<br />
-اعمال مسجد کوفه رو تا اونجا که میشه کامل انجام بدین. مناجات حضرت علی تو مسجد کوفه رو (یا حداقل بخش هاییش رو) حتما بخونید<br />
- تو سامرا سعی کنیدهمه وقت تون به ذکر بگذره. سامرا خونه امام زمان (عج) محسوب میشه، پدر، پدربزرگ، مادر و عمه امام(عج) اونجا به خاک سپرده شدن و اگه بر خلاف من آدم پاک و سالمی باشید، اصلا دور از انتظار نیست که چشم تون اونجا به جمال آقا روشن بشه &#8230;<br />
- تو سامرا و داخل سرداب امام زمان، حتما نماز امام (عج) (همون نمازی که ۱۰۰ تا ایاک نعبد و ایک نستعین داره) بخونید<br />
-شب آخری که تو کاظمین هستین و شب آخر سفر هست، حتی الامکان بی خیال همه چی بشین و فقط به ذکر تو حرم مشغول باشین. حرم کاظمین حرم پدر امام رضا(ع) و پسر ایشون هست، میتونید به امام رضا متوصل بشین یا اون دو تا امام بزرگوار رو به امام رضا قسم بدین یا &#8230;.<br />
- اگه اصلا حال و هوای معنی نداشتین، دو سه تا نما هست که واقع روحیه آدم رو عوض میکنه، اولیش نمای ایون طلای امام علی(ع) هست وقتی تو حیاط حرم طوری بشینید که سعی کنید کلا ایوون تو چشم تون جا بشه &#8230; عالم خودش رو داره &#8230;! بین الحرمین هم دومین نمایی هست که حرفی در موردش نمی زنم. حرم امام حسین(ع)  از در میدونی که کشتی وسطش هست هم نمای خاصی داره &#8230;<br />
- در مورد تلفن همراه هم یه سیم کارت اونجا بگیرین یا همین جا تو نقطه مرزی ایران هم میفرشون، من آسیا سل گرفتم، کلا با شارژهاش برا چند تا صحبت نه چندان بلند یه بیست سی تومن پاتون در میاد.<br />
-برای خریدن سوغاتی هم جنس چینی بتونید نخرید بهتره! چیزایی که مال خود عراق هست یکی کفن هست که هم از نجف و هم از کربلا می تونید تهیه کنید و اگه بر خلاف من حوصله داشتین می تونید ببرید حرم ائمه متبرکش هم بکنید. نجف برای خرید انگشتر هم مناسب هست هم عقیق می تونید بخرید و هم دُّر نجف که مال خود نجف هست و خلی در موردش گفتن. کربلا هم تو حرم حضرت عباس(ع) یه جایی هست که یه سری هدایای تبلیغاتی به رسم تبرک داده میشه که میتونید بگیرد. مثلا میتونید پول خوردهایی که ملت ریختن داخل ضریح رو بگیرید و معادلش رو بهشون پول بدین، «فقط به رسم تبرک» یا پارچه هایی که انداختن رو ضریح رو بخرین، یا حتی کاشی و سنگ هایی که تعویض شده و &#8230; . یه سری آلبوم عکس و کتاب و این چیزا هم هست که تو یه فروشگاه تو حرم حضرت عباس (ع) می فرشون که می تونید بخرید. تو همون جایی که هدایای تبلیغاتی میدن، یه سری سنگ هم میفرشون که می تونید بگیرید بیارید اینجا بدین براتون انگشتر بزنن، همین طوری یه دو سه مدل عطر هم می فروشن که متبرک هست و می تونید بگیرید.<br />
-اگه بازم خواستین سوغاتی بخرین ، پارچه و لباس قیمتش مناسب هست هر چند که اغلب چینی هستن! یه سری روسری و شال هست که روشون نوشته تولید اسپانیا و هند (بعضی هاشون مال هند هست و بعضی هاشون مال اسپانیا) تو ایران ازشون خیلی استقبال میشه! برای لباس و سایر موارد هم از مدیر کاروان بپرسید که از کجا خرید کنید &#8230;</p>
<p>دیگه نکته خاصی تو ذهنم نمیاد، فقط برا منم دعا کنید، خیلی دلتنگم &#8230;<br />
التماس دعا و ان شاء الله که سالم برید و سالم تر برگردید &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1236" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/uni/ui_ac/rahekarbala/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قلاده های طلا &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/goldencollars/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/goldencollars/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Apr 2012 21:07:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1226</guid>
		<description><![CDATA[این فیلم قلاده های طلا اکرانش که شروع شد انواع و اقسام تخریب ها علیه اش بود، عده ای این طور جا انداخته بودن که فیلم قصد داره بگه که ملتی که بعد انتخابات رفتن تو خیابون یا معترض بودن یا &#8230; قلاده گردن شون بوده یا &#8230; و خلاصه انواع و اقسام تخریب ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این فیلم قلاده های طلا اکرانش که شروع شد انواع و اقسام تخریب ها علیه اش بود، عده ای این طور جا انداخته بودن که فیلم قصد داره بگه که ملتی که بعد انتخابات رفتن تو خیابون یا معترض بودن یا &#8230; قلاده گردن شون بوده یا &#8230; و خلاصه انواع و اقسام تخریب ها علیه این فیلم و عواملش بود و &#8230; . من خیلی کم سینما میرم ولی خوب این فیلم رو دوست داشتم ببینم و خودم در موردش قضاوت کنم. هفته پیش ۵ شنبه سیمنا سپاهان این فیلم رو دیدم. بین حرف هایی که در موردش زده میشه و خود فیلم فاصله زیادی هست. فیلم از ماجرای بمب گذاری تو هواپیمای حامل خاتمی شروع میشه و بعد ورود یه جاسوس انگلیسی به ایران که با عده ای از مخالفان مشخص نظام مثل بهایی ها سلطنت طلب ها و &#8230; (یه جورایی وابستگان سفارت انگلیس) یه جا کنار هم جمع شدن تا حکومت ایران رو تغییر بدن و وجه تسمیه فیلم هم همون اوائل فیلم هست که همین جاسوسی که از خارج اومده به اون همدست هاش میگه که ما هر کدوم یه جور قلاده گردن مون هست و &#8230; .<span id="more-1226"></span><br />
تو جریان فیلم نشون داده میشه که کلیه تخریب ها و خسارت هایی که به بار میاد کار همین جاسوس ها و عوامل وابسته به بیگانگان هست و هیچ توهین یا جمله منفی در مورد مردم معترض تو فیلم به کار نرفته &#8230; . یه نفر تو وزارت اطلاعات هست که با این جاسوسه همکاری میکنه و با یکی از این افراد هم رابطه همجنس بازی داره و &#8230; امین حیایی هم که تخریب های مختلفی علیه اش شد، نقش یکی از اعضای وزارت اطلاعات رو بازی میکنه که نهایتا به روشن شدن همکاری اون عضو وزارت اطلاعات با جاسوس ها کمک میکنه و &#8230; (الان حوصله ندارم کامل و درست بنویسم! اگه میخواین خوب خودتون برین ببینین!)<br />
خلاصه اینکه فیلم بر خلاف منفی که علیه اش درست کردن و حتی بر خلاف ادعای خود فیلم بیشتر از اونکه یه فیلم سیاسی باشه یه فیلم جاسوسی اکشن هست. فیلمی که مشابه خارجی اون رو به کثرت ملت دیدن و اینجا تنها جرم کارگردان و عوامل فیلم این هست که ایرانی هستند و همچین فیلمی ساختن &#8230;. و در آخر اینکه بازی امین حیایی تو فیلم رو خیلی دوست داشتم &#8230; یادم رفت بگم که این فیلم رو گروه روایت فتح (همون گروهی که با شهید آوینی فیلم می ساختن &#8230;) درست کردن &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/ghaladehaye-tala.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1227" title="ghaladehaye tala" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/04/ghaladehaye-tala.jpg" alt="" width="603" height="742" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">پی نوشت:<br />
اختلافی که آمار فروش دو سایت <a href="http://www.cinetmag.com" target="_blank">cinetmag </a>و <a href="http://www.cinematicket.ir" target="_blank">cinematicket</a> برای این فیلم و فیلم گشت ارشاد دارند قابل توجه هست و البته هر دو این آمارهای با آمار خود سایت <a href="http://goldencollars.ir/" target="_blank">goldencollars </a>اختلاف زیادی داره &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1226" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/goldencollars/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانواده، وظیفه و &#8230;</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/family/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/family/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Mar 2012 20:47:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1210</guid>
		<description><![CDATA[امشب جایی مهمون بودیم بعد یه سری حرف بین من و چند تا از بچه های فامیل رد و بدل شد، داشتم می دیدم که یه تصمیم که مثلا پدرم گرفته یا مثلا یه تصمیم که باید می گرفته و نگرفته ممکن تا دو سه نسل بعدش رو خیلی زیاد تحت تاثیر قرار بده. البته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">امشب جایی مهمون بودیم بعد یه سری حرف بین من و چند تا از بچه های فامیل رد و بدل شد، داشتم می دیدم که یه تصمیم که مثلا پدرم گرفته یا مثلا یه تصمیم که باید می گرفته و نگرفته ممکن تا دو سه نسل بعدش رو خیلی زیاد تحت تاثیر قرار بده.<br />
البته از یه طرف اونا تحت شرایط و تابلو نقاشی قرار می گیرن و طبیعتا انتظاری بیرون از نقشی که می تونند بزنند ازشون نمی ره و از اون طرف هم دنیا هدف نیست که بگیم حالا اینا به خاطر این نقشی که پدر یا پدربزرگ شون زده به یه جاهایی نمی تونن برسن، اما از طرف دیگه این پدر یا پدربزرگ در مقابل نقشی که زده و دیگران رو توش قرار داده چقدر انتخاب هاش تاثیر گذار هست و چقدر وظیفه اش سنگینه! واقعا پیچیده هست! البته این دومی هم با در نظر گرفتن اینکه دنیا هدف نیست یه مقدار از بارش کاسته میشه! در حقیقت فرد نباید خیلی نگران این باشه که تصمیم احتمالا اشتباهش زندگی مادی نسل های بعدش رو هم می تونه تحت الشعاع قرار بده، هر چند در این زمینه هم باید حتی الامکان سعی کنه که کوتاهی نکنه!</p>
<p>بعد اومدم این مطلب رو بنویسم این به ذهنم رسید که تو خونواده های بزرگ تر مثل محیط کار یا شهر یا کشور هر کسی بسته به مسئولیتی که داره باید حواسش به عواقب تصمیم هاش روی دیگران باشه، ممکنه یه تصمیم ساده افراد زیادی رو تحت تاثیر قرار بده! این طوری نگاه کردن انتخاب رو تا حدی غیر ممکن میکنه! و باز نقطه امید این هست که دنیا هدف نیست! ما قرار نیست محاسبه کنیم که این تصمیم چه کسانی رو و چقدر تو دنیا تحت تاثیر قرار میده! در حقیقت اعتقاد به خدا و اینکه تلاش باید در جهت رضای خدا باشه تا حد زیادی این موضوع رو حل میکنه، ما باید در جهت رضای خدا حرکت کنیم و چیدین بقیه چیزا رو خدا انجام بده تا اینکه خودمون سعی کنیم همه چیز رو هندل کنیم!</p>
<p>باز یاد اون مطلبی افتادم که قبلا در مورد افراد فرا زمانی و فرامکانی و &#8230; در خصوص امام حسین(ع) زدم &#8230;.</p>
<p>واقعا بهترین نقطه اتکا در تصمیم گیری ها و جهت دهی های زندگی فقط و فقط می تونه رضایت نقاش بزرگ باشه و اگه بخوایم هر ملاکی رو جایگزینش کنیم درگیر محاسبات با فرمول هایی میشیم که هنوز تعریف نشدن و حالا حالاها هم خیلی بعید هست که کسی بتونه این فرمول ها و روابط رو درست تعریف کنه &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1210" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/family/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انتخابات (۳)</title>
		<link>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/election-3/</link>
		<comments>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/election-3/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Mar 2012 22:33:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن نوروزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های شبانه!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nowruzi.ir/mohsen/?p=1201</guid>
		<description><![CDATA[هر چقدر دلم می‌خواد از انتخابات ننویسم و فراموشش کنم، باز نمیشه! این دفعه در مورد اثرات این رویداد روی خودم و آدم‌های اطرافم می‌خوام بگم و از وظیفه‌ای که هر کدوم ما اگه کسی از اطرافیان‌مون تو همچین شرایطی قرار گرفت باید حواس مون باشه که ایفا کنیم. خوب طبیعتا مثل هر خونواده سنتی، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر چقدر دلم می‌خواد از انتخابات ننویسم و فراموشش کنم، باز نمیشه! این دفعه در مورد اثرات این رویداد روی خودم و آدم‌های اطرافم می‌خوام بگم و از وظیفه‌ای که هر کدوم ما اگه کسی از اطرافیان‌مون تو همچین شرایطی قرار گرفت باید حواس مون باشه که ایفا کنیم. خوب طبیعتا مثل هر خونواده سنتی، دفعه قبل که داداشم می‌خواست کاندیدای انتخابات باشه (مجلس هشتم) پدر و مادرم مخالف بودن و یه جورایی خیلی هم درگیر نشدن، هر چند اون موقع هم ناراحت شدن و قصه خوردن، ولی خوب یه جورایی اصلا اوضاع مثل این دفعه نبود، هم خیلی درگیر نشده بودن و هم یه جوون در اولین فرصتش چهارده هزارتا رای آورده بود واقعا هم یه جورایی موفقیت به حساب می‌اومد تا شکست و &#8230;. اون بار تقریبا من از خونواده خودمون کامل درگیر بودم که ته فشاری که بهم اومد با یه بار بغض کردن و گریه کردن حل شد، این قدر بزرگ نبودم که خیلی چیزا رو بفهمم و &#8230;<span id="more-1201"></span><br />
این بار اما داستان خیلی فرق می‌کرد، همه خونواده کاملا درگیر بودن، تقریبا یه دو سه روز مونده بود که تبلیغات به صورت رسمی شروع بشه، مادرم مریض شد و دو سه روزی هم تقریبا هیچ کاری نمی‌تونست بکنه، تو مدت تبلیغات و بعد از انتخابات هم همچین سر پا نبود، این چند وقت بعد از انتخابات که دقت کردم، مادرم تقریبا ده سال پیرتر شده، نمی‌تونم تجزیه و تحلیل کنم که مثلا این بار شکست برامون حساب شد و از این حرفا، قضیه خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست، وابستگی و تعلق خاطر مادرم به داداشم خیلی زیاده، هر چی نباشه تو جو سنتی اون سال‌های دور، اولین پسرش بوده بعد از چند تا دختر و خیلی مسائل دیگه که ممکنه من اصلا نفهمم، فقط این رو می‌فهمم که مادرم واقعا شکسته شده، انگار دیگه حوصله هیچ کاری رو نداره و حتی تو چهره‌اش هم میشه این چد سال پیرتر شدن رو دید. حتی تلاش‌های پدرم برای تغییر و تحول روحیه مادرم (مثل خریدن لوازم خانگی و دادن یه سری از کارای خونه تکونی بیرون و &#8230;) هم نتیجه چندانی نداشت.<br />
خود داداشم اما خیلی سعی کرد که اصلا خم به ابرو نیاره و نشون بده که وظیفه‌اش رو انجام داده و حالا که نشده خیلی براش هم مهم نیست، اما خوب واقعا فشار بزرگی رو متحمل شد، مرور که میکنم اون یکی دو روز و شب بعد از انتخابات صداش کاملا گرفته بود ولی من تو چهره‌اش خستگی و غم رو تشخیص نمی دادم، اما بعد از اون تو چهره‌اش که دقیق میشم، قشنگ می‌بینم که شکسته شده، شاید حتی بیشتر از مادرم، نمی‌دونم چطوری باید حرف بزنم در مورد آدمی که همه دارایی‌اش شخصیتش هست و صداقتش و بعد تو رقابت با آدمی شرکت میکنه که بیش از سه میلیارد تومن برای رفتن به مجلس هزینه میکنه! اونم با هزنیه کردن چیزی حدود سی میلیون تومن، واقعا درک کردن فشار همچین رقابتی فقط برای کسی روشن خواهد بود که خودش اون وسط بوده باشه وگرنه من هر چی بخوام بگم باز نمی تونم هیچی رو توضیح بدم، واقعا قابل توصیف نیست.<br />
بالاخره نوبت به خودم میرسه که روز بعد از انتخابات رفتم سر کار و شبش هم با بچه ها رفتم بیرون، انگار نه انگار که چیزی شده! در واقع منم سعی کردم نشون بدم که چیزی نشده و من بیشتر از بقیه تونستم سرپا بمونم و فشار روم اثر زیادی نداشته، اما حقیقت این بود که مدام ذهنم درگیر بود (و هنوزم هست &#8230;)، یکی دو هفته پیش، دیدم تو موهای صورتم چند تا لکه انگار موها ریهخته و نیست! خیلی وقتی برای بررسی این موضوع نبود و باید کل وقتم رو سر کار می‌بودم و یا به خونه تکونی مونده کمک میکردم و &#8230; ، حالا امروز که یه کم وقتم آزادتر شد، یه کم پرس و جو کردم در مورد ریختن این موها که نتیجه چیزی جز مسائل عصبی نبود! (تصاویر خیلی گویا نیستند!)</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/03/r1.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1202" title="r1" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/03/r1.jpg" alt="" width="500" height="340" /></a></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/03/r2.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1203" title="r2" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2012/03/r2.jpg" alt="" width="456" height="304" /></a><br />
دیگه در مورد بقیه حرفی نمی‌زنم، که همچین رویدادی چه تاثیراتی روشون داشته. ولی تحلیل که میخوام بکنم، همه اینا به مسائل عاطفی برمیگرده، هیچ کدوم این سه نفری که گفتم (داداشم، مامانم و خودم) تو اون شرایط کسی کنارشون نبود که بتونند بی پرده باهاش صحبت کنند و همه سعی کردیم که همه چی رو خودمون حل و فصل کنیم و یه جورایی سنگ صبور بقیه هم باشیم، تا یه وقت نکنه بقیه تحت فشار افکار و شرایط ما قرار بگیرن، یعنی یا کسی کنارمون نبود یا اونایی که بودن قابل اتکاء نبودن. خیلی مهمه که تو همچین شرایطی اگه یکی از بستگان یا دوستان مون قرار میگیره کنارش باشیم و همون نقش حداقلی سنگ صبور بازی کنیم، خیلی مهمه که نزاریم کسی تو همچین شرایطی تنها بمونه، شاید بعدا دیگه برای جبران فرصتی نباشه &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1201" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nowruzi.ir/mohsen/me_and_myblog/election-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

