خوب از اونجا که ممکنه بعضی از نویسندههای این مطلب مثلا به واسطه خوندن مطلب از طریق فید یا … ندونند کی این مطلب رو نوشته و … لازمه همین اول اضافه کنم که من دانشجوی لیسانس دانشگاه صنعتی بودم و حاا دانسجوش ارشد دانشگاه اصفهان هستم!
خوب بریم سر «چند درگاه اصفهان»! تعجب میکنید؟
اجازه بدید تا توضیح بدم! ادامه ی نوشته
نوبت نوشتن در مورد روزها رو رعایت نکردم چرا که اتفاقات زیادی افتاد که نمیخواستم بنویسم و …! خلاصه نوشتن رو در ادامه این روند کاهشی از ۴۰ به صفر متوقف میکنم! شاید آخر ۴۰ روز وقتی شمارنده به صفر رسید یه ارزیابی کلی از این ۴۰ روز کردم یا اینکه فقط یه مطلب نوشتم که پایان ۴۰ روز رو اعلام کنم!
در هر صورت دیگه منتظر ادامه مطالبی از این دست نباشید(انگار حالا مثلا چند میلیون نفر نشستن، وبلاگ منو میخونن، منتظرند ببیند من روز بعد چی مینویسم!) این مطلب رو با مطلبی که دیشب خوندم و برام جالب بود تموم میکنم
ادامه ی نوشته
امشب یا بهتر بگم دیشب خیلی خیلی زیاد از دست خودم عصبانی شدم! اینقدر زیاد که اصلا دلم میخواست دیگه وجود نداشته باشم! دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو تو خودش فرو ببره و … و تا الان که موقع اذان صبح هست هم دارم با خودم کلنجار میرم!
کل این قضیه به این خاطر بود که زود در مورد یکی قضاوت کردم، البته این قضاوت یه قضاوت آنی نبود و در طول دو هفته و حتی بیشتر کم کم زمینهاش در من به وجود اومد، اما با این وجود باز من در این نوع قضاوت کردن مقصرم، یکی از دلایلش رو بدی محیط و دیدن موارد مشابه میدونم و دیگری رو ضعف ایمان خودم و البته یه دلیلش هم میتونه تعهد زیادی به کاربر در مقابل تعهد کم به خودم باشه! ادامه ی نوشته
شنبه، یکشنبه و دوشنبه: مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است!
یک شب آتش در نیستانی فتاد / سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد / هر نیای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کین اشوب چیست؟ / مر تو را زین سوختن مطلوب چیست
گفت اتش بی سبب نفروختم / دعوی بی معنیات را سوختم
زان که میگفتی نیام با صد نمود / همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی دردی علاجش آتش است!
قصدم این بود که اینجا دیگه سیاسی ننویسم، حداقل در مورد انتخابات و وقایع بعد از اون!
اما این پست ضروری به نظرم رسید
تو انتخابات این مشکل رو داشتم و الان این مشکل حادتر شده که چرا طرز فکر من با اطرافیانم فرق میکنه؟!؟ نمیتونستم هیچ دلیل منطقی برای انتخاب اونها بیارم و البته شاید اونها هم حس متقابلی داشتن!
مسالهای که بعد از انتخابات هم ادامه پیدا کرد، من نمیتونستم (هنوزم نمیتونم!) قبول کنم که یازده میلیون رای کم و زیاد بشه و چهل و پنجهزار نفر پرسنل انتخابات دست به یکی کنند و هزار و یک مساله دیگه و طرف مقابل شروع کردند به حرف زدن از کودتا! هنوزم این روال ادامه داره! البته این چیز مهمی ممکنه به نظر نرسه، ممکنه گفته بشه خیلیها اختلاف سلیقه و رویکرد دارن، اما مساله خیلی حادتر از اینه! مساله این هست که یا من عقلانی فکر نمیکنم یا طرف مقابلم! ادامه ی نوشته
در مورد پنجشنبه فرصت نشد بنویسم! و حالا در مورد جمعه و پنجشنبه با هم مینویسم!
اصلا خوب نبود! پیشرفتی حس نشد! باز به پنجشنبه! جمعه رو که همش رو خوابیدم! این از روزگار ما!
اگه خدا بخواد از فردا روال رو میعوضم! البته امیدوارم مثل روزهای پیش نشه!
تا بیش از این از علامت«!» استفاده نکردم، بهتره این پست رو تموم کنم، فقط این شعر در مورد الان منه! ادامه ی نوشته
خوب حالا دیگه باید کم کم رفته سراغ اصل ماجرا، البته هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که باید در مورد مقدمات هم بنویسم، فقط یه مشکل وجود داره که من تاریخ دقیق رویدادها رو ندارم. خوب اول از همه میخوام در مورد ثبت نام و قرعهکشی بگم، حقیقتش این هست که من سال آخر لیسانس یعنی پارسال هم ثبتنام کردم و اسمم در نیومد، اما ثبتنام امسال با پارسال یه کم متفاوت بود، پارسال به این فکر میکردم که اسم چه کسانی در میاد یا مثلا من تا حالا کی اسمم در اومده که این دفعه دوم باشه و … . ادامه ی نوشته